|
Brothers' Ardjanov |
|
درج مطالب این وبلاگ در روزنامه کیهان و ابرار و خبرگزاری فارس و رجانیوز حرام است! |
چکیده: رشد سریع جمعیت سالمندی(4/2%) در مقایسه با رشد نسبی جمعیت
کشور(2/1%) نشان دهنده با اهمیت و مساله زا شدن مسائل سالمندی و لزوم
انجام مطالعات سالمندی در ایران است. در این میان با رشد کم توانی جسمی
اجتماعی در افراد سالمند، این مقوله در پیوند با مشارکت اجتماعی و
پیوندهای جامعوی در آنها اهمیت شایانی دارد. این بررسی به روش توصیفی
اکتشافی با کمک آزمون سنجش سطح مشارکت طبق شاخصهای مشارکت اجتماعی میلبرات
به مطالعه مشارکت اجتماعی سالمندان خوزستانی در شهرهای منتخب اهواز،
آبادان، ماهشهر، دزفول و بهبهان در سال 1386 می پردازد. به روش نمونه گیری
تصادفی ساده، خوشه ای و در دسترس تعداد 324 فرد سالمند انتخاب شدند. یافته
های بررسی با آزمون فرضیات سیزده گانه بررسی نشان دهنده پایین بودن مشارکت
اجتماعی سالمندان خوزستانی(24 از 100) است. مطالعه سایر متغیرهای بررسی
نشان داد که همسو با متغیرهای افزایش تحصیلات، شهرنشینی، هم سکنی بودن با
فرزندان، جنسیت زنانه، رشد رفاه مادی، بیماری مزمن بویژه بیماری تنفسی،
بیگانگی اجتماعی، هزینه مشارکت، کاهش منافع مشارکت و رشد درآمد فرزندان؛
مشارکت اجتماعی سالمندان خوزستانی کاهش می یابد. (در انجام این کار پژوهشی چندتن از دانشجویان بهبهانی همکاری خوبی از طریق انجام مصاحبه و اجرای پرسشنامه و ارسال اینترنتی اطلاعات و دیتای انها برای دانشگاه پوترا داشته اند؛ از این عزیزان گمنام ممنونیم. نتایج این بررسی و جزئیات آن در کنفرانس ملی سالمندی مالزی و سمینار بین المللی آقیانوسیه، شرق آسیا و آمریکای لاتین پذیرفته شد و در کنفرانس جهانی علوم سالمندی پاریس ارائه خواهد شد.) در مجموعه عوامل اثرگذار بالا چرا هنوز متغیر جنسیت از عوامل مهم تعیین کننده مشارکت در ایرانیان است؟ واقعا نمیتوان فقط به محدودیت های جسمی پزشکی سالمندان اشاره کرد به
عنوان مانعی مهم در عدم مشارکت سالمندان.عوامل اجتماعی دیگر مهم تر است.
+ بیان شده در Sat 20 Dec 2008ساعت 14:16 از برادران ارجانف |
نيکلا سارکوزی پريروز اعلام کرد، مگر اين ملت ايران چقدر بدبخت و
بيچاره هستند که رهبران و مديرانشان اين جوریاند؟ به دنبال سخنان
سارکوزی، مردم ايران بعد از ۳۰ سال متوجه شدند که چه فکر میکردند، چه
شد... اگر ماجرای "چی فکر میکردم، چی شد" را نمیدانید، از آن پسری بپرسید
که دعا کرد مادر پیرش بمیرد تا پدرش زن جوانی بگیرد و آره و اینا...، زد و
پدرش مرد، و مادر پیرش شوهر جوانی کرد که از این پسر هم نمیگذشت...چه
جوریاش را هم ما نمیدانیم! سپاه پاسداران از دولت خواست از تلويزيونهای لس آنجلسی حمايت کند.
سپاه گفت اين رسانهها باعث تقويت نظام مقدس شدهاند. اين تلويزيونها که
اکثرا آهنگهای دمبولو ديمبو میگذارند و با تبليغ شاهزاده رضا پهلوی باعث
شدهاند طرفداران سلطنت در ايران به حد اقل برسد، خب اينها که بيشتر از
صدا و سيمای خودمان دارند به نظام مقدس خدمت میکنند، آنهم با پول مردم
کاليفورنيا! مجله نيوزويک گزارش داد که دوبی هم به سلامتی ورشکست میشود و از رونق
می افتد. کلاغستون ازايرانيان وطنپرستی که به جای سرمايهگزاری در ايران،
شيوخ دوبی و امارات را که می خواهند تنبان از پای ايران بکشند پولدار
میکنند، پولهايشان را به موقع از امارات بيرون بکشند. اصولا ما
ايرانیها چون اصلا از خيانت به منافع ملی بدمان میآيد، عاشق خدمت به
شيوخ امارات هستيم. اگر هم فردا فهميديدم عربستان میخواهد جزاير ديگر
ايران در خليج فارس را از ما بگيرد، لابد در رياض و جده هم سرمايهگزاری
میکنيم! سيد محمد خاتمی که تازگیها دچار آلزايمر شده گفت، دولت تا وقتی پول
نفت دارد، نيازی نمیبيند تا حرف مردم را بشنود. خاتمی ظاهرا فراموش کرده
که با همين پول نفت مملکت را نسبتا چرخاند والبته صدای دانشجويان را هم که
ظاهرا جزو مردم محسوب میشوند نشنيد. يک کارشناس هستهای مقيم ايران اين هفته عمرش را داد به شما. لازم به
ذکر است که ما اصلا از کارشناسان روسی استفاده نکردهايم و کاملا خودکفا
هستيم و خودمان داريم اورانيوم را غنی سازی میکنيم برای درست کردن
بمبهای جنسی. ظاهرا مدتی است آقايان برای غنی سازی بمبهای جنسیسان از
روسها کمک میگيرند. علی لاريجانی گفت: "اوباما مثل گاوچرانها حرف میزند." با توجه به اينکه
به نظر کلاغستون، مقامهای نظام مقدس عموما شبیه چوپان دروغگو هستند، و
البته کسانی که بدون فکر کردن حرفهايشان را آويزه گوش میکنند اندکی
صدايشان مثل ببعی است، کلاغستون پيشبينی میکند که مذاکرات ايران و آمريکا
به جنگ ميان چوپانها و گاوچرانها تبديل شود. از همين الان شديدا دنبال
موسقی متن وسترن سنتی هستیم. حالا چيزی دستتون رسيد به ما هم خبر بدهيد! مسوولان نظام مقدس اعلام کردند، بمب جنسی از بمب هستهای خطرناکتر است.
بر اساس آمار منتشر شده تا ديروز، به نظر میرسيد مقامات نظام هم هستههای
مردم را کشيده بودند و هم بمبهای جنسی مردم اندکی ناکار کرده بودند اما
با توجه افزايش بمبگذاریهای جنسی قرار است آمارگيری از نو صورت گيرد.
+ بیان شده در Thu 18 Dec 2008ساعت 21:46 از برادران ارجانف |
واکس، اتو، کراوات، نابود باید گردد. ببین چه میکنه این فردوسیپور! ترکیه خواهر ماست! رحیمصفوی میخواهد ۲۰۰ هزار شهید بدهد!
۳۲دانشجوی
پزشکی دانشگاه شیراز به دلیل زدن کراوات به کمیته انضباطی دانشگاه شیراز
احضار شدند. برخی از آنان متهماند که علاوه بر اینکه کراوات زدهاند، کت
و شلوار اتو کشیده و تمیز پوشیده و از ادوکلن نیز در ملاءعام استفاده
کردهاند. کمیته انضباطی دانشگاه شیراز اعلام کرد: مشکل ما فقط استفاده از کراوات
نیست، مشکل ما این است که چرا این دانشجویان تمیز بودند و حتی کفششان را
هم به نشانه دشمنی با نظام جمهوری اسلامی واکس زده بودند. این دانشجویان
تعهد کردند که از این پس با چفیه، پیراهن بدون اتو و حتی الامکان گیوه به
دانشکده پزشکی بروند.
آقام عادل فردوسیپور،
گزارشگر فوتبال که کلیه اطلاعات را در مورد عمه، خاله، پسرخاله، دختر
کوچیکه عموزاده همسایه کلیه بازیکنان فوتبال کلیه تیمهای جهان در اختیار
دارد، برای دومین بار به عنوان برترین گزارشگر فوتبال ایران انتخاب شد.
محمود نفتی اعلام کرد که ترکیه کشور
دوست و خواهر ماست. آگاهان اعلام کردند که علت این امر بروز نارضایتی در
ایران در قالب اشارات تلویحی یا تصریحی یا تشریحی در مورد خواهر مقامات
بوده که فعلا به کشور دوست و خواهر حواله شده است.
الهام این وری، الهام اون وری
دولت الهام علیاف،
رئیس جمهور مادامالعمر آذربایجان که هفته پیش مورد الهام شدید قرار گرفته
بود، اعلام کرد که پخش سریالها و فیلمهای ایرانی در این کشور ممنوع است.
این دولت اعلام نکرد که پخش آثار تبلیغاتی یا کارهای دیگر تبلیغاتی دولتی
در آذربایجان ممنوع است. آگاهان تذکر دادند، پخش فیلمهای ایرانی در خود
ایران هم ممنوع است.
+ بیان شده در Thu 18 Dec 2008ساعت 20:17 از برادران ارجانف |
دوستان عزیز ... چرا امروزه شاهد فروش کتابهای مثه پائلو کوئیلو و امثال آن هستیم؟ چرا کلاسهای یوگا و مراقبه بویژه از سوی خانمهای ایرانی مورد توجه قرار گرفته است؟ چرا مثل مد هر روز ایرانیان به سوی دیدگاهی عرفانی فلسفی پیش میروند؟ چرا روزی زیر علم حسین عزاعزا میکنند؟ و امروز به تعارض با دیدگاه سیاسی شیعه و حاکمان ایران روی اورده اند؟ امروز نامگذاری فرزندان به نام عباس و حسین و فاطمه و زینب طرفداری ندارد؟
نگاه قدرت در مفهوم وبری و فوکویی آن شاید نه بهترین ولی منسجمترین پاسخ به این سوالات را دارد. زمانی که اندیشه زرتشتی همنوا با سیاست شد در دوران منتهی به عصر پادشاهی
خسروانی ایرانی در تقابل با اندیشه یهودیت و عرفان قبالایی قرار گرفت؛ ما
(منظور من اشکان نیست؛ این رو باستان شناسان یهودی و .. میگویند) سازه های
معماری کنست قوم یهود را میدیدیم که به زیر خاک میرفت هر قدر که با نگاهی
جغرافیایی به سوی غرب یعنی حوزه مدیترانه این سیاست زرتشتی پیش می رفت بر
میزان سازه های زیر خاکی کنستها افزوده میشد یعنی کنستهای یهودی بیشتر سبک
معماری شون به زیر زمین رفته و در نگاه اول به بنا به هیچ عنوان به
عبادتگاه عبرانی نمی نمود؛ چرا این رخداد را ما شاهد بودیم در تاریخ بهود
؟ این تعارض مکتب سیاسی زرتشتی و عرفان اهورامزدایی را با مکتب یهودیت و
عرفان قبالایی نشان میداد. دیروزها هم این رویه را در تعارض بین عرفان و
کیش شیعه صفویه مشااهده کرده و امروز نیز سیاست فکری شیعه معاصر ایرانی در
قالب سیاست و قدرت خود به تعارض و تقابل و اکثرا سرکوب نگاههای دیگر سو به
جهان، برخاسته است. این تقابل و تعارض و اکثرا سرکوب را دیدگاه قدرت میتواند تفسیر کند.
نگاهها و مدهای گذرای عرفانی و مکتبی ایرانیان و نگاه به عرفان شرقی و
غربی متاثر از ساختار قدرت شکل میگیرد. این روی اوری نشان دهنده تقابل فکر
مردمان ایرانی(شما بخونین کومون) با فکر حاکمان ایرانی(استیت) است. کافیست
کلاسهای مقاربه و یوگا و فروش این دست کتابها رو توی خیابون انقلاب یه
نگاهی کنین. هر چند میشه دیدگاه قدرت را با نگاه فمینیستی عجین کرد و دید
که چرا خانمها گرایش زیادی به کلاسهای جور واجور یوگا و کتابهای
نویسندگانی دارند که مستر مهدی جان نام بردند؟ البته این بحث و رشته سر دراز دارد.
+ بیان شده در Thu 18 Dec 2008ساعت 14:27 از برادران ارجانف |
خبر
ميدند که 2 تا نامه براي اوباما نوشته شده بود؛ يکي رو احمدي نژاد نوشته
بود و اون يکي رو هم مشاوراش. بعد از دعواي زياد اخر سر نامه مشاوران
احمدي نژاد به اسمش ارسال شد امريکا ولي نامه خود رئيس جمهور بالاخره فاش
شد و در اختيار خبرگزاريها قرار گرفت. متن نامه اصلي احمدي نژاد به قرار
زير است: نامه به اوباما .....
جناب آقاي رييس جمهور دامت باراكاته
بعد از تبريكات و عرض ارادت و مرگ بر امريكا
اگر چنانچه جنابعالي هم قصد حمله داشته باشيد ؛ ما به همكاري با اين شرايط حاضريم و دعوت ميكنيم :
* -الف : چهل روز قبل از حمله اطلاع بدهيدتا ما هاله نور دوره خودمون تشکيل بديم .
*-ب: بايد در محرم و صفر نباشد. اگر در ماه مبارك بود؛ بعد از افطار باشد .
*-ج: فقط نقاطي را كه ما نقشه ميدهيم بزنيد :
اول : قرارگاه اشرف در عراق
دويم : زندان گوهر دشت و اوين ( بند هاي سياسي )
*- چهارم : محل كانون نويسندگان
*- پنجم : منزل منصور اسانلو
*- ششم : دو تا باغ پسته در رفسنجان ( محرمانه )
*- سوم : دانشگاه آكسفورد در انگليس
*- هشتم : كودكستان بهايي ها در شيراز
*- نهم: تخت جمشيد و قبر يارو
*- دهم : خرابه هاي حسينيه دراويش گنابادي در قم
*- يازده : يك موشك خيلي كوچيك هم به گنبد حضرت معصومه خودمون بزنيد كه قم
شلوغ بشه تا ما يك عده را در كردستان دستگير كنيم با آذري ها اعدام بشن .
محموت جون؛ رئيس جمبوري و خادم آغا امام غايب
توی برخی از خبرگزاریها هم دیدیم که برای بوسيدن دست خامنه اي در بين بسيجيان قرعه کشی شده؟!؟
+ بیان شده در Wed 17 Dec 2008ساعت 11:46 از برادران ارجانف |
کم کم داشت هوا تاریک میشد طوری که شبیه غروب به نظر میرسید ولی جالب بود ساعت
من 12 ظهر رو نشون میداد؟! علت تاریکی هوا هم اشراف کامل جنگل بر زمین بود که نور
خورشید به زور به کف اون میرسید. این غروب کذایی وهم الود با شیطنتهای ذوالکفلی و
خنده های بلندش همراه بود عصبانیتی همراه با ترس. حتا درختان و گاهی هم فرار سنجابی
و میمونها که تمام مسیر رو با کنجکاوی و با صدای بلند ما رو دنبال کرده و رسوا
میکردند. پیش خودم کم کم میگفتم: ای بابا! حالا
علی کار داشت جنگل و برای نمونه برداری از گیاه اومده اینجا من و چی به جنگل؟!
ولی باز هم به خودم نهیب میزدم که : چند سال اقامت
در خط استوا و سر نزدن به جنگلهای بارانی مثه حرف دوستمون در مشهد میمونه که میگفت
سالی یه بار هم به زیارت امام رضا نمیره چون وقت نداره!؟ علی دانشجوی دکترای
ژنتیک گیاهی بود و روی نوع خاصی از گیاه کار میکرد که اسم عجیبش رو هیچ وقت یاد
نگرفتم! این گیاه فقط در نواحی داخلی جنگل رشد میکنه و بومی اکوسیستم جنگلی
مالاکاست و میوه اون که به شکل میوه درخت سدر(کنار) هستش خیلی هم شیرینه! ولی
ترکیبات قندی اون برای بیماران قندی بسیار مفیده!؟؟ بومیان جنگل مالزی این گیاه رو
خیلی دوست داشتند و در زمان جنگ دوم جهانی ژاپنیها اونو برای کشت برده یا بهتر یگم
دزدیده بودند ولی موفق به تولید انبوه اون نشدند و با التماس و دخیل از دولت مالزی
میخردند. ولی علی میگفت دانشگاه توکیو پول کلانی رو صرف طرحهای پژوهشی ایجاد
تغییرات ژنتیکی گیاه کرده تا همزیست با اکوسیستم و آب و هوای ژاپن بویژه جزیره
کیوشو بشه! ( چه کارهای عبثی و پول مفتشون رو هدر میدهند.
چشم بادمیا جای
اینکه بیاند پولشون رو صرف تبلیغ مذهبشون؛ شینتو در کشورهای فقیر کنند؛ میاند خرج
یه مشت دانشگاه میکنند!)
من و راننده شوخ طبع مون همینطور با
هم حرف میزدیم و علی هم جلوتر قدم زنان پیش میرفت و چوبی که دستش بود رو زیر بوته
های انبوه جنگل میزد تا حشره یا جانوری سمی را فراری بده و مسیر ما رو آزاد کند.
چون با این انبوهی علف و گیاه واقعا نمیدونی که زیر اون بوته جلوی پاهات ماری لم
داده باشه برای همین در تمون اغاز جنگل گردیمون ذوالکفلی چوب بلندی با نوک پیکان
مانند به من داد و ده دقیقه ای رو مشغول آموزش من بود و علی هم فقط میخندید و
میگفت: یاد بگیر جنگل اومدن الکی نیست اینجا
آزمایشگاه ماست مگه انیستیتوی تر و تمیز شماست توی کوآلا با چند پیرزن پیرمرد!؟!
نیم ساعت پیاده روی اون هم با وزوز حشرات سمجی که حتا توی گوش آدم رو هم فضولی می
کردند حالا خدا رو شکر که راننده به من کرم مخصوص زد گزش حشرات رو داده بود ولی
بجز من و علی خودش اصلا استفاده نکرد و به اینکارهای ما شهرنشینا میخندید.
بعد از نیم ساعت پیاده روی که ماشین دور شده بودیم از دور سایه های وهم آلودی
رو دیدم که کمی شبیه آدمیزاد بودند! حقیقتا ترسیده بودم ولی راننده با آرامش تمام
رفت طرف اونها و من هم ترجیح دادم نزدیکتر به علی باشم چون من غریبه بودم و علی
دیگه داشت حتا از لحاظ قیافه هم شبیه خودشون میشد! سایه ها توی اون هوای تاریک و
مه آلود نزدیکتر که اومدند راننده علی رو صدا زد و علی هم رفت طرف اونها و برگشت
کمی مضطرب بود و خیلی هم عصبانی اینجا دیگه علی داشت به آذری بد و بیراه میگفت که ای بابا! حالا چه وقت بارونه!؟
راننده هم طرف ما
اومد و با خنده همیشگی اش در حالی که اسم من رو هزارمین بار غلط غولوط تلفظ میکرد؛
گفت: اشکان و علی! برگردیم زود!؟ من
توی تعجب مونده بودم کمی هم ترس! اونها کی بودند و چرا علی و راننده حرفشون رو گوش
دادند و داریم برمیگردیم؟! پس جمع آوری نمونه گیاهی چی؟ اون هم برا چی؟ بارون کجا
بود؟ هوا صاف صاف و ما هم تلفنی از سایت هواشناسی کاجانگ وضعیت رو پرسیده بودیم و
خودم هم شنیدم که خانم مسوول سایت به خودم تلفنی گفته بود: مشکلی نیست بازدید خوبی رو از جنگل بارانی ما داشته باشین!؟
تند و سریع جنگل رو ترک کردیم و به سرعت من فقط صدایی رو میشنیدم که اینبار غرور
ایرانی خودم رو کنار گذاشتم و با ترس از ذوالکفلی پرسیدم : این صدای چیه؟ و اون هم مثه همیشه مبهم جواب داد
که: جانگل کیپر به ما میگه زود جنگل رو ترک کنین، خیلی
زود من باید شما رو به اولین سایت تحقیقات جنگلبانی منطقه در 20 کیلومتری اینجا
برسونم؟! یک ساعت بعد ما در منطقه مرکزی ایالت پراک بودیم. جالب این
بود اونجا تنها نبودیم. بیست نفری می شدیم.
چندتا توریست و محقق هم اونجا بودند مثه ما با راننده یا بلدمحلی شون؛ اونها
هم در واقع خودشون رو سریع به اونجا رسونده بودند. چندنفرشون استرالیایی بودند ولی
چندنفری هم از ژاپن و فیلیپین و هند و خود مالزی و اندونزی و دو محقق و استاد زن و
مرد هم بودند پروفسور جنگلبانی که از آمریکا اومده بودند؛ از طرف دانشگاه میامی
فلوریدا.
بعد هم که دونستند من و علی ایرانی هستیم اول تعجب کردند و بعد خیلی
گرم صمیمی شدیم و تمام مسیر برگشت رو با فورد استیشنی که سایت جنگلبانی ایالت
سلطنتی پراک در اختیار گروه قرار داده بود؛ گرم سخن بودیم و در این بین جالب بود
براشون که من اینجا چیکار میکنم؟ اصلا حوزه تخصصی دکترای من به جنگل و اینجور جاها
نمیخوره! و با خنده و جوک میگفتند: اشکان یو وانت
تو سرچ اون جانگل الدرلیز؟!؟ (اشکان میخوای
سالمندان جنگلی رو مطالعه کنی؟!) و من اینجا با خنده
میگفتم: اوه! یس، دییر پروف! (بله، پروفسور عزیز!) یکی از افراد محلی همراهمون بود که پرید
توی مکالمه ما و با اشاره به من گفت به نقل از ذوالکفلی راننده مون: این جوان اومده جانگل کیپر رو ببینه و اون دیدش!؟
من با تعجب نگاهش کردم که من کی دیدم؟ و اون مرد مالای هم با اصرار میگفت: آره تو اونو دیدی و برای همین هم داری برمیگردی!
هاج و واج مونده بودم و دو استاد آمریکایی و دوستان ژاپنی مون هم در اینجا به ما
پیوسته بودند فقط میخندیدند!؟ و بلند بلند میگفتند: اوکی،
گود گود! یو هَو چانس!
آخه من چه شانسی آورده بودم جز اینکه جنگل گردیمون ناتمام مونده بود!؟ علی
ترجیح داد توی سایت پراک بمونه و شب رو اونجا بگذرونه. چندنفر از محققهایی که
اونجا دیدم هم موندند و راننده استیشن ما را با سرعت تموم به کوآلالاکپور برگردوند
هوا دیگه داشت تاریک میشد.
صبح دوشنبه اول هفته نوبت کلاس من بود در مورد "سیاستگذاری اجتماعی و فرهنگی برای سالمندان و گروههای قومی" در مرکز مطالعات سالمندی. مثه همیشه اونها آروم نشسته بودند منتظر. بازهم
دایاناخانم مترجم زبان مالایی کلاس دیر اومد و وقتی هم اومد فورا دید من عصبانی ام
از دیراومدنش شروع کرد به مالایی مثه همیشه اول از همه سر فصل و موضوع جلسه امروز
رو به مالایی برای حضار که علاقه مندان سالمند و گاهی هم میانسال بودند؛ توضیح داد.
ولی غافل از اینکه من به تمام حوادث و خاطرات جنگلیمون در آخر هفته فکر میکردم و
اینکه من جانگل کیپر یا نگهبان جنگل بارانی رو دیده بودم. توی افکار خودم غرق بودم
که یه دفعه ضربه پای دایانا من رو متوجه نگاه سنگین و متعجب حضار کرد که گفت: اوه! اشکان؟ مای گاد ! آر یو اوکی؟ دیر سی یو؟! (اشکان!
خدای من حالت خوبه؟ اونا دارند تو رو نگاه میکنند!) و من هم سوالی از اونها پرسیدم
که حدود ده دقیقه ای منو نگاه میکردند با تبسم و بعضی از سالمندان هم که انگلیسی
بلد بودند بلند میگفتند: اوه! بلیس یو ... یوو
چانسی! (اوه! به سلامتی ! شانس آوردی تو خوش شانسی!) آخه من از اونها پرسیده بودم: من دیروز
جانگل کیپر رو دیدم! شما تا حالا اونو دیدین؟!
کلاس تموم شد. من بحث اون روز اختصاص دادم به سیاستگذاریهایی که دولت مالزی
میتونه با استفاده از مشارکتهای داوطلبانه شهروندان جامعه برای حفظ جنگلها و مراتع
سبز اختصاص بده و تجرببات سالمندان و بزرگان محلی جامعه چقدر میتونه در این راه
حاکمان و برنامه ریزان رو هدایت و کمک کنه. توی لابی تالار مثه رسم همیشگی مالایها
و همه جای دنیا به غیر از ایران مشغول گفتگوی آزاد بودیم با پذیرایی مفصل از غذای
مالایی و من هم مثه همیشه سعی داشتم فرار کنم از خوردن نهار مالایی ولی انگار
نمیشد امروز.
چند نفر از شاگردان کلاس (البته شاگردان
مسن!؟ بالای 60 ساله که دانشگاه در موضوعات مختلف کلاسهای آموزشی براشون میذاشت و
مدرسان اون کلاسها هم اکثرا دانشجوهای دکترای خود دانشگاه بودند مثه من که در حوزه
تخصصی مون براشون مطالبی میگفتیم. این کلاسا در راستای برنامه های سازمان ملل،
یونسکو و بهداشت جهانی بود با نام آموزش برای همگان؛ که انجام این طرحها در کشور
خودمون به نظرم خیلی لازمه ولی گوش شنوا کو؟) دوره مون کردند و به من تبریک میگفتند. در این بین هیجانهای یکی از حضار که
خانم میانسالی بود از چینیهای مالزی جالب بود برام. دستهامو به گرمی فشار میداد و سعی
میکرد به انگلیسی بگه که اشکان تو هم مثه نوه دختری من خیلی خوش شانسی که نگهبان
جنگل مالاکا رو دیدی.
هر چند من همیشه از این محیطهای جنلگی، مرطوب، پرپشه و جکو و جونور استوایی
بدم میومد ولی اونروز شنبه رو که جنگل رفته بودیم رو فراموش نمی کنم که چطور جانگل کیپر ما رو از سیلاب
باران استوایی نجات داد. آخه اون روز تا صبح بارون یکسر مثه دم اسب
میبارید در حالی که جملات خانم مسوول سایت هواشناسی کاجانگ رو هی با خودم مرور
میکردم که میگفت روز و بازدید خوبی رو از جنگل بارانی ما داشته باشین؟! و به حال
کشورم ایران تاسف میخوردم که کاش میشد ما هم در ایران جانگل کیپر، دشت کیپر،
کویرکیپر، رودکیپر، دریاکیپر، کوه کیپر و ... را داشتیم و میدیدمشون تا درختان
تنومند گیلان رو قطع نکنیم یا نخلستان اردکان رو به بهانه بی ثمر بودم آتش نزنیم و
یا درختان تنومند و قدیمی سدر(کُنار) رو به بهانه تعریض جاده شیراز-ارجان-اهواز
قطع نکنیم و یا جنگلبانا رو نکشیم. یاد روزهای 13 بدر افتادم و موشکباران شهر زمان
جنگ که دو روزی رو بالای تنگ تکاب دامنه جنوبی زاگرس در شمال ارجان میرفتیم و با
دوربین دوچشمی پسرعموی کوهنوردمون دشتهای وسیع جنوبی دشت بهبهان رو از اون بالا
نگاه میکردیم ولی خشک بودند! ما به طنز اون
دشتها رو کشتزارهای شیبعا و بعرشیبَع اسرائیل میگفتیم که فقط کمی آب میخواد تا
بهترین محصولات را عمل بیاره و بهبهان بهترین تولید کننده گندم، کُلزا، چغندرقند و
کنجد بشه در حالی که رودخانه زهره فقط کمی با اون فاصله داره درست مثه دشتهای وسیع
جنوب اسرائیل که با آب شیرین شده دریای سرخ در خلیج نِگِب و رودخانه جوردان در
شمال آبیاری میشوند. آره کاش ما هم کیپر داشتیم ولی درون خودمون یعنی خودمون کیپر
بودیم: کیپر مادرزمین ... کیپرلند!
Keeperland
+ بیان شده در Mon 15 Dec 2008ساعت 11:0 از برادران ارجانف |
روز جهانی حقوق بشر را به دوستان و ایرانیان شادباش میگوییم. و جا دارد یادی از منجی و اولین طراح منشور حقوق بشر؛ کوروش بزرگ شاه ایرانیان داشته باشیم؛ یاد او گرامی باد. نوروز در راه است. یاد کوروش شاه شاهان همره باد بهاران است. اولین مرد؛ ابرمردی که در تاریخ شان انسانی انسان را پاس میدارد و میگوید: دیده ها، اندیشه ها آزاد؛ خانه ها، کاشانه ها آباد دیو جهل جاهلان در بند؛ ظلم و جور ظالمان بر باد. اهرمن غمگین ... آدمی دلشاد؛ لوحه اش بر تارک اقلیم، افتخار نام انسان شد از کران تا بیکران دهر، نام انسان همصدا با نام ایران شد. با امید روزهای روشن تر برای پرونده حقوق بشر در ایران و روزهای سپید و آزاد
+ بیان شده در Tue 9 Dec 2008ساعت 21:43 از برادران ارجانف |
سلام ... اقای فرزادصدری ... هرچند سرمون این روزا خیلی شلوغه ولی جواب دادن به مطالبتون رو لازم دونستیم و از اون هم فقط در همین پست یاد میکنیم چون: این هم درگذرد!! 1. ما شما رو کامرید یا کومرید خطاب کردیم نه آقای ایسنا(؟!؟) Comrade میتونین به فرهنگ لغت مراجعه کنین خواهشا. 2. نظر خودمون رو هم درباره این پستتون در جمله: "بله 16 آذر به نفع هیچ جناحی تا حالا وارد نشده حتا جناح مثلا اصلاحات" اوردیم. 3. اقای ایسنا هم خطاب به گزارش اخیر و مطلب اخیر ایسنا بود به نقل از جامعه دانشجویان در بلاگمون. شما که نماینده ایسنا در روی زمین و نواحی اطراف نیستین! 4. ایراد ما به شهید و اینجور حرفا نبوده و نیست وگرنه آیا شما ابن ملجم مرادی رو حاضرید شهید خطاب کنید؟ چرا که خوارج تونسیا و و مراکش اونو یکی از شهدای اولیه نهضتشون میدونند و معتقدند که خلیفه ... علی (خودسانسوری؛ خیلیها به این امام ارادت خاصی دارند) رو به قتل رسوند و خودش هم در راه آرمانهاش به شهادت رسید. بحث ما شهید و القاب اونها نبود. 5. فکر کنم شما از بیان حقیقی مطلب پست ما فرار کرده و اباء کردین؛ تا زمانی هم که در ایران هستین کاملا حق به جانب شماست. 6. ایراد ما به جامعه دانشجویان بود بعد هم خبرگزاری اشتباهی دانشجویان ایران (ایسنا) که اونو بدون هیچ مداقه و امعان نظری درج کرده؟! خودتون برین یه باره دیگه ولی اینبار مستر فرزاد خبرگزاری ایسنا نباشین که اونو میخونین. به قول ادموند هوسرل" اپوخه یا Epoche را در نظر بگیرین. پست پایین رو لطفا بخونین ... 7. کامرید فرزاد؛ ما هیچ وقت شما رو نوچه نظام نخوندیم که حالا ما رو ضد نظام معرفی کردین(؟!) این بیان شما یا از عدم تحمل ناشی شده یا دارین مثه آقا حسین میشین که بهتره برین توی روزنامه کیهان کار کنین. متر سخنا و حرفا و خبراشون گز و پهنا نداره. اصلا انگار مترشون شمارش و رقم نداره همین طور می برند و میدوزند؟! حرف هم باد هواست ..... اگه به بعضیها هم برخورده نظرشون و عقیده شون محترم و حق هم دارند ناراحت بشند؛ ولی برای ما مهمتر ایده خودمون هست. 8. ما به انقلاب سال 1979 اعتقاد داریم و به اندیشه های خلق کننده آن احترام میذاریم. شما و بقیه کامریدز رو دعوت میکنیم پست پایین رو بخونن ولی با اپوخه هوسرلی خواهشا ...
+ بیان شده در Tue 9 Dec 2008ساعت 17:8 از برادران ارجانف |
سوتی و گاف گنده خبرگزاری
ایسنا(خبرگزاری اشتباهی دانشجویان ایران)
+ بیان شده در Mon 8 Dec 2008ساعت 13:42 از برادران ارجانف |
بزرگ ترین کاسه دنیا در مالزی ساخته و در کتاب رکوردهای جهانی
«گینس» ثبت شد. در آیین نمایش کاسه پهن پیکری که 182/88 سانتی متر قطر و 91/44 سانتی متر بلندا دارد آشپزان سرشناس مالزی با ۵۰۰ کیلو گوشت ، ۴۵۰
کیلو سوپ و ۵۰ کیلو سبزی از مهمانان پذیرایی کردند. این ظرف استثنایی به
نام «باک کوته» به دست سه هنرمند ساخته و در کتاب «گینس» ثبت شد. گزارش
ایسکانیوز می افزاید، نماد بزرگ ترین کاسه دنیا، یک خروس است. خوب این هم از کارای این مالایها؛ شکر خدا که هی خروار خروار توریست میریزند توی کشورشون به بهانه های جورواجور ولی حاکمیت ایران توی غار کهف خواب تشریف دارند یا شاید هم مثه هر سال تشریف بردند تنبل خونه اعتکاف و هنوز بیرون نیومدند!!
+ بیان شده در Fri 5 Dec 2008ساعت 14:4 از برادران ارجانف |
در برخی مواقع بنا به مصلحتی در طول حاکمیت 30 ساله نائب امام غایب؛ حضرت امام دوازده خود را نشان میدهد یا نمایندهای می فرستد ولی باز هم آن را وجوه علماء قم و تهران تشخیص
میدهند و اعلام میکنند کما این که مجلس محترم خبرگان به همین منظور در
قانون اساسی جمهوری اسلامی پیشبینی و بهلطف خداوند منّان در مملکت امام
زمان دایر شده است. بنا بر چنین مصلحتی بود که در دوران جنگ مقدس هشت ساله،
شبها امام هُمام در حالی که جامۀ سبز بر تن و اسب سفید زیر پا داشت بر
بلندیها ظاهر میشد و از جبههها دیدن میکرد و به رزمندگان قوت قلب و
جرأت شهادت میبخشید. در آن هشت سال آیا یک بار شنیدید که یکی از مراجع
نسبت به اصالت این وجود شریف تشکیک کرده باشد؟
+ بیان شده در Fri 5 Dec 2008ساعت 10:22 از برادران ارجانف |
به همین منظور از دوستان دعوت میشود در سمینار اشکان با موضوع زیر شرکت نمایند در این سمینار شما با تاریخ و فرهنگ اقوام لر و بختیاری مختصرا آشنا شده و به گذشته روابط انها نیز با فرهنگ شهرنشینانی مانند جامعه بازرگانی دشت ارجان و دشت رودخانه ای شوشتر اشاره ای نیز خواهد شد. در ضمن متن سمینار به زبان انگلیسی خواهد بود:
Malaysia: University of Malaysia; Institute of Gerontology, 3 floor, Faculty of Medicine,
on: 4 Dec. 2008
Venue: IG on 9 AM to 11 AM(kuala lumpur time zone); Bilik Seminar Pendidikan Tiga Aras
+ بیان شده در Wed 3 Dec 2008ساعت 12:54 از برادران ارجانف |
در یکی از مدارس آمریکا معلم به شاگردان گفت: جوانی که سواد
خواندن و نوشتن نداشت از بیکاری رنج میبرد و در به در به دنبال کار میگشت. اطلاع
پیدا کرد که از طرف شهرداری برای نگهبانی مستراحهای عمومی آگهی استخدام منتشر شده
است.مراجعه کرد و آمادگی خود را اعلام داشت. متصدی امر پرسشنامهای جلو او گذاشت
که پرکند و چون فهمید که سواد ندارد به او گفت «متأسفم، برای اشتغال به این کار
حداقل سواد خواندن و نوشتن لازم است». مرد جوان دریافت که درهای استخدام به رویش
بسته است. چون شدیداً احتیاج به کار داشت با آخرین پولی که برایش مانده بود یک مرغ
خرید و آن را در محله دیگر با سودی مختصر فروخت.
+ بیان شده در Tue 2 Dec 2008ساعت 15:51 از برادران ارجانف |
روز پنجشنبه 18 اردیبهشت 1359 روزنامه
کیهان نوشت: «ساعت یک و نیم بامداد امروز فرخ رو
پارسای تیرباران شد». مرده شوی ها از شستن جسد وی خودداری کردند زیرا وی به
نام «مفسد فی الارض» اعدام شده بود. زنان
خانواده بودند که پیکر وی را شستند و دیدند که سه تیر به زیر سینه اش اصابت کرده و
از پشت بدنش خارج شده است. این سرنوشت زنی بود که در خانه مادری چون فخرآفاق
پارسای ناشر مجله «جهان زنان» و پدری چون فرخ دین پارسای از روزنامه نگاران بنام
زمانه خود پرورش یافته بود. پدر و مادری که تلخی توقیف و تبعید را در کشاکش
تناقضات دورانی که ایران راهی نوین را در پیش گرفته بود، چشیده بودند. مادر از
پیشتازان مبارزه برای حقوق زنان و از یاران صدیقه دولت آبادی بود و پدر در شمار
کسانی که زبان خود را نگاه نمی توانستند داشت. منصوره پیرنیا
در کتاب «خانم وزیر» که با عکس های متعدد و دیدنی همراه است پس از شرحی مفصل از خانواده
فرهیخته فرخ رو پارسای بر اساس خاطرات، دست نوشتهﮬا، مصاحبهﮬا و یادماندهﮬای
دیگران به آنچه بر سر وی در جمهوری اسلامی رفت، میپردازد. پیرنیا درباره
یادداشتﮬای خانم وزیر می نویسد: وی «در تابستان 1357 دست به نگارش زندگی نامه خود
می زند و به نظر می رسد ترازنامه زندگی سیاسی پایان یافته ای را به روی کاغذ می
آورد. زندگی نامه ای که در حقیقت اعترافات یک بانوی اهل سیاست است. در این زندگی
نامه و مخصوصا یادداشت ها، نویسنده دیدی انتقادی و پر از نیش و گاهی گزنده دارد و
زمانی به حد یک زن عاصی، ناراضی، خشمگین و تلخ می شود و به زمین و زمان ناسزا می
گوید». پیش از این اما
فرخ رو پارسای یادداشت هایی را در سال 1355 و دو سال پس از برکناری از وزارت آغاز
کرده بود که هرگز به پایان نرساند. وی در آغاز این یادداشت ها از جمله می نویسد:
«جوانان امروز در فاصله سنین 20 تا 50 ساله ایرانی اکثرا مرا به خوبی می شناسند
چرا که سال ها مربی و مدیر مدرسه و معاون وزارت آموزش و پرورش بودم. اولین زنی
بودم که به مجلس رفتم و اولین زنی بودم که معاون و سپس وزیر شدم و تا کنون نیز
تنها زنی هستم که در صف وزیران سابق می ایستم اما همه این ها ظاهر است و باطن
زندگی زن ایرانی چیز دیگری است». و حقیقتا فرخ رو پارسای در این قضاوت حق داشت چرا
که تنها دو سال بعد زنانی که پوشیده در چادرهای سیاه به خیابان ها آمدند تا خود را
داوطلبانه تسلیم یک حکومت دینی کنند، نشان دادند آنچه به عنوان حقوق فردی و
اجتماعی زنان در قانون تضمین شده بود، تا چه اندازه با آنچه در ذهن جامعه و به
ویژه خود زنان می گذشت، فاصله داشت. راه طولانی فرخ رو پارسای
در یادداشت های خود از زندگی خصوصی و اجتماعی و از وضعیت زنان ایران که حتی پاسبان
نیز حاضر نمی شد با یک «ضعیفه» حرف بزند، می نویسد. وی که تحصیلات پزشکی و تخصص
بیماری های کودکان را با همسر و فرزندان کوچک به پایان رسانده بود، ترجیح داد دبیر
و مدیر دبیرستان بشود و به آموزش و پرورش بپردازد. فرخ رو پارسای همزمان در
فعالیت های جنبش زنان نیز حضور داشت و از اینکه استقلال این جنبش به دلیل دخالت
های بالا از جمله «والاحضرت اشرف» از میان می رود، به شدت متأسف بود. در «خانم وزیر»
جا به جا می توان فشار روحانیان را دید که به شدت با دستیابی زنان به مسئولیت های
بالای دولتی مخالفت می ورزیدند. در چنین شرایطی، فرخ رو پارسای همزمان با تهیه
برنامه های رادیویی، «سازمان زنان کارگر» را نیز سازماندهی کرد. وی پیش از آنکه به
وزارت برسد، به عنوان نخستین زن به مقام معاونت پارلمانی وزارت آموزش و پرورش
رسید. او در این باره می نویسد: «در شغل جدید خود احساس مسؤلیت شدیدی می کردم زیرا
که اگر من می توانستم از عهده انجام کار و وظیفه ام به خوبی برآیم در آینده راه
برای زنان بیشتری برای ورود به قوه مجریه باز می شد و اگر موفق نمی شدم گناه بزرگی
نسبت به زنان ایرانی مرتکب شده بودم». در این میان اما
ساواک نیز بیکار ننشست و گزارش می داد: «روحانیون از
انتصاب خانم فرخ رو پارسای به معاونت پارلمانی وزارت آموزش و پرورش ناراضی هستند و
اظهار می دارند که این اقدام نوعی اهانت به مقام روحانیت است». جالب
اینجاست که «همان روزها ساواک پرونده ای به شماره 64124» به نام فرخ رو پارسای
تشکیل داد. اسناد و مدارک این پرونده بعدها مورد استناد دادگاه انقلاب اسلامی در
محکومیت و صدور حکم اعدام برای نخستین وزیر زن ایران قرار گرفت. ساواک حتی در
گزارشی دکتر فرخ رو پارسای را به بهایی بودن «متهم»
کرد و او را از فرقه «ازلی» دانست. لیکن با وجود
مخالفت برخی روحانیان و گزارش های ساواک، فرخ رو پارسای به وزارت آموزش و پرورش
رسید. منصوره پیرنیا در این مورد می نویسد: «دولت هویدا آماده می شود که یک وزیر
زن را در کابینه خود بپذیرد. نخست وزیر با احتیاط پیش می رود و نظر تنی چند از
علما را در این باره می پرسد و چند روز قبل از معرفی دکتر پارسای در شرفیابی به
حضور اعلیحضرت عرض می کند که می خواهم خانم فرخ رو پارسای را به عنوان وزیر آموزش
و پرورش معرفی کنم. نظر آخوندها را هم پرسیده ام، حرفی ندارند. شاه نگاهی از سر
سرزنش به نخست وزیر می کند و می گوید: حالا آخوندها
هم آدم شدند!» در تاریخ ششم شهریور 1347 نخستین زن در
ایران به مقام وزارت می رسد. مشکلات سنتی «حجاب» و «چادر»
و رابطه دختر و پسر در آن دوران نیز هنوز مشکل بسیاری از خانواده های ایرانی بود.
فرخ رو پارسای در مقام وزیر چنین می نویسد: «در شانزده نقطه دورافتاده کشور ما
دبیرستان های مختلف دخترانه و پسرانه داریم که دختر و پسر در کنار یکدیگر درس می
خوانند و دخترها هم چادر بر سر نمی کنند. این نوع مدارس به اصرار من هم به وجود
نیامده یعنی مثلا مردم شهر نقده برای دخترانشان مدرسه می خواستند و برای ما امکان
فرستادن دبیر به آن منطقه نبود، گفتم: اگر دختران شما خواهان تحصیل در دبیرستان
هستند با مسئولیت خود شما می توانند در دبیرستان های پسرانه نامنویسی کنند. مردم
هم راضی شدند و حالا دختر و پسر در یک شهرستان، آن هم در شهرستان نقده، با هم در
یک مدرسه مختلط درس می خوانند و هیچ اشکالی هم پیش نیامده است ولی در مورد همین
دخترها من مطمئن نیستم که وقتی از در مدرسه بیرون می آیند و به خانه خاله و
عمه می روند، چادر به سر نکنند... چادر پوشیدن یک نوع
تنبلی است... با هر کدام از این دخترها صحبت می کنید، هیچ کدام مایل نیستند
چادر به سر کنند ولی محیط خانواده و کوچه و پس کوچه ها طوری است که آنها را وادار
می کند که چادر بپوشند... باید دانست وضعی را که لباس ساری برای زنان هندی دارد،
چادر برای زنان ایرانی ندارد... برای تنبلی و بی نظمی و لاابالی گری برخی از زن
ها خیال می کنند که چادر همه عیب ها را می پوشاند و حال آنکه چادر عیب ها را از بین نمی برد بلکه فقط روی عیب را می گیرد تا مردم آن را نبینند ولی عیب
ها وجود دارد و روز به روز هم شدیدتر می شوند». فرخ رو پارسای
در مورد حجاب نظر روشنی داشت: «چادر یک مانع روحی و مانع پیشرفت زن ایرانی شده است
و حداکثر سوء تفاهم را در مورد معنی واقعی عفت و نجابت برای زن ایرانی به وجود
آورده است و بیشتر مردها هستند که مانع پیشرفت زن ها می شوند و برای چادر تبلیغ می
کنند. اگر مسئله عفت و نجابت آنطور که عده ای فکر می کنند فقط به چادر وابسته بود،
در این صورت باید بگویم که همه مردم دنیا غیر از مثلا یک میلیون زن چادر بر سر، بی
عفت و نانجیب هستند. در حالی که بسیار می بینیم که چه فجایع و بی عفتی هایی زیر
پوشش چادر اتفاق می افتد». گزارش ساواک در مورد نظرات «خانم وزیر» درباره «چادر»
نیز خوب به کار دادگاه انقلاب اسلامی آمد. انقلاب شکوهمند در شور و حال
انقلاب اسلامی اما حتی «خانم وزیر» هم در یادداشت های خود در تابستان 57 به این
نتیجه می رسد که «اسلامی که او بیان می کند به نظر من اسلام حقیقی است» و منظورش
رهبر انقلاب اسلامی است. و می افزاید: «من معتقدم که هیچ چیز جز مذهب اسلام نمی
تواند ما را از گردابی که سیستم گذشته برای همه تهیه دیده بود و خود نیز در آن غرق
شد، نجات دهد». آیا وی پیشاپیش به دستگیری و محاکمه خود می اندیشید؟ هنگامی که دستگیری
ﮬای پس از انقلاب اسلامی آغاز شد، فرخ رو پارسای در لندن بود. محمدجواد باهنر، محمد بهشتی و شیخ محمد مفتح که از مشاوران
«خانم وزیر» بودند، اینک در شمار دست درکاران رژیم جدید قرار
داشتند. این نه بختی برای فرخ رو پارسای که چه بسا بدشانسی وی بود. به نوشته
منصوره پیرنیا «این سه تن هر کدام نقاط ضعف و پرونده جیره خواری شان در نزد خانم
پارسای موجود بود و باید به هر شکل که ممکن بود او را از میان بر می داشتند... در پرونده شیخ مفتح عکسی بود که او را در حال تعظیم تمام قد
به دکتر پارسای نشان می داد». اواخر بهمن 1358
فرخ رو پارسای، که گفته می شود برادرزاده اش سعید پارسای محل اقامت او را لو داد،
دستگیر شد. در کتاب شرح مفصلی از دستگیری و محاکمه و دفاعیات «خانم وزیر» با
استناد به گزارش های منتشر شده و هم چنین گفتگو و سخنان افراد و شخصیت های مختلف
داده می شود. خود فرخ رو پارسای همچنان سایه ساواک را حتی در دادگاه انقلاب اسلامی
نیز می دید و بر کاغذ یادداشت هایش که در کتاب کلیشه شده است نوشت: «این ساواک است
که مرا محاکمه می کند». اعتراض کشورهای
خارجی و سازمان های بین المللی برای جلوگیری از اعدام فرخ رو پارسای مؤثر نیفتاد.
منصوره پیرنیا آخرین دقایق فرخ رو پارسای را که حکومت وی را به خیال خود برای
تحقیر همراه با یک روسپی معروف به «پری بلنده» به اعدام سپرد، چنین تصویر می کند: پری بلنده
«اندامی کشیده و بلند و موزون داشت و یک سر و گردن از مأمورین اجرای اعدام و
میرغضب های خود بلندتر می نمود. پری چادرنمازی بر سر داشت... گونی کهنه ای را
آوردند و بر سر و روی او انداختند. گونی کوتاه بود و قسمتی از ساق و مچ پای موزون
پری از زیر چادر و گونی بیرون افتاده بود. گونی دیگری را آوردند و به بلندای پاهای
او کشیدند و با طناب دور آن را بستند و به سرعت طناب پیچ اش کردند و طنابی بر گردن
او انداختند و سر طناب را به درخت بستند و چون گوسفندی که بر درخت آویزان می کنند
تا آن را سلاخی و قربانی کنند، طناب دار را بالا کشیدند... گونی کهنه و
کثیف و چرک آلود دیگری را آوردند و این بار معلم و پزشک، نخستین زن مدیر کل،
نخستین زن وکیل مجلس شورای ملی، نخستین بانوی معاون وزیر و نخستین زن وزیر و مبارز
راستین راه آزادی و تساوی حقوق زنان را به زور در
گونی کردند و برای آن که دست و پایی نزند، طنابی را بر پاهای او بستند و
طناب دیگری را از روی گونی به دور گردن او پیچیدند و او را به درخت اعدام آویزان
کردند. طناب دار را که بالا کشیدند، طناب پاره شد و فرخ رو پارسای، در فاصله یک
متری به زمین افتاد. حالا دیگر به کلی از حال رفته و بی هوش شده بود. طناب را از
سر و رو و بدن او باز کردند و او را به داخل حیاط بردند و در کنار حوض کثیف و آب
خزه گرفته ای مشتی آب بر سر و روی او زدند و مجددا او را به هوش آوردند. خانم
پارسای که به هوش آمد نفسی به راحتی کشید و تصور می کرد... با پاره شدن طناب بی
گناهی او نیز به اثبات رسیده و مورد لطف خداوندی قرار گرفته است. کمی آرام گرفته
بود و دیگر گریه و زاری و ناله هم نمی کرد. پس از گذشت نزدیک به یک ربع ساعت مجددا
او را به محل قتلگاه بردند. کارش به جنگ تن به تن کشیده بود. این بار سیم قطور و
مقاوم بکسل آوردند و به بالای درخت بستند و سپس سیم دار را بر گردن فرخ رو پارسای
انداختند و چند جعبه خالی پپسی را زیر پای او گذاردند و دقایقی بعد یکی از دژخیمان
مرگ لگد محکمی به جعبه ها زد و جعبه ها را از زیر پای خانم پارسای به گوشه ای
پرتاب کرد...» ساعت یک و نیم
صبح روز 18 اردیبهشت 1359 بود. سه تیر خلاص بر پیکر بی جان وی شلیک شد. فرخ رو
پارسای حتی در وصیت نامه بس کوتاه خود حقوق زنان را فراموش نکرد و نوشت: «دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی می گذارد و امیدوارم
آتیه برای زنان بهتر از این باشد». وی خطاب به دادگاه انقلاب اسلامی و در
دفاعیه اش بود که خواند: یا
رب نظر تو بر نگردد برگشتن
روزگار سهل است. به قلم الهه بقراط در سایت الف ب لینک مطلب: http://www.alefbe.com/bookPirnia.htm
+ بیان شده در Tue 25 Nov 2008ساعت 0:28 از برادران ارجانف |