|
Brothers' Ardjanov |
|
درج مطالب این وبلاگ در روزنامه کیهان و ابرار و خبرگزاری فارس و رجانیوز حرام است! |
دوستان در سال 1990 در چنین روزی هایده (معصومه دده بالا) بر اثر سکته قلبی در سن 47 سالی فوت میکنند که لازم دونستیم سالروز درگذشت این بانوی آوازه خوان رو به اگاهی دوستان برسونیم. تصویر هم از سنگ مزار این بانوی هنرمند است در لس انجلس. 3 نسل در ایران با آوازهای این بانو آشنا شده و با وی همنوایی داشته اند. 
+ بیان شده در Sun 18 Jan 2009ساعت 15:54 از برادران ارجانف |
به بهانه خروج شاه از ایران این مطلب رو یکی از دوستان برای ما از سوئد ایمیل کرد حالا نمیدونیم کجا و توی چه سایتی اونو دیده؟ به نظر میاد از به طنزهای ابراهیم نبوی یا نیک اهنگ بخوره ولی اگه دوستان میدونن به ما هم بگند تا امانتداری سخن و مطلب حفظ بشه. قصد اساعه ادب هم نداریم و فقط میخوایم مروری طنز آمیز بر واقع این رخداد اجتماعی سیاسی بر ایران در سال 1979 داشته باشیم. هوشنگ خان ما 30 سال پيش در چنين روزي يه دسته گل به آب داد که بهش ميگن انقلاب اسلامي. همين طور که در عکس پيداست ايشون به شدت از کاري که انجام داده خوشحاله. بد نيست آدم بدونه هوشنگ خان امروز چيکار ميکنه و يا اصلاً پس از انجام اين عمل انقلابي چه سرنوشتي داشته. البته روايات مختلفي در مورد سرانجام هوشنگ خان هست. گمانه زني در مورد سرانجام احتمالي آقا هوشنگ: تذکر: اصل این مطلب در آدرس زیر از وبلاگ خوب و عالی دوست عزیزمان قانقاریا پیگیر باشین. http://ghangharia.wordpress.com/2009/01/15/shah-raft/![]()
* آقا هوشنگ 1 سال پس از انقلاب به جرم عضويت در گروهک هاي ضد انقلاب دستگير و پس از تحمل يک سال زندان در سال 1360 اعدام شد.
* آقا هوشنگ با شروع جنگ تحميلي به جبهه اعزام شد، او پس از 4 سال حضور مداوم در جبهه به افتخار جانبازي 75% نايل شد, هوشنگ خان هم اکنون در يکي از مراکز بهزيستي و در شرايط بد روحي زندگي ميکنه.
* هوشنگ خان چندي پس از انقلاب به عنوان رييس جمهور برگزيده شد وي سرانجام مدت کوتاهي پس از رسيدن به مقام رياست جمهوري از کشور فرار و به خارجه پناهنده شد. هنوز از نحوه فرار ايشون با اون سيبيل اطلاعي در دست نيست.
* آقا هوشنگ 10 سال پيش با تشکيل يک باند تبهکارانه به شغل شريف سرقت مسلحانه پرداخت که در پي دستگيري در سال 1385 محکوم و در ملا عام اعدام شد.
* هوشنگ جان پس از انقلاب به کار کارگرداني روي آورد او پس از ساخت چندين فيلم انقلابي به دليل عدم التزام به آرمانهاي انقلاب در ايران ممنوع الکار شد. هوشنگ خان اکنون مقيم يکي از کشورهاي همسايه و سرگرم ساخت جديدترين اثر سينمايي خود به نام فلسفه وجودي اونجاي خانم خوشگله ميباشد.
* آقا هوشنگ پس از پيروزي انقلاب و به دنبال فروش تمامي گاو و گوسفندان خود به تهران مهاجرت کرده و بنگاه معاملات ملکي هوشي و شرکا را تاسيس کرد، گفتنيست که نامبرده امروزه مالک بيش از 60 برج و ويلا در تهران و شمال بوده و از پيمانکاران اصلي طرح بزرگراه تهران-شمال ميباشد.
* هوشنگ خان کارمند اداره بيمه 5 سال پيش در پي شکايت همسايه و پس از اعتراف به ايجاد رابطه غير مشروع با اقدس زن همسايه بازداشت و در ملا نيمه عآم سنگسار شد.
* آقا هوشنگ 6 سال پس از انقلاب و براي فرار از خدمت مقدس سربازي به صورت قاچاق از کشور خارج و پس از 2 سال آوارگي در ترکيه موفق به اخذ پناهندگي از سوئد شد وي هم اکنون صاحب يک پيتزا فروشي در شهر استکهلم ميباشد.
* حاج هوشنگ پس از تکميل دروس فقه به لباس روحاني ملبس شد، البته نامبرده 10 سال پيش به جرم شرکت در يک کنفرانس خارجي و مشاهده عضو شريف يکي از تماشاچيان خلع لباس و زنداني شد.
* هوشنگ مورد نظر پس از انقلاب به فعاليت در ضمينه طنز پردازي پرداخت وي پس از سالها نويسندگي و خلق آثار طنز مجبور به ترک کشور و اقامت در فرنگ شد، طبق آخرين اخبار رسيده کليه آشنايان و دوستان نگران سلامتي هوشنگ خان هستن و به ايشون توصيه ميکنن که کمي بيشتر به فکر سلامتي خودشون باشن و انقدر از دست الف نون حرص نخورن.
* آقا هوشنگ پس از طي سريع مدارج ترقي به ترتيب از مسئول آشپزخانه کميته انقلاب، مسئول هماهنگي دانشجويان اخراجي دانشگاه دهلي نو، استانداري، معاونت فرهنگي شهرداري ابر کوه، معاونت وزير، و سرنجام به سمت وزارت امور خارجه منصوب شد. وي هم اکنون مشغول گسترش روابط دوستانه ايران و ونزولا ميباشد.
* و اما آخرين سرنوشت احتمالي آقا هوشنگ; ايشون پس از سالها خدمت در آموزش و پرورش در سال 1376 در حالي که اجاره نشين بود بازنشست شد، او سپس روزها به مسافر کشي و شب ها به کار در تاکسي تلفني سر کوچه پرداخت. پسر بزرگ هوشنگ خان 3 سال پيش به دنبال فعاليت سياسي از دانشگاه اخراج شد و فعلاً مشغول فروش سي دي هاي تصاوير گرفته شده از زندگي خصوصي همسايه ها ميباشد، پسر کوچکش هم 3 ماه پيش در اثر مصرف همزمان کرک و اکستاسي سنکوب کرد و جوونمرگ شد, ميمونه دختر 16 ساله آقا هوشنگ که اونم 2 سال پيش از خونه فرار کرد و فقط چند باري خبرش از دور و بر پارک ملت به خانواده رسيد، ضمناً همسر آقا هوشنگ هم 7 سال پيش به دليل اين که ايشون نتونست مخارج عمل زيبايي بيني خانوم رو تهيه کنه طلاق گرفت، و اما خود آقا هوشنگ هم 3 شب پيش بعد از ديدن همين عکس قديمي خودش و پس از نثار چند تا فحش آبدار به خودش و جد و آبادش دق کرد و مرد.
شما چي فکر ميکنين ؟
+ بیان شده در Sat 17 Jan 2009ساعت 14:32 از برادران ارجانف |
من فقط یک سوال از این نایب بر حق دارم ! جناب آقای انصاری فر،
فردای روز قیامت نه، فردای شروع دوباره لیگ برتر – که همین دور روز دیگر
باشد – اگر دوباره تیم پرسپولیس به رویه این چند هفته گند
بزند؛ ما به حساب چه کسی بگذاریم ؟ به حساب شما و یا آغاامام زمانتان؟ دو سالی می شود که ورزشکاران و دست اندر کاران امر ورزش-
مخصوصا ورزش محبوب فوتبال - نیز راه و چاهِ طی پله های ترقی را پیداکرده و
هر از چندگاهی شاهد نمونه هایی از این ریاکاریها در سطح ملی و باشگاهی
هستیم ، که ذکر آنها دیگر لطفی ندارد. شاید یک دلیل انتصاب این مردک به مدیریت باشگاه نمایندگی امام زمان هست که شاید هم جنتی یا مصباح لیست اسمش رو از آغا گرفتند! به این میگن لمگ انداختن از نوع شیعه رافضی! "فیدوس"
+ بیان شده در Fri 16 Jan 2009ساعت 9:19 از برادران ارجانف |
به بهانه پایان ایام محرم نه آغاز اون؛ این هم خاطره دوستی از همشهریهای ما:
ما یک حیاط بزرگی داشتیم که از اول محرم همه جای آنرا
سیاهپوش میکردند و آنجا می شد پاتوق دستهجات سینهزنی. از یکی دو روز قبل از
عاشورا خانمهای محل برای پاک کردن برنج و لپه و بقیه چیزهای مربوطه به خانه ما میآمدند
و در آماده ساختن غذا کمک میکردند.
پیرزنها٬ خانمهای جوان٬ دخترهای دم بخت٬ پسرهای چشم
چران همه و همه ٬ هرکدام مشغول کاری میشدند و حیاط را حسابی شلوغ میکردند. معمولا
پدر هیچ کاری نمیکرد. او مراقب اوضاع بود و بیشتر با این و آن صحبت میکرد.
در گوشهای از حیاط چند تا اجاق بوسیله آجر درست میکردند
و دیگهای مسی بزرگ را بار میگذاشتند. یک آشپز هم داشتیم که برای اینجور مراسم دعوت
میکردیم و البته با وجودیکه از دوستان پدرم بود ولی او بابت این کارش پول خوبی هم
میگرفت و خلاصه مجانی کار نمیکرد.
اینجور که بزرگترها میگفتند دست پخت این آقا معرکه بود و
کارش حرف نداشت ولی یک مشخصه عجیبی که این آقا داشت این بود که بشدت معتاد به الکل
بود و دائما مست بود. سیگاری نبود و اصلا لب به چای نمی زد در عوض تند و تند مشروب
میخورد آن هم چه مشروبی؟ از همون عرق سگیهای محلی.
من در طول عمرم هیچکس را مثل اون آقا ندیدم که اینقدر
مشروب بخوره. باور کنید عقب ماشیناش همیشه یکی دو تا دبه بزرگ مشروب بود. چند بار
با چشم خودم دیدم که دبه را بلند کرده بود و داشت قلپ قلپ میخورد. هروقت این آقای
آشپز به خانه ما میآمد همراه خودش از داخل ماشینش یک دبه مشروب میآورد و در جای
امن و مناسبی به دور از چشم اغیار میگذاشت و هروقت خسته میشد میرفت آن دبه را
برمیداشت و چند قلپ نوش جان میکرد.
خب. با این اوصاف٬ حالا تصور کنید این آقا میخواست برای
روز عاشورا آشپزی کند. البته الحق و الانصاف دست پختش حرف نداشت ولی رفتار و
حرکاتش اصلا مناسب یک مجلس عزاداری نبود.
بهرحال یکسال عاشورا افتاده بود وسط تابستان. هوا خیلی
گرم بود. یکی از وظایف حاج خانمها کمک به تهیه شربت بود. آب و شکر و زغفران و
گلاب را توی یک دیگ خیلی بزرگ میریختند و با کفگیر یا ملاقه هم میزدند. سپس شربت
آماده را داخل یک منبع فلزی بزرگ میریختند. از همان منبعهای استیل که مثل سماور
یک شیر هم دارد و رویش نوشته فدای لبت تشنهات یا امام حسین. البته چند قالب یخ هم
توی آن میانداختند.
برای اینکه به هنگام ورود همزمان عده زیادی از عزاداران
به داخل حیاط بطور ناگهانی دچار کمبود شربت نشویم٬ معمولا چندین دبه شربت اضافی
تهیه میشد و در جای خنکی نگهداری میگردید. در مواقع ضروری کافی بود دو سه تا از
آن دبههای شربت را داخل منبع استیل خالی کنند تا مردم بتوانند بدون وقفه شربت
بنوشند.
خب. حتما حدس میزنید بقیه ماجرا چه بود. بله. یکبار
بصورت اشتباهی یکی از حاج خانمهای محله دبه مشروب آقای آشپز را بجای شربت برداشته
بود و خالی کرده بود توی ظرف مخصوص توزیع شربت!
حالا تصور کنید چه وضعی پیش آمد. جوانهای محل چپ و راست
میرفتند و میآمدند و شربت میخواستند. پیرزنها با خوردن یک لیوان شربت سگی حسابی
میرفتند توی عالم خلسه و حریف میطلبیدند! دسته زنجیر زنان با خوردن آن شربت شارژ
شده بودند و حسابی زنجیر میزدند. آنهم چه زدنی. خلاصه وسط حیاط ما شده بود صحرای
کربلا . همه بعد از مدتی تلوتلو میخوردند و بطور نامفهومی حرف میزدند. موقع بیرون
رفتن از حیاط٬ به پدرم میگفتند: خدا قبول کنه! اجرت با امام حسین! خیلی خوشمزه بود!ن تاریخ به بعد شربت خانه ما توی محله معروف شد. همه
میگفتند شربت این خانه یک چیز دیگه است. اینها سیدند و شربتشان مال امام حسین
است. هردردی داشته باشی شفا میده.
اسم محله رو بخاطر برخی مسائل نمیاریم چون بعضی از عزیزان خواننده این وبلاگ از همشهریان ارجانی ما هستند و نام بردن از محله مساوی است با ...
+ بیان شده در Wed 14 Jan 2009ساعت 16:54 از برادران ارجانف |
حکم
الشرعیه 09/4653: بر طبق استفتاء احدی از تازه وبگردان مؤمن و همیشه در وب و حمایت
جمیع علماء شجاع، مدیر و مدبر بلاگفا و پرشیانلاگ و مافیهم؛ زین پس جمع مُکسّر
وبلاگ را "وَبالیگ" مستعمل و بکار ببرید. باشد که رضایت اما عصر و نماینده
بر حق ایشان فراهم گردد. حکم
الشرعیه 4897: با امعان نظر به استفتاء یکی از خواهران روحانی از صبیّۀ بلاگفاییون، در خصوص دخول به وبلاگ
برادران و قس علی هذا بالعکس؛ در جهت توسعه اهداف مبین انقلاب فرهنگی و گسترش
شریعت علوی بدین وسیله به ای نحو کان ما نحن فیه، الیوم ورود به وبلاگ خواهران
مومنه و فاضله در حکم محاربه با آغاامام زمان بوده و موجبات جاری شدن حدود شرعی با
99 روز تحجیر(فیلترینگ) وبلاگ فرد عاصی و ذانب فراهم میگردد. تشخیص
حدود و صغور دخول بر عهده اینسپِختار و کوردینیتور سایت معنون خواهد بود. التَبصُره
فی حکم الشرعیه 4897: در صورت عدم استطلاع از جنسیت بلاگر و دخول فی الفوره؛ بر
کاربران مومن و کاربرات مومنه جهت حفظ شئونات شرعی و بلاخص آنانکه فیِ قلوبهمُ
الغَش هست؛ واجب کفایی است که چفیه سفیدی بر مانیتورات و پارچه تمیز و سبزرنگ روی
موسجات خود قرار داده تا موجبات تداخل نامکرم بالگرون مومن و مومنه و وهن دین
کریمه فراهم نگردد. در آتی احکام ثانویه دخول به وبالیگ خواهران و برادران از بیت
الشرع انفورماتیک در دارالمومنین قم اصدار خواهد شد.
تموم نشد ها؟ 2 پست پائین رو هم قربونت بخونین ....
+ بیان شده در Mon 12 Jan 2009ساعت 19:29 از برادران ارجانف |
اینقدر دوستان گفتند زود زود
آپ میکنین که چشمون کردین؟! سرمون اینقدر شلوغ شد و این استاد راهنمای رساله برادر
ارجانف 1 که انگار نیمخواد از خواب بیدار بشه ؟ هی میگه: آپ تو یو؟! یعنی به خودت
مربوطه؟ ... حالا بگذریم از اونجا که ما عده رو نگه داشتیم و خیلی وقته هم هست که
میگذره یهوهی براتون 3تا آپ گذاشتیم. دیدین میتونیم براتون تخم زرده بذاریم؟! یکی
شون مربوط به احکام شرعیه وبالیگ که سوال یکی از خانمهای محترمه کاربر اینترنت
هست؛ دومی بحث داغ اختلاف و تمایز بین دخترخانما و آقاپسرهاست و سوم هم مربوط به
شهر دوست داشتنی مون ارجانه(بهبهان) ... امیدواریم که لذت ببرین. 3 روز هم هست که
اینجا مالزی بارون نیومده داریم از گرما خفه میشیم. دعا کنین که ایران ما هم بارون
خوب بباره امسال.
تعطیلی اخر این هفته یعنی یک شنبه زد به کله مون و رفتیم
کوآلالامپورگردی یه چیزی شبیه خیابون گردیهای ایران(توی خیابونهای تهران زمان
دانشجویی و خیابونهای ارجان زمان دبیرستان؟!). برا نهار تصمیم گرفتیم بریم KFC از این
رستورانهای فست فود که میگند مال یه اسرائیلیه؟! خوب شاید خواستیم پولمون رو از
این ور بدیم اسرائیل و از اون ور به حماس؟! توی رستوران پیرمرد و پیرزنی برامون
آسنا اومدند. .ای خدا دنیا چه کوچیکه؟ اونها هم مثه ما فکر میکردند که دل زدیم به
دریا اول به زبان کفار انگلیسی ، چاق سلامتی کردیم دیدم ای بابا، اینها ارجانی/بهبهانی
از کار در اومدند؟! چه عجیب و اونها هم ما ور از چهره شناختند فکر نمی کردیم این
هوا معروف باشیم حتا 6هزارکیلومتر دور از بهبهان(؟!). خلاصه این دوتا زوج پیر از
مهاجرین بودند که کمی قبل از انقلاب از ارجان در واقع کوچ کردند و بعد از مصیبتهای
زیاد حالا اقامت فرانسه رو گرفتند و 35 ساله که در پاریس ساکنند. خوش بحالشون. توی
این مدت فقط دوبار به ایران و بهبهان سر زدند و ولی جالب بود برای ما که مادربزرگه
لهجه بهبهانی رو عالی صحبت میکرد و اینو میگفت مدیون ترانه های شاعر محلی بهبهانی
محمدسید هستش. حالا اونها ما رو چطور شناختند جالب بود. نظریه مندل رو که دوستان
میدونند از یک نسل همیشه نسل کاملا مشابه زاده نمیشه و ما اینو از کوچیکی
میدونستیم که بیشتر از اینکه به خانواده پدری شبیه باشیم به خانواده مادری شباهت
داریم.؟! خلاصه این دوتا زوج همساده و دوستان قدیمی خانواده عموی مادر ما لودند که
از روی قیافه هم ما رو اشتباه تشخیص دادند و فکر کردند .... خوب بگذریم. اونها برای
تفریح کریسمس اومده بودن مالزی و شعادتی شد که ما هم با اونها آشنا بشیم. ولی حاصل
گفنگو با این عزیزان بهبهانی تعریف کردن خاطره ای بود برامون که خالی از لطف ندیدم
که شما هم بشنوین که چب سر این مملکت و چی سر شهر قشنگ ما اومده؟! و حالا این هم
خاطره اون عزیز. از ذکر کردن نام واقعی افراد قید شده در خاطره معذوریم.
" وقتی
که 13- 14 ساله بودم، شبهای ماه رمضان بعد از افطار ، با هم سن و سال های خودم ،
برای سرگرمی ، به مسجد محل می رفتیم . بعضأ به موعظه آخوندها هم گوش میدادیم. از
دوره کودکی ، نسبتأ کنجکاو بودم، اگر یک کلمه یاد می گرفتم ، سعی می کردم ، واقعأ
آنرا یاد بگیرم . شب ماه رمضان بود ، مسجد محله مان تا اندازه ای پر بود . یکی از
آخوندها به نوبت خود رفت بالای منبر ، بعداز
سلام و صلوات بر خدا و انبیا،و پیامبر
اسلام ،و اولیا حق، رفت به بحث احکام غسل. چیزیکه در مدارس آنروز هم به ما
درس میدادند . اما فرق معلم فقه ما با آخوند این بود ،که آخوند برای فضل نمائی ،
مسلسل وار از کلمات عربی با لهجه حجاز
استفاده می کرد ،و غالب مردان کوچه و محله ، که بیسواد بودند ، چیزی نمی
فهمیدند . چه بیاید کرد ؟ مگر امروز می فهمند؟ هر ایرانی هروز حداقل چند با به
قران مجید قسم می خورد ، ، چند درصد ایرانی قران مجید را از اول تا آخر خوانده
است؟ اگر هم خوانده باشد ، چون در زبان عربی است ، چیزی نمی فهمند . این یک سیاست
است ،که باید ملت بیسواد و حتی نا آگاه از دین و مذهب خود باشد ،که حضرات روحانیون
خود را بنام عالم ربانی و صاحب علم جا
بزنند. آخوند بالای منبر ،که سرگرم توضیح و تفسیر غسل بود ، با
انداختن صدا در غبغب فرمود:اگر حشفه داخل کشفه بشود ، چه انزال رخ بدهد ، چه رخ
ندهد ، غسل واجب است . من نوجوان کنجکاوی ، که در درس هندسه و حل مسائل پیچیده هندسی ، یکی از ممتاز ترین دانش آموزان بودم ،
خودم رادر مقابل دو مسئله حشفه و کشفه لاینحل
، دیدم . خدایا ، این حشفه و کشفه چیست ، که این همه اهمیت دارد ،که آخوند بالای
منبر ، توضیح می دهد، نه تنها من ، بلکه شاید هیچکدام ، از حاضران ،نمی دانند؟ با
خود گفتم ، حتمأ باید از پدرم بپرسم ،گرنه ، در بین دوست و آشنا خیط می شوم .شب
دیر وقت به خانه برگشتم ، پدرم خوابیده بود . صبح هنگام صرف ناشتائی (صبحانه ) از
پدرم پرسیدم ، پدر ،حشفه ،و کشفه یعنی چی؟ پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت ، ولی
آگاهی اش از زبان عربی به آن غلظت آخوند
شب گذشته نبود . گفت نمی دانم ،و بعد
اضافه کرد ، مگر معلم فارسی نداری ، خصوصأ آقای مرتب،که استاد زبان فارسی بود .
زنده یاد آقای مرتب، که واقعأ از اساتید
زبان فارسی بود ، یکی از اعضای معروف خانواده مرتب در بهبهان بود ،و در
دبیرستان ما ، زبان فارسی درس میداد ،و این شخص چند خصوصیات معین و مشخص داشت
.اولأ ،با اینکه مرد نمازخوان محترم و مومنی بود ، از هرچه آخوند و آخوند جماعت
بود ، بیزار بود . می گفت این ها نه تنها
بی سواد هستند ، بلکه اصلأ تاریخ اسلام رانمی دانند . تسلط او بر زبان عرب خیلی بود. ثانیأ در کلاس
درس بعضی وقتها به لهجه بهبهانی صحبت می
کرد ،و و همان اندازه که به زبان فارسی تسلط داشت ، به زبان عربی نیز مسلط بود.
دیگر خصوصیت اش این بود ،که برعکس سایر معلمین ، اصلاأ کروات نمی زد ،و یکی از شخصیت های جبهه ملی بود و به
زنده یاد دکتر مصدق ارادت داشت.
اما مرحوم مرتب ، به من اشاره کرد و گفت : با تو کار دارم ، تو
بمان ؟ ترس در دلم نشت . با خود گفتم ، حتمأ اینبار ، می خواهد پوست از کله ام
بکند؟ این بار ناخواسته اشک از چشمانم جاری شد . همه همکلاسی هایم از کلاس بیرون
رفته بودند. ، آقای مرتب ، به طرف من آمد و پرسید : این کلمات را کی به تو یاد
داده است ؟ کجا این کلمات را خوانده ای ؟ در حالت غم و اندوه ، گفتم آقا پریشب در
مسجد بودم ، آخوند این کلمات را می گفت و هی تکرار می کرد : اگر حشفه داخل کشفه بشود ، چه انزال رخ بدهد
، یا رخ ندهد غسل واجب است ؟ من این کلمات را از پدرم پرسیدم ، پدرم نمی دانست ،
این پدرم بود که گفت چرا از معلم فارسی ات نمی پرسی ؟هنوز جمله ام تمام نشده بود ، دیدم قیافه آقای مرتب عوض شد .
حالت مهربانی و در عین حال تاًسف در قیافه اش ظاهر شد . پرسید چند سال داری؟ گفتم
:14 سال ام هنوز تمام نکرده ام. برگشت گفت
هان فهمیدم . این بار به سئوالات ام جواب داد .
گفت: در زبان عربی ، بخش انتهائی آلت
تناسلی مرد را حشفه ،و بخش ورودی آلت تناسلی زن را ، کشفه می گویند،و بدون قطع سخن
اش ، اضافه کرد: وقت مفت داری به مسجد می روی ؟ از این آخوندها تو چی میخواهی یاد
بگیری ؟ تو مدرسه می آئی که این جا یک چیزی یاد بگیری ،و بعدأ با عقل خودت سبک
سنگین بکنی و بفهمی . چند هفته بعد ،
مرحوم مرتب ،نامه ای بمن داد ،که به پدرم بدهم . آن مرد در نامه ایکه به پدرم نوشته بود ، با تمام
بزرگواری و متانت از پدرم معذرت خواسته
بود ،که بی گناه ، طفلی را تنبیه کرده بود ،و بعلاوه اشاره کرده بود ،که درس
مدرسه برای آموختن ، فقه کافی است ، لزومی ندارد که فرزندتان تحت تاثیر این آخوند ها قرار بگیرد و از درس و مدرسه
باز ماند. سالها گذشت، من و همسرم به دلیل وابستگی به سازمان مجاهدیم خلق ارجان و ایران
را سال 1352ترک کردیم، مرحوم مرتب، مرد فرهیخته ، باسواد شنیدم در بهبهان از این
دنیا رفت و ما هر سال برای او در فرانسه
خاطراتشو مرور میکنیم.
بعد از خداحافظی از این همشهری در تبعید و همسرشون با اجازه از ایشون متن سخناشو توی بلاگمون اوردیم. البته دعوت هم کرد بریم فرانسه ولی فعلا این دکترا رو بچسبین تموم بشه ... تا خدا چی بخواد ...
+ بیان شده در Mon 12 Jan 2009ساعت 19:21 از برادران ارجانف |
اینقدر دوستان گفتند زود زود آپ میکنین که چشمون کردین؟! سرمون اینقدر شلوغ شد و این استاد راهنمای رساله برادر ارجانف 1 که انگار نیمخواد از خواب بیدار بشه ؟ هی میگه: آپ تو یو؟! یعنی به خودت مربوطه؟ ... حالا بگذریم از اونجا که ما عده رو نگه داشتیم و خیلی وقته هم هست که میگذره یهوهی براتون 3تا آپ گذاشتیم. دیدین میتونیم براتون تخم زرده بذاریم؟! یکی شون مربوط به احکام شرعیه وبالیگ که سوال یکی از خانمهای محترمه کاربر اینترنت هست؛ دومی بحث داغ اختلاف و تمایز بین دخترخانما و آقاپسرهاست و سوم هم مربوط به شهر دوست داشتنی مون ارجانه(بهبهان) ... امیدواریم که لذت ببرین. 3 روز هم هست که اینجا مالزی بارون نیومده داریم از گرما خفه میشیم. دعا کنین که ایران ما هم بارون خوب بباره امسال. حالا خير ببينين؛ فحش دادين ما که نشنيديم و نديدم. اگه خوشتون اومد و تشکر کردين خير دنيا رو ببينين. حالا با کدومش بيشتر موافقين؟!؟
2- اگر يه دختر 1 مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر 1 مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده!
3- يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه
4- يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!
5- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!
6- دخترا مي خوان سر پسرا کلاه بذارن اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره. ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که مي بينن کلاه بذارن و در نهايت موفق ميشن
8- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش و ابرو و دماغ و دهن و ..... هست.
9- دخترا با اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره.
10- دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستند که بهترين راه ؛ دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!
11- دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه فراري هستند!
12- پسرا به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن اون هم خيلي.
13- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعي مي کنيد با اون دختر آشنا بشيد ولي اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم مي خوريد! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.
14- دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسرها خودشون حرف زور ميزنن
15- دخترا زندگي مشترک رو در عشق و صفا و صميميت مي بينن ولي پسر ها در خوردن غذا
16- اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما پسرها در يک جمع فقط سوتي ميدن!
17- يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.
18- پسر ها ميدونن جنبش فمينيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دختر ها نميدونن جنبش فمينيسم چيه واسه همين طرفدارشن!
19- يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ پسري دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر ديگه دوست ميشه!
20- يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده ميگه:ساعت 7. اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه, اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم ها!
21- اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوش تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!
22- دختر ترشيده ميشه اما پسر بلعکس هميشه خدا؛ خام و نپخته است.!!!
23- بعد از خوندن اين مطالب پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند مي زنن زير خنده و ميگن خيلي باحال بود. اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص مي خورن و فکر ميکنن به شخصيت تموم دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن به براي نويسنده اش کامنت ميذارن و فحش ميدن.
+ بیان شده در Mon 12 Jan 2009ساعت 17:45 از برادران ارجانف
بی شک بدون هیچگونه جانبداری همه دانشجویان جهان به برتری دانشگاههای ایالات متحده در جهان معترفند. اگه کسی هم مخالف باشه یا مطالعه نکرده یا اصلا نمی دونه ایالات متحده کجاست و فکر میکنه جایی حدودای نوار غزه؛ جنوب لبنان و جزایر ملانزیا هستش. اما راز این برتری آنها چیست که در بیش از 50 ساله در صدر 20 دانشگاه برتر جهان هستند. یک راز اون اینه و تعجب کنین از کارای این کفار حربی بی همه چیز : يكي از دلايل مهم موفقيت دانشگاه هاي امريكايي در
ساليان متمادي، حمايت روزافزون نهادهاي غيردولتي، شركت ها و افراد خير از
نظام آموزش عالي كشورشان بوده است. براي درك اجمالي وسعت فرهنگ وقف به
موسسات فرهنگي كه شايد در هيچ جاي ديگر دنيا نظير نداشته باشد، ملاحظه رقم
مجموع كمك هاي مالي ارائه شده تنها در سال 2007 كارگشا است؛ دانشگاه هاي
امريكا مجموعاً در اين سال مبلغ 30 ميليارد دلار هداياي نقدي دريافت كرده
اند. (به نقل از سایت وزارت آموزش فدرال ایالات متحده و رنکینگ دانشگاههای جهان)
جالب تر آن است كه بسياري از اين افراد نوع دوست از ايرانيان
مقيم امريكا بوده اند. به طور نمونه، در سال 2006 در ايالت تگزاس، گيتي و
علي صابريون ساكن شهر هيوستون مبلغ 10 ميليون دلار به مركز سرطان ام دي
اندرسون دانشگاه تگزاس اهدا كردند. دانشگاه كاليفرنياي جنوبي در لس آنجلس
نيز در سال 2007 دريافت كننده هديه 17 ميليون دلاري يك مهندس ايراني بود
در حالي كه دانشگاه كاليفرنيا در شهر ايرواين هديه يي 30 ميليون دلاري از
آقاي معراج دريافت كرد. در سانفرانسيسكو، دانشگاه ايالتي سان فرانسيسكو
بزرگ ترين هديه خود را در اين سال (2007 ميلادي) از يك زوج ديگر ايراني به
نام ندا مشعوف و ماني مشعوف به مبلغ 10 ميليون دلار دريافت كرد و دانشگاه
ايالتي پورتلند حتي به پاس هديه هشت ميليون دلاري دكتر فريبرز مسيح،
دانشكده مهندسي خود را به نام او تغيير داد.
+ بیان شده در Mon 5 Jan 2009ساعت 15:1 از برادران ارجانف |
به بهانه آغاز دهه سوگواری شیعیان در ایران در اول محرم؛ تصمیم گرفتیم متن کامل نامه ای که اکثر جوانان و نوجوانان مثه ما در تاریخ دروغین معاصر خوانده ایم و شنیده ایم بیاوریم. خواندن نامه خالی از ایجاد آگاهی سیاسی اجتماعی از اواخر عصر پهلوی نیست. مخاطب اصلی این نامه آیت الله خمینی است؛ قضاوت نهایی با شماست. ایران و استعمار سرخ و سیاه این روزها به مناسبت ماه محرم و
عاشورای حسینی بار دیگر اذهان متوجه استعمار سیاه و سرخ یا به تعبیر دیگری
اتحاد استعمار کهن و نو شده است.استعمار سرخ و سیاهش ، کهنه و نویش، روح
تجاوز و تسلط و چپاول دارد و با اینکه خصوصیت ذاتی آنان همانند است، خیلی
کم اتفاق افتاده است که این دو استعمار شناخته شده تاریخ با یکدیگر همکاری
نمایند، مگر در موارد خاصی ، که یکی از آن ها همکاری نزدیک و صمیمانه و
صادقانه هر دو استعمار در برابر انقلاب ایران بخصوص برنامه مترقی اصلاحات
ارضی در ایران است. سرآعاز انقلاب شاه و ملت در روز ششم بهمن ماه 2520
شاهنشاهی استعمار سرخ و سیاه ایران را که ظاهرا هر کدام در کشور ما برنامه
و نقشه خاصی داشتند با یکدیگر متحد ساخت، که مظهر این همکاری صمیمانه در
بلوای روزهای 15 و 16 خرداد ماه ۲۵۲۲(۱٣۴۲) در تهران آشکار شد. ... بقیه در ادامه مطلب ....
دنباله سخن اینجاست.
+ بیان شده در Mon 5 Jan 2009ساعت 12:45 از برادران ارجانف |
این متن رو یکی از دوستان عراقی ما که اتفاقا از شیعیان جنوب عراق(شهر بصره) هم هست و دوست صمیمی ما؛ برامون ایمیل کرد. متن ناکامل فارسی این
عزیز رو بعد از اصلاحات میاریم که در مورد صدور احکام شرعی برای
وبلاگنویسان عزیز و مومن هست لطفا و حتما بخونین و بر جماعت مبارز و همیشه
در صحنه ویلاگیون به ای نحن کان ما نحن فیه واجب حتمی و ترک آن معصیت
کبیره است: مسئله شرعیه ۲۲۳۴ - کامنت گذاشتن از نوافل
مستحبی وبلاگ خوانی است و انجام آن بعد از نوشتن هر مطلب جديد بسيار سفارش
شده است. در روايتی از ابو بلاگر گوگلی (رحمت الله علیه) نقل شده هر کس
چهل وبلاگ را کامنت کند ” وجب له الجنه“ يعنی بهشت بر او واجب ميشود و بدون
برو برگرد بايد به بهشت برود(حتی اگر دلش هم نخواست بايد برود). مسئله شرعیه ۴۵۶۷/۵- بنابر احتياط واجب بر هر وبلاگ نويس مسلمان و غير مسلمان واجب است بعد از آپ کردن؛ مدتی را ” عده“ نگه دارد و هی زرت زرت آپ نکند!
+ بیان شده در Sat 3 Jan 2009ساعت 14:8 از برادران ارجانف |
آخه گوشکوب! تنگه هرمز کجا و شهر رفح کجا؟
میگویید نه. بفرما:
« برای اینکه دولت مصر را مجبور کنیم تا مرز مشترک خود با اسرائیل را باز کند٬ باید تنگه هرمز را ببندیم!»
منبع:
سایت انصار نیوز
+ بیان شده در Sat 3 Jan 2009ساعت 13:39 از برادران ارجانف |
هفته پیش در سمینار تشخیص افتراقی اختلالات روانی ویرایش 4 تجدیدنظر شده DSM4 بودیم که یاد یه موضوع افتادم که همیشه مارو به خنده مینداخت و اون هم سندرمی بود به اسم "هذیان کلورو آمبو". این کلورو آمبو یه فرد معروف و حقیقی بود توی پاریس که همیشه فکر میکرد تمام زنان و دختران قشنگ پاریسی دوسش دارند، براش دست و پا میزنند که یه شب پیشش بخوابند درحالیکه اصلا اینطوری نیست و اون خانما ابدا حتما کلوروی ما رو نگاه هم نمیکردن. اما عاشق جان هر ادا و اطوار اونا رو به نفع خودش تفسیر میکرد که: نگاه کن دیدی گفتم دلش با منه و اون هم عاشق منه؟ این اختلا روانی که به عشق و علاقه افراطی یکطرفه یا یکسویه در اختلالات روانی تعبیر شده امروزه به نامهای هذیان و توهم عشق و علاقه تفسیر میشه و توی بعضی از آدما در حد وفور شایعه. اما فکر میکنیم این اختلال فقط مختص آدما نیست. توی بعضی از حکومتها هم شایعه. مثه عشق کلورو آمبوی ما با کشور دوست و برادر عربی-اسلامی؛ آخه از روزی که یادمون میاد این عشق یکطرفه بین ما و بقیه کشورهای اسلامی همیشه به نفع آنها تمام شده! وقتی در لبنان جنگ میشه جمهوری اسلامی میگه بمبش از من سنگش از تو٬ وقتی صلح میشه ما میگیم پولش از من حالش با تو! بعد از چند وقت همه میگن: پیروزی کشورهای عربی را تبریک میگیم و کنار هم برادرانه زندگی می کنیم. پس ایران چی شد؟ فلسطین هم که جنگ میشه ما بالا پایین میریم٬ میریم فرودگاه مهرآباد تحصن می کنیم٬ شعار میدیم. عربها جلسه میذارند؛ اصلا ایران رو دعوت هم نمی کنن! اخبار شبکه یک میگه: کشورهای مسلمان و برادر! اما آنها جلسه می گذارند و می گویند کشورهای برادر عرب. تا چند سال پیش حماس با ما خوب نبود٬ حالا که خرجش را دادیم و با حماس رفیق شدیم و فرستادیمشون جلوی تیر؛ حالا بازهم عربها جلسه می ذارند جمهوری اسلامی رو دعوت نمی کنن! شورای امنیت جلسه می ذاره ما را دعوت نمی کنه٬ کشورهای پیشرفته جلسه می گذارند ما را دعوت نمی کنن! خداییش یکی ما را تحویل بگیره آخه مُردیم از عشق کلوروآمبویی! یا اینکه دیگه اصلا نگیم کشورهای مسلمان و برادر! آخه اونها که نمی خواند برادر ما باشند؛ مگه زوره؟ در این پست بخش نظرخواهی نذاشتیم؛ مگه زوره آخه؟ توی پست قبلی خوب برو نظر بده اگه خیلی دوست دارین!
+ بیان شده در Fri 2 Jan 2009ساعت 0:48 از برادران ارجانف
نمیدونیم چرا نمیخواستیم در مورد اوضاع امروز خاورمیانه و
نبرد در غزه و اسرائیل چیزی بنویسیم تا به نفع بعضیا نباشه. ولی همه اش تقصیر این
دیوید (دوست استرالیایی ما) بود که امروز دیدیمش که پشت لپ تاپش مشغول
وبگردی بود. تا ما رو دید بدو پرید جلو و پرسید: بسیج
چیه؟ چرا ایرانیا میخواند برند اسرائیل؟ مونده بودیم که این دیگه چه
سوالی!؟ و دیوید اینو از کجاش در اورده بود؟!؟ مانیتور لپ تاپش رو که نگاه کردیم
دیدیم به به آقا رفته برا خودش توی وبگردیهاش به سایتهای کشور عزیز ما هم سرکی
کشیده هر چند توی این مدت کمی فارسی یاد گرفته بود ولی برخی از خبرگزاریهای رسمی
جمهوری اسلامی به انگلیسی بودند و بحث داغ غزه و این جور رفتارهای پوپولیستی توی
صدر خبرهاشون بود و دیوید بیچاره ما هم داشته خبر ثبت نام دانشجویان(!) بسیجی رو
برای اعزام به اسرائیل میخونده و همین طور گیج و ویج میزده که خدا ما رو سر راهش
قرار داد برای ارشاد و هدایت او به راه راست! اصولا دیوید عجیبترین دوست استرالیایی ما است که با آقاسورش
دوست تامیلی جنگلشناس و هازلیندا خانم دکتر مالایی کنجکاو ما جمع فضولی رو تشکیل
می دادند که هر از چندگاهی ما باید برای اونها یه دست روضه حسن و حسین برگزار کنیم
تا بدونند توی خاورمیانه و مخصوصا ایران خودمون چه خبره؟! به دیوید گفتیم: برای توضیح
این مسائل حالا وقتش نیست تازه آخر وقته و داره انیستیتو هم تعطیل میشه و همین
حالا است که این مهندس فضلی بپره به ما که باز هم میخواین امشب رو اینجا بمونین.
خلاصه قرار شد بریم پیاده قدم بزنیم و توی یکی از رستورانهای خیابون امپنگ روضه
بخونیم براشون. توی راه دیدیم مستر سورش هم مثه اجل سر رسید و به اصطلاح تِلِپ شد
و با ما اومد. برای تبلیغ ایران هم که شده سورش رو وادار کردیم که سرِ خرِ ماشینش
رو کج کنه بطرف یکی از رستورانهای ایرانی که تازه موسیقی زنده و دالام دیمبوشون به
راه بود. خلاصه بعد کلی توضیحاتِ واضحات برا اونا به این جمله ختم کردیم که اینها برای دفاع از گروه حماس میخواند برن اونجا و همه اش
رفتارهای تبلیغی/پوپولیستی و لومپنیه و همه هم میدونن که رفتن به اسرائیل برای
اونها اصلا مقدور نیست. ولی دیوید حرفی زد که ما رو تا یه مدت به فکر فرو برد. گفت:
اگه اون بسیجیا واقعا دانشجواند پس چرا جلوی حماس رو نمیگیرند
که با راکت باران جنوب اسرائیل باعث شده دانشگاه بزرگ بعرشبعا(Beer Sheb’a) چند هفته است تعطیل بشه؟! اگه اونها از کشته شدن تمام مردم و
انسانها ناراحتند پس چرا از کشته شدن غیرنظامیای اسرائیلی ناراحت نیستند؟! اگه
ناراحتیم پس مثه ژان پل سارتر برای انسان ناراحت باشیم. حرف دیوید جالب بود برای ما و اینو که گفت باعث شد جملات
زیر رو برای خودمون به فارسی زمزمه کنیم و با اصرار سورش و همت دیوید به انگلیسی
خوندیم. کم کم هوا تاریک میشد و هر چهار نفر رستوران ایرانی خیابون امپنگ رو ترک
کردیم. متن نوشته یا نمیدونیم شعر رو اینجا میاریم: من میخوام برم غزه؛ تو هم با من میای؟ من میخوام برم بالای تموم ساختمونای غزه بایستم و پرچمی رو توی دست بگیرم که
بگه من زمینی هستم من یه انسانم و اتفاقا ایرانی شدم. اتفاقا استرالیایی شدم. اتفاقا تامیل و
مالایی شدم. من میخوام برم غزه. تو هم با من میای؟ اون پرچم رو تکون بدم تا اف16 اسرائیلی و قسام جمهوری اسلامی بدونه اینجا یه
مهدکودک، یه خونه است. من میخوام برم جلوی تانکهاشون که با خط عبری روش نوشته: الله اکبر و نحن قائدون؛ داد بزنم توی
این خون کودک هم هست. پیرمرد و پیرزن هم هست. من میخوام برم غزه. تو هم با من میای؟ به قسام بگم مدرسه ها با اومدنت بسته شدند و دیگه بچه ها مدرسه نمیرند. با اومدن تو حتا خدا هم خسته شده از اینکه بشنوه توی خواب پیرزن اسرائیلی کشته
شده. میخوام برم غزه به قسام بگم برو خونه همونی که ازش اومدی خونه ای که یه صبح فقط 5 دقیقه 50
هزار آدم رفتن زیر آوار. به قسام بگم من میخوام بفروشمت با پولت هر چی طناب دار هست رو بخرم و همه
تانکها و چفیه ها رو ببندم به هم و اخرسر داد بزنم: دو
برادر باید با هم باشند. این ترجمه استکباریه اون: I’m going to Gaza; are
U follow me; On the roof of Gaza building,
I shriek and hang a flag show me as Earth Dweller. I’m Human but Iranian haphazardly, Australian and
Tamil too and Malay. I’m going to Gaza; are
U follow me; Swing the flag to F16 bomber and Qassām by
Islamic Revolution: Ha! Here we’ve a cradle and Shelter. Opposite of their tanks on Hebrew slang was written:
the lord is great and we’re paramount, I cry: hey; U! In these homes have kids,
abbots, and grimalkins. I’m going to Gaza; are
U follow me; I call Qassām: the props were closed by your
offence. I’m going to Gaza and bowl on Qassam while you’re
coming; the kids do not go school.
For your offence the Lord has bored, hence
aware “a grandma of Israel was killed.” I call Qassām with my left for Gaza: go
someone’s home that you’ve came. A home where buried 50
thousands under the debris in morning only within 5 mints. I call Qassām; will
sell U and with your money would buy all of halters and tie all tanks and “Chaffiah”
together; in the end I shout: oh! Two brothers must be together.
+ بیان شده در Thu 1 Jan 2009ساعت 22:0 از برادران ارجانف |
صادق محصولی مورد تایید مقام معظم رهبری قرار گرفت و امور نیروی
انتظامی به وی تفویض شد. نامبرده که از راههای بسیار جذاب پولدار شده
احتمالا از این به بعد به جمع بعضی باجبگیران این نیرو اضافه خواهد شد که
به جای جریمه از مردم پول نقد میگیرند و هنگام ریختن در مجالس عروسی با
گرفتن چند صد هزار تا چند میلیون تومان باج سیبیل همه مشکلات را حل
میکنند. با عنایت به راحتتر بودن این نوع پول در آوردن، بعید است سردار
۱۶۰ میلیاردی از وزارت کشور دل بکند! فرمانده سپاه پاسداران تهران میدان فلسطین را در مانور آزاد سازی قدس
از دست اشغالگران خارج کرد. نزدیک بود تعدادی از شهادتطلبان خودشان را
بزنند به ماشینهای مردم و منفجر کنند که خوشبختانه با آگاهی به موقع
فرماندهی کل سپاه به برادران حالی کردند که میدان فلسطین تهران با کشور
فلسطین فرق دارد. چندی پیش نیز یک فرمانده دیگر سپاه برای گرفتن حال
آرژانتین، میدان آرژانتین تهران را به تصرف نیروهای تحت امر خود در آورده
بود. گروهی دیگر از برادران بسیجی هم به سفارتخانههای عربستان و مصر حمله
کردند. هفته پیش سردار جعفری گفته بود که بسیج دانشجویی باید خود را برای
اشغال سفارتخانهها آماده کنند، ما فکر کردیم شوخیاش گرفته ولی انگار
شوخی شوخی دارند جدی جدی همین غلطها را انجام میدهند! خبرگزاری فارس اعلام کرد، کارت شناسایی بسیجیان هوشمند میشود.
کلاغستون شدیدا از این مساله استقبال میکند! لا اقل اینطوری در بسیج یک
چیز هوشمند هم پیدا خواهد شد! صفارهرندی گفت: مدل ايران ازاین نظر كه بين مردم و مسئولين اين قدر
نزدیکی وجود دارد؛ مي تواند يك مدل شايسته براي جهان باشد! لازم به ذکر
است که اصولا مقامهای نظام مقدس شدیدا اهل «نزدیکی» هستند و تقریبا ۳۰
سال است که شدیدا با مردم ایران رابطه «نزدیکی»دارند و به عبارت
محترمانهتر ترتیب همه را دادهاند. به قول شاعر، کس نیست به ما بگوید ما
انقلاب کردیم یا انقلاب... نیروهای امنیتی با فرا رسیدن ماه محرم مجددا قیافهشان شبیه نیروهای
ابن زیاد شد. اصولا علت بقای نظام مقدس بهرهگیری ویژه از تجربیات لشگر
ابن زیاد است، وگرنه حکومت جمهوری اسلامی همان اول کله پا شده بود ولی به
لطف بهرهگیری از تجربیات حکومت شام، بحمدا... همه چیز در امن و امان و
شدیدا امنیتی است. اگر قیافه نیروهای گردانهای عاشورا را یک نگاهی
بیاندازید، حتما چهرههای نورانی لشگر تحت امر شمر و خولی را مشاهده
خواهید کرد. (به نقل از کلاغستون؛ رادیو زمانه)
+ بیان شده در Thu 1 Jan 2009ساعت 12:54 از برادران ارجانف |
فرض کنیم یک گروه بسیجی به ندای رهبر معظم انقلاب لبیک گفته و از طریق
زمینی - هوایی یا دریایی( بالاخره یک جوری ) وارد نوار غزه شده باشند تا
در آنجا دمار از روزگار دشمن صهیونیستی درآورند. اتفاقاتی در آنجا خواهد
افتاد که بد نیست سری به آنجا بزنیم و از نزدیک شاهد برخورد نیروهای جان
برکف بسیجی با دشمن جنایتکار باشیم.
باهم برویم یادداشتهای یکی از این برادران بسیجی مستقر در غزه را بخوانیم:
«بالاخره بعد از چند شبانه روز تحصن در محوطه فرودگاه مهرآباد مسولین
ترتیب اعزام ما به نوار غزه را دادند. ما اول فکر میکردیم نوار غزه یک
جایی است نزدیک الیگودرز ولی بعدا فهمیدیم نه بابا خیلی دور است. تقریبا
نزدیک خارج کشور است.
بهرحال شب گذشته حوالی ساعت ۱۱ وارد غزه شدیم. همه جا تاریک بود.کسی توی
خیابانها رفت وآمد نمیکرد. هر از گاهی صدای انفجار مهیبی از نقاط دور دست
سکوت شهر را میشکست و دوباره همه جا ساکت و آرام می شد. همه مردم به
پناهگاهها رفته بودند.جایی را بلد نبودیم. کنار یک مخروبهای توقف
کردیم.حاجی گفت امشب هماینجا استراحت میکنیم تا فردا سرحال و تازه نفس
باشیم و بتوانیم حساب رژیم اشغالگر صهیونیستی را کف دستش بگذاریم.
من مخالفت کردم. گفتم حاجی جون ما این همه راه نیامدهایم اینجا که
استراحت کنیم. ما باید همین الان عملیات را شروع کنیم. توی ایران همه
منتظر اقدام ما هستند. نباید به این جنایتکاران اسرائیلی مهلت بدهیم. ما
همیشه توی نماز جمعه شعار میدادیم: وای اگر خامنهای حکم جهادم دهد- ارتش
دنیا نتواند که جوابم دهد. حالا که آقا حکم جهاد علیه صهیونیستها را دادند
ما بیاییم اینجا بخوابیم؟
با گفتن این حرفها٬ بقیه هم با من همراهی کردند و قرار شد حمله را شروع
کنیم.
خشاب تفنگها را پر کردیم و راه افتادیم. هی رفتیم و رفتیم اما خبری از
نیروهای دشمن نبود. ظاهرا فهمیده بودند ما داریم می آییم عقب نشینی کرده
یا در رفته بودند.
اما ما همچنان می رفتیم تا دشمن را یک جایی گیر بیاوریم و حسابش را برسیم.
خلاصه تا نزدیکیها صبح راه رفتیم ولی خبری از دشمن نبود. نماز صبح را
خواندیم و حاج منصور دعای ندبه خواند و جای شما خالی لخت شدیم که سینه
بزنیم یک دفعه دیدیم یک خانم چاق ولی بیحجاب از پشت یک ساختمان مخروبه
بیرون آمد.
حاجی با دیدن این صحنه فوری فریاد زد: برادرها حمله!
همه گروهان شروع کردیم دنبال اون خانمه دویدن. بیچاره با دیدن هجوم
برقآسای ما حسابی ترسیده بود.
حاجی به زبان عربی بهش گفت: انت اسرائیلی؟؟... انت دشمن؟؟
بیچاره خانمه در حالیکه دستانش را به نشانه تسلیم بالا برده بود شروع کرد
به عربی یک چیزهایی را گفتن.
به حاجی گفتم: حاجی این که اسرائیلی نیست. داره قرآن میخوانه! فکر کنم
مسلمان باشه.
حاجی با عصبانیت گفت: اگر مسلمانه چرا حجابش را رعایت نمیکنه. این رو باید
ببریم اداره منکرات تحویلش بدهیم تا این دفعه با این سر و وضع توی خیابون
راه نره.
توی همین کشمکش با اون خانم بیحجاب بودیم که بدلیل جیغ و داد او یک دفعه
سر و کله چند تا مرد که لباس عربی پوشیده بودند پیدا شد.آنها هم عصبانی
شدند و شروع کردند عربی داد و بیداد کردن که ما هیچکدام نمیفهمیدیم چی
میگن.
حاجی هم هی میگفت: نحن ایرانی. نحن مسلمون. نحن آیت الله خامنهای!
هربار که حاجی اسم مبارک آقا را بزبان میاورد ما شروع میکردیم به صلوات
فرستادن با صدای بلند.
خلاصه چیزی نگذشت که جمعیت زیادی دور ما حلقه زدند و شروع کردند به زبان
عربی داد و بیداد کردن. نمیدانم آن خانمه به آنها چی گفت که یک دفعه
ریختند سر ما د کتک بزن!
وقتی حسابی مورد مهرورزی برادران فلسطینی قرار گرفتیم همه ما را سوار یک
مینیبوس کردند و از همان راهی که آمدیم بیرونمان کردند».
(از وبلاگ ملاحسنی)
+ بیان شده در Thu 1 Jan 2009ساعت 12:48 از برادران ارجانف |
یک قضیه از منطق ارسطویی:
صغری: اگر محمد خاتمی، شاه شلطان حسین صفوی است؛ و
کبری: محمود احمدی نژاد، محمود افغان است؛
پس؛
نتیجه: نادرشاه افشار کیست؟
در راه است؟
می آید؟
+ بیان شده در Thu 1 Jan 2009ساعت 12:26 از برادران ارجانف |
سوار خواهد آمد ... سوار خواهد آمد سرای رفت و رو کن کلوچه در سبد نه .. شراب در سبو کن ز شستشوی باران؛ صفای گل فزونتر کنار چشمه بنشین؛ نشاط شستشو کن سوار خواهد آمد ... سوار خواهد آمد جلیقه زری را ز جامه دان در آور گرش رسیده زخمی؛ به چیرگی رفو کن ز پول زر به گردن ببند طوقی اما به سیم تو نیارزد؛ قیاس با گلو کن ز هفت رنگ شایان؛ یکی پری بیارا ز چارقد نمایان؛ تو زلف از دو سو کن ز گوشه خموشی؛ سه تار کهنه برکش سرودی از جوانی ز پرده جستجو کن چه بود آن ترانه؟ چه بود آن ترانه؟ ولی به یادم آمد: ز دستم، گلی بگیر و بو کن سوار خواهد آمد ... سوار خواهد آمد سکوت سهمگین را از سرا بتاران بخوان! برقص آری ... بخوان! برقص آری بخند و های و هو کن سوار چون درآید بر آستان خانه گلی بچین و با دل، نثار پای او کن سوار خواهد آمد ... سوار خواهد آمد خواننده: مرضیه(اشرف السادات مرتضایی)
+ بیان شده در Fri 26 Dec 2008ساعت 17:15 از برادران ارجانف |
بخوان
به نام گل سرخ در سراسر شب که
باغها همه بیدار و بارور گردند. بخوان،
دوباره بخوان تا کبوتران سپید به
آشیانه خونین دوباره برگردند.
Sing; Sing for the rose at whole night Until the gardens, all become alive and prolife Sing; sing repeat till white pigeons Come back to their bloody nest
+ بیان شده در Fri 26 Dec 2008ساعت 16:14 از برادران ارجانف |
١-هنگام
ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت. (ضرب المثل آلمانی) ٦٠- هر چقدر قلب تو از شنهای سخت و درخشان رود تیبر باشد؛ با
نگاهی مثل آبهای تیبر مواج و به تپش خواهد افتاد. (ضرب المثل رومی) این نظرات همه از تجربیات و
نگاههای اندیشمندان و مردم جهان حاصل شده ولی بهترین تعریف برای ازدواج را شما
میتوانید بیان کنید. منتظر نظرات زیبای شما و تعریف ازدواج هستیم. کدام جمله به
نظر شما قشنگترین بود؟ جمله شماره 59 از چه کسی است؟
٢ - مردی
كه به خاطر”پول” زن می گیرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)
۳- لیاقت
داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چینی)
۴- زنی
سعادتمند است كه مطیع ”شوهر” باشد. (ضرب المثل یونانی)
٥- زن
عاقل با داماد ”بی پول” خوب می سازد. (ضرب المثل انگلیسی)
٦- زن
مطیع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگلیسی)
٧- زن
و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه
خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی)
٨ - داماد
زشت ولی با شخصیت به از داماد خوش تیپ ولی بی لیاقت. (ضرب المثل لهستانی)
٩- دختر
عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. (ضرب المثل ایتالیایی)
١٠ -داماد
كه نشدی از یك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.(ضرب المثل فرانسوی)
١١- دو
نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. (ضرب المثل ایتالیایی)
١٢- در
موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق
كن. (ضرب المثل آذربایجانی)
١٣- برا
ی یافتن زن می ارزد كه یك كفش بیشتر پاره كنی. (ضرب المثل چینی)
١٤- تاك
را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن. (ضرب المثل چینی)
١٥- اگر
خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر. (ضرب المثل
اسپانیایی)
١٦- اگر
زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه
دار. (ضرب المثل تركی)
١٧- ازدواج
مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر مخترع)
١٨- ازدواج
مثل یك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. (ضرب المثل اسپانیایی)
١٩- ازدواج،
زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)
٢٠- ازدواج
كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است. (سقراط فیلسوف)
٢١- ازدواج
مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر
ممكن خواهد بود. (بورنز رمان نویس)
٢٢- ازدواجی
كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود. (رولاند)
٢٣- ازدواج
همیشه به عشق پایان داده است. (ناپلئون سیاستمدار)
٢٤- اگر
كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (فرانکلین رئیس جمهور
آمریکا)
٢٥- انتخاب
پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان
انتخاب كنیم. (پرل باك)
٢٦- با
زنی ازدواج كنید كه اگر ”مرد” بود، بهترین دوست شما می شد. (بردون)
٢٧- با
همسر خود مثل یك كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید. (سونی
اسمارت)
٢٨- برای
یك زندگی سعادتمندانه، مرد باید ”كر” باشد و زن ”لال”. (سروانتس)
٢٩- ازدواج
بیشتر از رفتن به جنگ”شجاعت”می خواهد. (كریستین سن)
٣٠- تا
یك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های یكدیگر را نمی بینند. (اسمایلز)
٣١- پیش
از ازدواج چشم هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید.
(فرانكلین)
٣٢- خانه
بدون زن، گورستان است. (بالزاك)
٣٣- تنها
علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
٣٤- ازدواج
پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و
اگر ”بد” شد هر دو می میرند. (سعید نفیسی)
٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه
ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (سیسرون خطیب)
٣٦- شوهر
”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن. (سیریوس)
٣٧- عشق،
سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
٣٨- قبل
از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ
نظریه ای نیستم. (لرد لوچستر)
٣٩- مردانی
كه می كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بیكر)
٤٠- با
ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آینده اش. (سینكالویس)
٤١- خوشحالی
های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید. (پاستور)
٤٢- ازدواج
كنید، به هر وسیله ای كه می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت
خواهید شد و اگر گرفتار یك همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. (سقراط)
٤٣- قبل
از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن.
(یكی از دانشمندان لهستانی)
٤٤- مطیع
مرد باشید تا او شما را بپرستد. (كارول بیكر)
٤٥- من
تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او
عزیزتر باشم. (آگاتا كریستی)
٤٦- هر
چه متأهلان بیشتر شوند، جنایت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)
٤٧- هیچ
چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به
خودش می داند. (جانسون)
٤٨- زن
ترجیح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی
را كه شنونده خوبی نیست، تحمل كند. (كینهابارد)
٤٩- اصل
و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پیدا می كنند. (جورج
برنارد شاو)
٥٠- وقتی
برای عروسی ات خیلی هزینه كنی، مهمان هایت را یك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری
ناراحت ! (روزنامه نگار ایرلندی)
٥١ – هیچ
زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٢ – با
قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن. (ضرب المثل آلمانی)
٥٣ – تا
ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)
٥٤ – دوام
ازدواج یك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٥ – ازدواج
پدیده ای است برای تكامل مردان و زنان. (مثل سانسكریت)
٥٦ – زناشویی
غصه های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می كند. (ضرب المثل آلمانی)
٥٧ – ازدواج
قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنیا اعتبار دارد. (مارك تواین)
٥٨ – ازدواج
مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی.
(ولتر)
٥٩ – ازدواج آغاز با دیگر بودن است و پایان فقط با خود بودن؛ پس زمانی ازدواج کن که حس با دیگر
بودن را داشته باشی. (؟)
+ بیان شده در Fri 26 Dec 2008ساعت 11:38 از برادران ارجانف |
دادستانی تهران، دادگاه ویژه اینترنت و اس ام اس راه میاندازد. با عنایت
به اینکه به دلیل مشغولیت ویژه آقایان با اینترنت وضوی برادران اندکی باطل
شده و امکان خواندن نماز از ایشان ساقط شده و همچنین در اس ام اسهای جاری
نام خوهر و مادر مسوولان نظام مقدس به کرات برده میشود و باز هم وضوی
خیلیهای دیگر باطل میشود، ممکن است اسلام ناب محمدی کاملا از نظام مقدس
رخت بربندد که مانع کسب مقامات است. به دنبال احتمال ورود بابانوئل در شب کریستمس در ایران، نیروی هوایی سپاه
به حالت آماده باش درآمد. اصولا این آقای بابانوئل فرستاده سازمان جاسوسی
آمریکاست و همیشه دهانش بوی الکل میدهد، به همین دلیل سالها تحت تعقیب
نیروی مقاومت بسیج نیز بوده است. سردار قطور فیروزآبادی به علی لاریجانی هشدار داد. او گفت اگر لاریجانی
بخواهد مانع کار ریاست محترم جمهوری شود و هی پشت سر هم وزرای احمدینژاد
را استیضاح کند، مجبور خواهد بود عکسهای خصوصی لاریجانی با سولانا را چاپ
کند. البته ما در ایران همجنسباز نداریم!
رئیس جمهوری فرار مغزها را از ایران تکذیب کرد. وی تاکید کرد البته در
نظام مقدس که نیازی به فکر و مغز افراد نیست و هر چه مقامات معظم بگویند،
ملت عزیز باید ببعی وار بپذیرند، مغزها در همین کشور کوچک شده و اصلا وجود
خارجی ندارند که مهاجرت کنند. لازم به ذکر است که در نظام مقدس سیرابی
ارزشی بالاتر از مغز دارد.(خدا میدونه چندهزار ایرانی فقط در مقطع دکترای تخصصی دارند در مالزی تحصیل میکنند؟!)
+ بیان شده در Thu 25 Dec 2008ساعت 15:4 از برادران ارجانف |
دوستان عزیز و بیشتر از همه خطاب به هموطنان وبلاگی و سایت نویس مقیم ایران آدرس زیر نشانی سایتی مفید برای شماست که در آن میتوانید آدرس و نام وبلاگهای شخصی ایرانیان مقیم خارج از کشور را پیدا کنین. آدرس سایتها و وبلاگها به تفکیک کشور قابل دسترس است. برای ارتباط با هموطنان خارج کشور و با دنیای خارج از ایران این اولین و بهترین گام است: لیست سایتهای ایرانیان خارج از کشور http://persianbloggers.blogspot.com/
+ بیان شده در Wed 24 Dec 2008ساعت 23:6 از برادران ارجانف |
چون دادِ عادلان به جهان در، بقا نکرد روانِ سیف فرغانی شاعر متعهد و شهید ایرانی همواره شاد باد.
بيدادِ ظالمانِ شما نيز بگذرد.
در مملکت چو غرّشِ شيران گذشت و رفت؛
اين عوعوِ سگانِ شما نيز بگذرد.
آن کس که اسب داشت؛ غبارش فرو نشست؛
گَردِ سُمِ خرانِ شما نيز بگذرد.
+ بیان شده در Wed 24 Dec 2008ساعت 16:45 از برادران ارجانف |
سال جدید 2009 و کریسمس را به تمام دوستان عزیز و بویژه به مسیحیان گرامی کشورمان تبریک می گوییم. Happy your Christmas and New Year 2009 امیدواریم خداوند در سال جدید ایران را از دروغ، خشکسالی و دشمن(!) دور بدارد.
+ بیان شده در Wed 24 Dec 2008ساعت 14:35 از برادران ارجانف |
با نام : خردورز

نشانی: http://khorafeh.blogfa.com
ادرس وبلاگ شهید فریاد بهبهان:
با نام : فریاد بهبهان
آدرس: http://www.faryadebehbahan.blogfa.com/
جای تاسف نیست به نظر شما؟
+ بیان شده در Tue 23 Dec 2008ساعت 20:36 از برادران ارجانف |
هم مرگ ، برجهانِ شمانيزبگذرد
هم رونقِ زمانِ شمانيزبگذرد
وين بومِ محنت ازپي تاکندخراب
بردولت آشيان شمانيزبگذرد
بادِخزانِ نکبتِ ايّام ناگهان
برباغ وبوستانِ شمانيزبگذرد
آبِ اجل که هست گلوگيرِخاص وعام
برحلق وبردهانِ شمانيزبگذرد
اي تيغ تان چونيزه براي ستم دراز
اين تيزيِ سنانِ شمانيزبگذرد
چون دادِعادلان به جهان در ، بقانکرد
بيدادِظالمانِ شمانيزبگذرد
درمملکت چوغرّشِ شيران گذشت ورفت
اين عوعوِ سگانِ شمانيزبگذرد
آن کس که اسب داشت،غبارش فرونشست
گَردِسُمِ خرانِ شنانيزبگذرد
بادي که درزمانه بَسي شمع ها بِکُشت
هم برچراغدانِ شمانيزبگذرد
زين کاروانسراي،بَسي کاروان گذشت
ناچار،کاروانِ شمانيزبگذرد
اين نوبت ازکَسان،به شماناکَسان رسيد
نوبت زِ ناکَسانِ شمانيزبگذرد
بيش ازدوروزبودازآنِ دِگرکَسان
بعدازدوروزازآنِ شمانيزبگذرد
برتيرِ جورتان،زِ تحمل سپرکنيم
تاسختيِ کمانِ شمانيزبگذرد
درباغِ دولتِ دِگران بودمدتي
اين[گل] زِگلستانِ شمانيزبگذرد
اي تو رَمِه سپرده به چوپانِ گرگ طبع
اين گرگيِ شبانِ شمانيزبگذرد
اي دوستان خواهم[که] به نيکي دعاي سيف
يک روزبرزبانِ شمانيزبگذرد
(سيفِ فرغاني - شاعر قرن هفتم)
+ بیان شده در Tue 23 Dec 2008ساعت 20:19 از برادران ارجانف |
+ بیان شده در Tue 23 Dec 2008ساعت 13:22 از برادران ارجانف |
جورج كارلين : آلبرت انیشتین : ريچارد داوكينز : فردريش نيچه : وودی آلن : ناشناس : بنجامين فرانكلين :

مذهب
مردم را متقاعد كرده كه : مرد نامرئي در آسمانها زندگي ميكند كه كه تمام
رفتارهاي تو را زير نظر دارد ، لحظه به لحظه آن را . و اين مرد نامرئي
ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي و اگر يكي از
اين كارها را انجام دهي ، او تو را به جايي ميفرستد كه پر از آتش و دود و
سوختن و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني ، رنج
بكشي ، بسوزي و فرياد و ناله كني ... ولي او تو را دوست دارد !

مارك تواين :
چيزي كه مرا آزار ميدهد قسمتهايي از انجيل نيست كه متوجه نميشوم بلكه قسمتهايي از آن است كه متوجه ميشوم .

فرانك لويد رايت :
من بخدا اعتقاد دارم فقط آن را طبيعت مينامم .

رفتار
اخلاقي يك انسان بايد بر اساس نوع دوستي ، تحصيلات و برابري اجتماعي باشد
و هيچ پايه مذهبي لازم نيست . انساني كه بخاطر ترس از مجازات يا اميد
گرفتن پاداش بعد از مرگ زندگي كند در مسير اشتباهي گام بر ميدارد .

ناپلئون بناپارت :
مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود .

من بر عليه مذهب هستم زيرا كه مذهب به ما ياد ميدهد كه بدون درك جهان متقاعد و خشنود باشيم .

ناشناس:
مذهب مانند قرص است ، نجويده فرو دهيد .

ايمان يعني اين كه نخواهي بداني واقعيت چيست .

فقط اين نيست كه خدا وجود ندارد ، اگه توانستي آخر هفته يه لوله كش پيدا كن !
کمی بر اندیشه و گفتار این بزرگان و دانشمندان بیاندیشیم؛ نظر شما چیست؟

دو دستي كه عمل ميكند بهتر از هزاران دستي است كه براي دعا دراز شده است .

فانوسهاي دريايي از كليساها اميدوار كننده تر هستند .

آرتور سي كلارك :
يكي از بزرگترين تراژدي هاي بشريت اين است كه اخلاقيات بوسيله دين دزديده شده است .

استيون هاوكينگ :
سياه چاله ها اين ايده را به ذهن خطور ميدهند كه : نه تنها خداوند تاس مي اندازد بلكه گاهي آنها را جايي مي اندازد كه ديده نميشوند .

كارل ماركس :
مذهب ، آه خلق ستمديده است ، قلب دنياي بي قلب و روح شرايط بي روح . مذهب افيون توده هاست .

بنجامين ديزرائيلي :
آنجا كه علم پايان مي يابد ، مذهب آغاز ميگردد .
+ بیان شده در Mon 22 Dec 2008ساعت 12:30 از برادران ارجانف |
به این عکس دقت کنین. دو تا برادر در آغوش هم. یکی مُرده و دیگری زنده ولی با این فریادش نشون میده که: کاش من هم مُرده بودم. این عکس دقیقا زمانی گرفته شده که اشکان
یکی از برادران ارجانف، در لبنان برای اخذ پذیرش از دانشگاه آمریکایی
بیروت بود. عکس بالا به عنوان برترین عکس خبری سال نامگذاری شد. ولی همیشه
برترینها؛ زیباترینها و شادترینها نیستند؟! این عکس متعلق به زمان جنگ 33 روزه حزب الله و اسرائیل است.
کاری نداریم که آیا این برادرها هم از لحاظ ایدولوژیکی حامی گروهک
تروریستی حسن نصرالله هستند یا خیر؛ ولی انسانی کشته شده بر اثر حماقت گروهی خاص
که اومدند خودی نشون بدهند. اشکان تعریف میکرد در مدت اقامت که نه حبس در
شمال بیروت بر اثر بسته شدن فرودگاه بین المللی؛ اسرائیل فقط جنوب اون شهر یعنی
منطقه زاویه که شیعی نشین بودند رو بمباران میکرد و یک نصف فشنگ هم به
شمال بیروت و سایر شهرها اصابت نکرد. ولی واقعا برای چه؟ برادری کشته شد؛ برای
چه هدفی؟ تحریک کشور همسایه و در کار انجام شده قرار دادن حریف چه عاقبتی
میتونه داشته باشه؟!؟ متاسفم که برخی قلیل از کشورها از این گروههای معلوم
الحال حمایت میکنند که برادران خودشون رو بکشتن میدهند. کاش حسن نصرالله
هم این عکس رو ببینه . حتما دیده که با شرم تمام دو اسیر اسرائیلی رو آزاد
کرد.
+ بیان شده در Sun 21 Dec 2008ساعت 14:44 از برادران ارجانف |
شب
یلدا یعنی بلندترین شب سال. راستی ایرانیها هر جا که باشند یلدا یلدا
است. فرقی نمیکند از شاخ آفریقا تا جنوب شرقی آسیا. حالا من با شاخ
آفریقایش کاری ندارم اما حرفم از ایرانیهای مالزی است. باید بگویم که شما
حتا اگر دوست داشته باشید هم نمی توانید در این سرزمین استوایی شب یلدا را
زیر کرسی بگذرانید. شب یلدا تقریبن در این ولایت با شبهای دیگر به لحاظ
طول چندان تفاوتی نمیکند چون در اینجا سایر روزها هم چندان تفاوتی با
یکدیگر نمی کند. اما این دلیل نمیشود که پیش از آخرین شب پاییز شما
آگهیها و اعلانهای کلابها، باشگاهها و رستورانهای ایرانی را نبینید که شما را
برای داشتن شبی خوش همراه با موسیقی و شام ایرانی به رستورانشان دعوتتان
نکنند. دیشب هوا عالی بود کمی بارون اومد و باعث شد دمای هوا 30 درجه بشه با یه باد ملایم و خوب؛ چندتا از دوستان جمع شدیم به همراه 3 تا دوست هندی و استرالیایی مون وقتی دونستن که ما برای جشن شب یلدا داریم میریم کوآلا اونها هم همراه شدند. این شب در کشور مالزی برای ایرانیها بهانهای است که همه
دور هم جمع شوند و گپ بزنند و حتا کمی هم راجع به زندگی و شایعات که بیشتر
حول محور مهاجرت و اقامت است گپ بزنند، گاهی هم راجع به قصههای قدیم،
تاریخ، مادربزرگها و پدربزرگها چیز برای جوانترها بگویند. اما حقیقت
آن است که سبک و سیاق زندگی سالها است که عوض شده و حالا خود
داستانهای یلدایی، داستانی شده است. رستورانها این شبها همه برنامههایی دارند. غذای مخصوص و
هندوانه که برخی برای این شب ورودی هم تعیین کردهاند و برخی هم نه اما
طبیعی است که امشب در رستورانهای ایرانی جای سوزن انداختن نباشد. از
رستورانهای راسته خیابان امپنگ بگیرید تا بقیه جاها. امپنگ را هم با
تاکید گفتم. چون در این خیابان قدیمی کوالالامپور اگر شما خیلی طالب حال و
هوای ایرانی هستید. اصلن دوری از وطن را احساس نمیکنید چون از هر ده نفر،
یازده نفر ایرانی هستند. عکس از دوست هنرمندمون فرزادجون. داشتم از شب یلدامون در کوالالامپور میگفتم که البته شاید کمی
مدلش تغییر کرده است. دنیای امروز یک کمی ماشینیتر شده ولی باز هم
بهانهای است که آدمها دور همدیگر جمع شوند. داشتم چه میگفتم؟ آهان
داشتم از یلدای مالزی میگفتم. خب شما میدانید که یلدا همیشه مقارن با
ایام کریسمس. این روزها همه جا درخت کاج میفروشند و بابا نوئلها هم در
مراکز خرید ولو هستند با پالتو و کلاه آنهم در دمای 36 درجه با شرجی خفه
کننده و این کمی به نظر خنده دار میآید. دیشب همونطور که وعده دادیم برای یک برنامه یلدایی در کلاب ایرانیها (باشگاه شبانه ایرانیها) که هر دو
هفته برنامه دارد به جایی در نزدیکی مرکز شهر رفتیم. دی جی علی برنامه داشت و از این
کیفیت برنامه شب یلدا از بیشتر ایرانیها که میپرسیم آنها نیز تایید میکنند که اگرچه
برنامهها با عنوان یلدا روبراه میشود اما بیشتر بزن و برقص جوانهای ایرانی است. فرزاد که در یک مجتمع آپارتمانی در خیابان کوچینگ زندگی
میکند خودش را برای سور و سات این روز آماده میکند. او اصفهانی است و
میگوید که از ولایت سفارش داده است تا برایش آجیل شب یلدا پست کنند. از او می پرسم که یادش که نرفته یلدا چه شبی است، میگوید:
«اختیار دارید! شب یلدا یکی از سنتهای یزرگ ایرانیها و بلندترین شب سال
است». او ادامه میدهد که برای این که این شب و حال هوای خاطره
انگیزش را از یاد نبرند در تدارک سور و سات مراسم این شب هستند تا با سایر
همسایههای ایرانی دور هم جمع شوند. او میگوید که مجتمع آپارتمانی آنها
نزدیک به چهل تا پنجاه خانواده ایرانی دارد و بنا دارند از همه آنها
بخواهند که برای یلدا دور هم جمع شوند. نادر هم یکی دیگر از ایرانیهای این سرزمین است، به قول
خودش با تکرار مکررات یاد خاطرهها میکند: «سنت ایرانیها در شب یلدا این
است که همه دور هم در منزل بزرگترهای فامیل جمع میشوند و همه نوع میوه و
خشکبار میآورند. هر کس یک چیز میآورد و بهترین میوهای که میآورند
هندوانه است». عاطفه خانم هم یک ایرانی دیگر است که از اصفهان به این شهر که
به عنوان خواهر خواننده اصفهان شناخته میشود، آمده است. او بیشتر یاد
یلدای اصفهانی میکند: «یلدا یکی ازسنتهای قدیمی است که همه دور هم جمع
میشوند و یکی ازشبهای است که یک دقیقه از شبهای دیگر بلندتر است. در
اصفهان خانهی مادربزرگم که از همه بزرگتر هستند جمع میشویم و سفرهی
خیلی بزرگ میاندازند و آجیل و هندوانه،خشکبار از شلغم گرفته تا چقندر سر
این سفره میگذارند و همهی فامیل جمع میشوند و با بگو بخند این چیزها را
با هم میخورند».
با تشکر از دوستامون که دوباره ما را امسال همراهی کردند در این شب زیبا بویژه اردوان عزیز . راستی به دوستان عزیز ارجانی و ایرانیمون هم بگیم که اینجا کسی با شما برای اینکه تا ساعت 4 صبح در خیابون تفریح میکنین هیچ گیر نمیده. از طرف شما هم نائب الزیاره بودیم در برجهای دوقلوی پتروناس و طواف هم کردیم ولی اینجا جای چرخیدن دورش باید از طبقات برج برین بالا ... این عکس هم با اجازه فرزادجون توی بلاگمون که اون شب باهامون اومد و همراهیمون کرد؛ میاریم. کوآلالامپور خودشو داره برای جشن کریسمس 2009 آماده میکنه با نورپردازیهای رویایی ولی ما همه می گفتیم اینا برای شب یلدای ما ایرانی هاست!!!
+ بیان شده در Sun 21 Dec 2008ساعت 12:55 از برادران ارجانف |
شب زیبای یلدا را به شما و خانواده گرامیتان شادباش میگوییم. در پست بعدی خاطره این شب را در غربت براتون می نویسیم. امشب که قراره برای مراسم شب یلدا همراه چندتن از هموطنان غربت نشین بریم برجهای دوقلوی پتروناس کوآلالامپور؛ از طرف شما هم نائب الزیارئیم. خدایا؛ هرچه زودتر شب یلدای ایران هم سحر بشه و همه ما به اون دیار برگردیم. برادران ارجانف.jpg)

+ بیان شده در Sun 21 Dec 2008ساعت 0:8 از برادران ارجانف |
| ||||||