|
Brothers' Ardjanov |
|
درج مطالب این وبلاگ در روزنامه کیهان و ابرار و خبرگزاری فارس و رجانیوز حرام است! |
اول از همه عید"پسح
Passover 2009" عیدبهار و آزادی رو که هرسال
همراه با عید نوروز است به یهودیان ایران و جهان تویژه به دوست عزیزمون کیارش و
خانواده گرامی اش و دوست قدیمی ام دانیل شادباش میگویم. امیدواریم که بجای ما کرفس
و نون مصا و شراب عید بخورند. ما و ایران و ارجان رو برای آزادی و برابری دعا کنند. ا مسال
برای عید دیدنی، دوستمون کامبیز ما رو دعوت کرد به خونه اش در سوجانا سردانگ.
البته قبلش هم گفته بود که عمو و زن عموش از استرالیا برای عید اومدن و میخواند
برن ایران دیدن خانواده و دوستان. تا اومدیم آمده بشیم دادشی انّ و منّ کرد که برای حضور در کمیته سوپروایزری نمیتونه
بیاد. تنها راهی شدیم و اون شب رو تا دیروقت در جوار کامبیز و خانواده عمواش بودم.
اونجا چندتا از دوستان هم اومده بودن که کامبیز دعوت کرده بود. جمعا شدیم 6 نفری و
خان عمو هم خیلی خوشحال که پسر برادرش اینجا تنها نیست! از تک تک ما در مورد حوزه
کاریمون و زادگاهمون و چرا اومدیم خارج و غربت این حرفا؛ تا رسید نوبت به من و
تمجید و تحسین پرسید: "کجایی هستین؛ عزیزم؟" من جواب دادم: "بهبهانی
هستم خان عمو." دیدم فورا کمی مکث کرد و خندید. بچه ها کنجکاو شدن که: "چیه
عمو داستان خنده داریه؟ بگو تا ما هم بعدها هی یادش بیاریم بخندیم؟!؟" مونده بودم که آخه چرا
امشب توی کشاکش شوخی ها قرعه به نام من افتاد؟ برای حل شدن قضیه و پیشگیری از
مشخره بازی دوستان گفتم: "خان عمو حالا هرچی هست بگین من خیلی هم سختگیر نیستم
برای شهرم اگه موضوع منفی داشته باشه خوب قبول میکنم." خان عمو گفت: "نه
... عزیزم؛ چیزی نیست برام جالب بود افرادی مثه تو و چندتا از دوستان خوب و
روشنفکر بهبهانی در استرالیا روی بهبهان رو سفید کردن از ننگی که خانواده آیت الله
بهبهانی بر دامن اون شهر گذاشته اند؟!" تا اسم آخوند به میون اومد همه دیگه
ول کن نشدند مخصوصا خودم که: "یاالله خان عمو بگو می شنویم." اخه عموی
کامبیز تحصیل کرده رشته باستان شناسی از دانشگاه ملبورن استرالیاست و چندین سالی
است که دیگه همونجا دیگه اقامت گرفت و موند. مطالعاتش عالی بود و هر از چند گاهی
کامبیز خاطراتی از اون نقل میکنه. خان عمو در مورد خانواده
آیت الله بهبهانی و روحانیت بهبهانی در ارجان و نقش اونها در کودتای 28 مرداد 1332
بر ضد دولت ملی مصدق گفت تا رسید به همراهی اونها با خاندان پهلوی و سرکوب اقلیتهای
فکری مذهبی مثه بهائیان و یهودیان و خیلی چیزهای دیگه؛ البته همه رو هم مثه یه
استاد دانشگاه مستند میگفت و اخر هم گفت: "اگه برخی از افراد خاندان
بهبهانیها در دوره مشروطه و معاصر مسوولیت پذیر عمل نکردند و سیاه بود رفتارشون؛ ولی
نسل جدید بهبهان بسیار متعهدتر به ازادی اندیشه و برابری ادیان و مذاهب است."
مهمانی تموم شد و اومدم خونه و دادشی رو خواب و بیدار هول هولکی بیدار کردم و
اونچه خان عمو گفته بود؛ براش گفتم و اون هم مقاله ای رو به من نشون داد که در زیر
بخشی از اون رو میارم؛ و به نقش ننگ الود برخی از بهبهانیها اشاره کرد و من اینبار
از آلوده شدن ارجان و شهر من به ننگی تاریخی سرافکنده شدم. لینک مقاله با استناد در
آدرس زیر است: http://news.gooya.com/politics/archives/2009/03/085702.php سرکوب بهائيان در دوران
شاه و شيخ، بهرام چوبينه "سرتيپ محمد آيرملو (معاون قدرتمندترين دستگاه دولت
يعنی سازمان اطلاعات و امنيت کشور) در خاطرات خود می نويسد: "يک روز صبح
تيمسار باتمانقليج رئيس ستاد ارتش و تيمسار بختيار فرماندار نظامی روی بام حظيرة
القدس (مرکز بهائيان در تهران) باشگاه مذهبی بهائيان رفته کلنگ بدست گرفتند و به
ويران کردن گنبد آن پرداختند. صبح روز بعد وابسته نظامی آمريکا به دفتر من آمد و با
چهره ای برافروخته گفت: اين چه کاری بود که از رئيس ستاد ارتش سرزد. چرا بايد يک رئيس ستاد ارتش کلنگ بدست بگيرد و جلوی چشم همگان ساختمانی را خراب
کند، آن هم ساختمانی که مورد علاقه و احترام شماری از مردم کشور شما است؟ کشور من
به ايران کمک می کند تا به تعمير خرابی ها بپردازد، آن وقت شما جاهای آباد را هم
خراب می کنيد....؟" من که خود نتوانسته بودم
يک دليل منطقی برای اين تخريب، آن هم بدست رئيس ستاد ارتش پيدا کنم در برابر
سرزنشهای وابسته نظامی آمريکا دهانم بسته ماند و پاسخی ندادم. چند ساعت بعد
شادروان باتمانقليج من را خواست و بی صبرانه پرسيد که وابستگان نظامی در باره
رخداد ديروز چه می گويند؟ من صريحاً گفته های وابسته نظامی آمريکا را بازگو کردم و
افزودم چند نفر ديگر از وابستگان نظامی نيز در اين کار شگفتی و تأسف نشان دادند.
هنگاميکه آثار ناراحتی در چهره ی ايشان نمودار شد پرسيدم؟ تيمسار براستی انگيزه ی
شما در اين کار چه بوده است؟ ايشان سر را بلند کرده گفتند: من انگيزه ای نداشتم اين
دستور ارباب بود. که مقصود شان شادروان محمد رضا شاه بود. بگونه ای که بعدها در
کتابها خواندم محمد رضا شاه اين دستور را برای بدست آوردن دل چند آخوند با نفوذ آن
زمان به ويژه سيد ابوالقاسم کاشانی صادر کرده بود... جالب آن است که شادروان
محمد رضا شاه ۲۵ سال پس از اين حادثه نتيجه رو دادن به آخوندها را ديد و نيز پس از
۲۵ سال تيمسار باتمانقليج هنگامی که در تلاطم انقلاب ۱۳۵۷ دستگير و محاکمه شد از
اين واقعه برای دفاع نسبتاً موفقيت آميز خود سود جست."{۳} آيت الله سيد محمد
بهبهانی در تلگرافی به شاه از "بستن کانون فساد دينی و مملکتی{حظيرة القدس،
مرکز بهائيان}.. به وسيله ارتش اسلام تشکرات صميمانه تقديم و آن را عيدی از اعياد
مذهبی بر شمرد" شاه در جواب آيت الله بهبهانی خاطر نشان ساخت: "به طوری
که مکرر از ما شنيده ايد هميشه خود را در اجرای مقررات اسلام موظف دانسته و ادامه
اين توفيق را از خداوند متعال خواهانيم". "دکتر مهدی حائری
يزدی، فرزند آيت الله عبدالکريم حائری يزدی، مرجع تقليد شيعيان و بنيادگذار حوزه علميه
قم، پس از تحصيل در حوزه قم و اخذ درجه اجتهاد در انگليس، آمريکا و کانادا به
آموختن فلسفه غرب پرداخت و سپس در آنجا به تدريس و تحقيق در زمينه های فلسفی مشغول
شد. دکتر حائری يزدی خاطره
ای از آيت الله مير سيد محمد بهبهانی نقل ميکند که بسيار خواندنی و عبرت انگيز است
زيرا با توجه به گفته ايشان آيت الله بهبهانی از نقشه کودتای ۲۸ مرداد با خبر بوده
است. ايشان اعتراف ميکند: "عرض کنم که آن وقت
آقای خمينی جزو نزديکان آقای بروجردی بود و حتی معروف بود که وزير خارجه آقای
بروجردی است. هنوز رابطه اش با آقای بروجردی به هم نخورده بود، حد اقل يک بار در
آن قضيه، آقای خمينی از طرف آقای بروجردی به دربار رفت و شاه را ملاقات کرد، بعد
از اين که شاه را ملاقات کرد، من خودم ايشان را ديدم، آقای خمينی را ديدم. خودش
برای من تعريف کرد. گفت که بله، از طرف آقای بروجردی رفتم شاه را ملاقات کردم. در
آن جلسه آقای خمينی واقعاً خيلی شاداب و نيرومند به نظر می رسيد. آقای خمينی به
طوری که برای خود من نقل کرد، گفت بله من به اعليحضرت گفتم که شاه فقيد پدر تاجدار
فقيد شما، اين گروه ضاله "بهايی" را داد به طويله بستند... آقای خمينی
ادامه داد : و الان هم مردم ايران همان جريان را از شما انتظار دارند. اين مطلبی بود
که خود آقای خمينی برای بنده نقل کردند... عرض کنم که آقای بروجردی با شاه توطئه
کرده بود که يک مقدار زيادی اينها {بهائيان} را کنترل کند. از جمله اين که مرکز
تبليغاتشان را که همان حظيرة القدس در خيابان حافظ است، تعطيل نمايد... آن وقت به
همين مناسبت تصميم به توطئه گرفته بودند، توطئه چيده بودند با خود شاه که اين کار
را بکنند. به فلسفی هم دستور داده بودند که برود بالای منبر، توی ملت، ماه رمضان
در مسجد شاه، مردم را آماده برای اين کار بکند و اين کار را هم کردند..."[۱۰]. البته پینوشتهای مقاله
هم خیلی جالب بودند؛ مثه موارد زیر: ۹ _ در کتاب "مرجعيت در
عرصه اجتماع و سياست"، چاپ تهران پائيز ۱۳۷۹ ، با مکاتبات فراوانی از روابط
شاه و دولتهای او با مراجع تقليد و آيات عظام آيت الله ميرزا محمد حسين نائينی،
حاج سيد ابوالحسن اصفهانی، حاج آقا حسين قمی، حاج شيخ عبدالکريم حائری يزدی و حاج
آقا حسين بروجردی و خانواده آیت الله های بهبهانی آشنا می شويم که باعث اعجاب هر
پژوهنده ای خواهد شد. نقل همه اين اسناد در اين مقدمه باعث تطويل کلام می گردد. ۱۰_ خاطرات دکتر مهدی حائری
يزد" (تاريخ شفاهی ايران)، به کوشش دکتر حبيب لاجوردی، ناشر نادر، تهران
۱۳۸۲، صفحات ٤٣ تا ٥٩. ۱۱ _ پس از انقلاب مقداری از
اسناد سرّی ساواک بدست مردم افتاد. روزنامه مجاهد مورخ ٩ ژوئن ۱۹۸۰ عکس سندی مربوط
به سال ۱۳۵۰١ را منتشر کرد که خواندن آن خالی از فايده نيست: "در باره انجمن
تبليغات اسلامی- مسئول انجمن اسلامی در مرکز به منظور مبارزه علمی و منطقی با
بهائيان تقاضا نموده است ساواک در اين زمينه مساعدت های لازم به عمل آورد. با
اعلام درخواست مسئول انجمن مزبور خواهشمند است ضمن تماس با عوامل ياد شده در منطقه
به آنها تفهيم گردد که اقدامات آنها نبايد جنبه تحريک و اخلالگری داشته باشد به
عبارت ساده تر ضمن حفظ نظم عمومی انجمن تبليغات اسلامی مجاز است که با استفاده از
کمکهای ساواک با جامعه بهائی مبارزه کند". امضای مدير کل اداره سوم ساواک .
در ضمن روزنامه صبح آزادگان، بهمن ماه ۱۳۶۰ تحت عنوان "نگاهی به انجمن
حجتيه" مشروحاً به روابط عميق ساواک و انجمن حجتيه پرداخته است.برای اطلاع
بيشتر پيرامون روابط ساواک با انجمن حجتيه مراجعه کنيد به کتاب "حزب قاعدين
زمان" (موسوم به انجمن حجتيه) تأليف عمادالدين باقی" خواندن اصل مقاله که
خیلی هم آموزنده است برای مخصوصا همشهریهای عزیزمون توصیه میکنیم. باز هم عید زیبای بهاری و آزادی پسح رو همراه با عید بهاری نوروز شادباش میگیم. 
آيت الله بروجردی در تلگرافی به شاه بهائيان را
"دشمنان و اخلالگران" سلطنت ايران ناميده و به
شاه مينويسد: "خداوند عزّ شأنه، ديانت مقدسه اسلام و سلطنت ايران را از گزند
دشمنان و اخلالگران حفظ فرموده، وجود مبارک را برای مسلمين مستدام دارد".
"درست صبح روز ۲۸ مرداد، هنوز آفتاب نزده بود تلفن خانه ام
صدا کرد" از خانه آيت الله بهبهانی به ايشان پيغام می دهند که فوراً بياييد
به خانه آيت الله بهبهانی، ايشان "يک کار واجبی" دارند . حائری يزدی به
آنجا می شتابد و آيت بهبهانی ميگويد: "شما همين امروز صبح برويد به قم... پيش
آقای بروجردی و از طرف من بگوييد که آقا، مملکت در شرف اضمحلال است. در شرف از بين
رفتن است، برای اين که صحبت جمهوری اين مملکت است. شاه رفته بيرون و همين امروز و
فردا است که اصلاً تمام اوضاع و احوال مملکت به هم بخورد. اصلاً مملکت ديگر می
افتد آن طرف پرده آهنين. نه اسمی از دين خواهد بود، نه اسمی از ايشان، نه اسمی از
مرجعيت، نه اسمی اصلاً از اصل دين، اصلاً کمونيستی می شود... ايشان هر چه زودتر يک
فکری بکنند... يک دست خطی، يک حکمی صادر بکنند که بالاخره مردم آگاه بشوند از اين
حقيقت، بيايند جلوی توده ای ها را بگيرند. خلاصه نگذارند که مملکت کمونيستی
بشود... عرض کنم حضورتان که (آيت الله بروجردی) البته همان نحوی که بهائيها را مخل
امنيت و استقلال ايران می دانست، توده ای ها را هم می دانست و به همان ترتيبی که با
بهائی ها مبارزه می کرد با توده ای ها هم" مبارزه می کرد."
شاه برای رضايت ملايان، يک اقليت بی آزار دينی را قربانی
مطامع ملايان کرد. در حالی که همه از پير و جوان در ايران ميدانستند که بهائيان
هيچ مخالفتی با حکومت مشروطه نداشته و ندارند و از دشمنان شاه بشمار نمی رفتند.....
پس از آن، باز هم برای رضايت ملايان، ساواک "انجمن
خيريه حجتيه مهدويه" را برای مبارزه عليه بهائيان به وجود آورد که شعب آن زير
نظر ساواک[۱۱] در سراسر کشور تأسيس شد و به فعاليتهای مذهبی و آموزش خبر گيری و
خبر رسانی و ايجاد آشوب در ميان اقليتهای دينی بويژه بهائيان مشغول گرديد. رفته
رفته همين انجمن حجتيه که بی ترديد با تأييد شاه بوجود آمده بود، بر خلاف نظر بنيانگذارانش،
خود شکارگاه "هيئت های مؤتلفه اسلامی" و "سازمان مجاهدين خلق"
گرديد...."![]()
+ بیان شده در Tue 31 Mar 2009ساعت 12:48 از برادران ارجانف |
به بهانه پایان ایام محرم نه آغاز اون؛ این هم خاطره دوستی از همشهریهای ما:
ما یک حیاط بزرگی داشتیم که از اول محرم همه جای آنرا
سیاهپوش میکردند و آنجا می شد پاتوق دستهجات سینهزنی. از یکی دو روز قبل از
عاشورا خانمهای محل برای پاک کردن برنج و لپه و بقیه چیزهای مربوطه به خانه ما میآمدند
و در آماده ساختن غذا کمک میکردند.
پیرزنها٬ خانمهای جوان٬ دخترهای دم بخت٬ پسرهای چشم
چران همه و همه ٬ هرکدام مشغول کاری میشدند و حیاط را حسابی شلوغ میکردند. معمولا
پدر هیچ کاری نمیکرد. او مراقب اوضاع بود و بیشتر با این و آن صحبت میکرد.
در گوشهای از حیاط چند تا اجاق بوسیله آجر درست میکردند
و دیگهای مسی بزرگ را بار میگذاشتند. یک آشپز هم داشتیم که برای اینجور مراسم دعوت
میکردیم و البته با وجودیکه از دوستان پدرم بود ولی او بابت این کارش پول خوبی هم
میگرفت و خلاصه مجانی کار نمیکرد.
اینجور که بزرگترها میگفتند دست پخت این آقا معرکه بود و
کارش حرف نداشت ولی یک مشخصه عجیبی که این آقا داشت این بود که بشدت معتاد به الکل
بود و دائما مست بود. سیگاری نبود و اصلا لب به چای نمی زد در عوض تند و تند مشروب
میخورد آن هم چه مشروبی؟ از همون عرق سگیهای محلی.
من در طول عمرم هیچکس را مثل اون آقا ندیدم که اینقدر
مشروب بخوره. باور کنید عقب ماشیناش همیشه یکی دو تا دبه بزرگ مشروب بود. چند بار
با چشم خودم دیدم که دبه را بلند کرده بود و داشت قلپ قلپ میخورد. هروقت این آقای
آشپز به خانه ما میآمد همراه خودش از داخل ماشینش یک دبه مشروب میآورد و در جای
امن و مناسبی به دور از چشم اغیار میگذاشت و هروقت خسته میشد میرفت آن دبه را
برمیداشت و چند قلپ نوش جان میکرد.
خب. با این اوصاف٬ حالا تصور کنید این آقا میخواست برای
روز عاشورا آشپزی کند. البته الحق و الانصاف دست پختش حرف نداشت ولی رفتار و
حرکاتش اصلا مناسب یک مجلس عزاداری نبود.
بهرحال یکسال عاشورا افتاده بود وسط تابستان. هوا خیلی
گرم بود. یکی از وظایف حاج خانمها کمک به تهیه شربت بود. آب و شکر و زغفران و
گلاب را توی یک دیگ خیلی بزرگ میریختند و با کفگیر یا ملاقه هم میزدند. سپس شربت
آماده را داخل یک منبع فلزی بزرگ میریختند. از همان منبعهای استیل که مثل سماور
یک شیر هم دارد و رویش نوشته فدای لبت تشنهات یا امام حسین. البته چند قالب یخ هم
توی آن میانداختند.
برای اینکه به هنگام ورود همزمان عده زیادی از عزاداران
به داخل حیاط بطور ناگهانی دچار کمبود شربت نشویم٬ معمولا چندین دبه شربت اضافی
تهیه میشد و در جای خنکی نگهداری میگردید. در مواقع ضروری کافی بود دو سه تا از
آن دبههای شربت را داخل منبع استیل خالی کنند تا مردم بتوانند بدون وقفه شربت
بنوشند.
خب. حتما حدس میزنید بقیه ماجرا چه بود. بله. یکبار
بصورت اشتباهی یکی از حاج خانمهای محله دبه مشروب آقای آشپز را بجای شربت برداشته
بود و خالی کرده بود توی ظرف مخصوص توزیع شربت!
حالا تصور کنید چه وضعی پیش آمد. جوانهای محل چپ و راست
میرفتند و میآمدند و شربت میخواستند. پیرزنها با خوردن یک لیوان شربت سگی حسابی
میرفتند توی عالم خلسه و حریف میطلبیدند! دسته زنجیر زنان با خوردن آن شربت شارژ
شده بودند و حسابی زنجیر میزدند. آنهم چه زدنی. خلاصه وسط حیاط ما شده بود صحرای
کربلا . همه بعد از مدتی تلوتلو میخوردند و بطور نامفهومی حرف میزدند. موقع بیرون
رفتن از حیاط٬ به پدرم میگفتند: خدا قبول کنه! اجرت با امام حسین! خیلی خوشمزه بود!ن تاریخ به بعد شربت خانه ما توی محله معروف شد. همه
میگفتند شربت این خانه یک چیز دیگه است. اینها سیدند و شربتشان مال امام حسین
است. هردردی داشته باشی شفا میده.
اسم محله رو بخاطر برخی مسائل نمیاریم چون بعضی از عزیزان خواننده این وبلاگ از همشهریان ارجانی ما هستند و نام بردن از محله مساوی است با ...
+ بیان شده در Wed 14 Jan 2009ساعت 16:54 از برادران ارجانف |
اینقدر دوستان گفتند زود زود
آپ میکنین که چشمون کردین؟! سرمون اینقدر شلوغ شد و این استاد راهنمای رساله برادر
ارجانف 1 که انگار نیمخواد از خواب بیدار بشه ؟ هی میگه: آپ تو یو؟! یعنی به خودت
مربوطه؟ ... حالا بگذریم از اونجا که ما عده رو نگه داشتیم و خیلی وقته هم هست که
میگذره یهوهی براتون 3تا آپ گذاشتیم. دیدین میتونیم براتون تخم زرده بذاریم؟! یکی
شون مربوط به احکام شرعیه وبالیگ که سوال یکی از خانمهای محترمه کاربر اینترنت
هست؛ دومی بحث داغ اختلاف و تمایز بین دخترخانما و آقاپسرهاست و سوم هم مربوط به
شهر دوست داشتنی مون ارجانه(بهبهان) ... امیدواریم که لذت ببرین. 3 روز هم هست که
اینجا مالزی بارون نیومده داریم از گرما خفه میشیم. دعا کنین که ایران ما هم بارون
خوب بباره امسال.
تعطیلی اخر این هفته یعنی یک شنبه زد به کله مون و رفتیم
کوآلالامپورگردی یه چیزی شبیه خیابون گردیهای ایران(توی خیابونهای تهران زمان
دانشجویی و خیابونهای ارجان زمان دبیرستان؟!). برا نهار تصمیم گرفتیم بریم KFC از این
رستورانهای فست فود که میگند مال یه اسرائیلیه؟! خوب شاید خواستیم پولمون رو از
این ور بدیم اسرائیل و از اون ور به حماس؟! توی رستوران پیرمرد و پیرزنی برامون
آسنا اومدند. .ای خدا دنیا چه کوچیکه؟ اونها هم مثه ما فکر میکردند که دل زدیم به
دریا اول به زبان کفار انگلیسی ، چاق سلامتی کردیم دیدم ای بابا، اینها ارجانی/بهبهانی
از کار در اومدند؟! چه عجیب و اونها هم ما ور از چهره شناختند فکر نمی کردیم این
هوا معروف باشیم حتا 6هزارکیلومتر دور از بهبهان(؟!). خلاصه این دوتا زوج پیر از
مهاجرین بودند که کمی قبل از انقلاب از ارجان در واقع کوچ کردند و بعد از مصیبتهای
زیاد حالا اقامت فرانسه رو گرفتند و 35 ساله که در پاریس ساکنند. خوش بحالشون. توی
این مدت فقط دوبار به ایران و بهبهان سر زدند و ولی جالب بود برای ما که مادربزرگه
لهجه بهبهانی رو عالی صحبت میکرد و اینو میگفت مدیون ترانه های شاعر محلی بهبهانی
محمدسید هستش. حالا اونها ما رو چطور شناختند جالب بود. نظریه مندل رو که دوستان
میدونند از یک نسل همیشه نسل کاملا مشابه زاده نمیشه و ما اینو از کوچیکی
میدونستیم که بیشتر از اینکه به خانواده پدری شبیه باشیم به خانواده مادری شباهت
داریم.؟! خلاصه این دوتا زوج همساده و دوستان قدیمی خانواده عموی مادر ما لودند که
از روی قیافه هم ما رو اشتباه تشخیص دادند و فکر کردند .... خوب بگذریم. اونها برای
تفریح کریسمس اومده بودن مالزی و شعادتی شد که ما هم با اونها آشنا بشیم. ولی حاصل
گفنگو با این عزیزان بهبهانی تعریف کردن خاطره ای بود برامون که خالی از لطف ندیدم
که شما هم بشنوین که چب سر این مملکت و چی سر شهر قشنگ ما اومده؟! و حالا این هم
خاطره اون عزیز. از ذکر کردن نام واقعی افراد قید شده در خاطره معذوریم.
" وقتی
که 13- 14 ساله بودم، شبهای ماه رمضان بعد از افطار ، با هم سن و سال های خودم ،
برای سرگرمی ، به مسجد محل می رفتیم . بعضأ به موعظه آخوندها هم گوش میدادیم. از
دوره کودکی ، نسبتأ کنجکاو بودم، اگر یک کلمه یاد می گرفتم ، سعی می کردم ، واقعأ
آنرا یاد بگیرم . شب ماه رمضان بود ، مسجد محله مان تا اندازه ای پر بود . یکی از
آخوندها به نوبت خود رفت بالای منبر ، بعداز
سلام و صلوات بر خدا و انبیا،و پیامبر
اسلام ،و اولیا حق، رفت به بحث احکام غسل. چیزیکه در مدارس آنروز هم به ما
درس میدادند . اما فرق معلم فقه ما با آخوند این بود ،که آخوند برای فضل نمائی ،
مسلسل وار از کلمات عربی با لهجه حجاز
استفاده می کرد ،و غالب مردان کوچه و محله ، که بیسواد بودند ، چیزی نمی
فهمیدند . چه بیاید کرد ؟ مگر امروز می فهمند؟ هر ایرانی هروز حداقل چند با به
قران مجید قسم می خورد ، ، چند درصد ایرانی قران مجید را از اول تا آخر خوانده
است؟ اگر هم خوانده باشد ، چون در زبان عربی است ، چیزی نمی فهمند . این یک سیاست
است ،که باید ملت بیسواد و حتی نا آگاه از دین و مذهب خود باشد ،که حضرات روحانیون
خود را بنام عالم ربانی و صاحب علم جا
بزنند. آخوند بالای منبر ،که سرگرم توضیح و تفسیر غسل بود ، با
انداختن صدا در غبغب فرمود:اگر حشفه داخل کشفه بشود ، چه انزال رخ بدهد ، چه رخ
ندهد ، غسل واجب است . من نوجوان کنجکاوی ، که در درس هندسه و حل مسائل پیچیده هندسی ، یکی از ممتاز ترین دانش آموزان بودم ،
خودم رادر مقابل دو مسئله حشفه و کشفه لاینحل
، دیدم . خدایا ، این حشفه و کشفه چیست ، که این همه اهمیت دارد ،که آخوند بالای
منبر ، توضیح می دهد، نه تنها من ، بلکه شاید هیچکدام ، از حاضران ،نمی دانند؟ با
خود گفتم ، حتمأ باید از پدرم بپرسم ،گرنه ، در بین دوست و آشنا خیط می شوم .شب
دیر وقت به خانه برگشتم ، پدرم خوابیده بود . صبح هنگام صرف ناشتائی (صبحانه ) از
پدرم پرسیدم ، پدر ،حشفه ،و کشفه یعنی چی؟ پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت ، ولی
آگاهی اش از زبان عربی به آن غلظت آخوند
شب گذشته نبود . گفت نمی دانم ،و بعد
اضافه کرد ، مگر معلم فارسی نداری ، خصوصأ آقای مرتب،که استاد زبان فارسی بود .
زنده یاد آقای مرتب، که واقعأ از اساتید
زبان فارسی بود ، یکی از اعضای معروف خانواده مرتب در بهبهان بود ،و در
دبیرستان ما ، زبان فارسی درس میداد ،و این شخص چند خصوصیات معین و مشخص داشت
.اولأ ،با اینکه مرد نمازخوان محترم و مومنی بود ، از هرچه آخوند و آخوند جماعت
بود ، بیزار بود . می گفت این ها نه تنها
بی سواد هستند ، بلکه اصلأ تاریخ اسلام رانمی دانند . تسلط او بر زبان عرب خیلی بود. ثانیأ در کلاس
درس بعضی وقتها به لهجه بهبهانی صحبت می
کرد ،و و همان اندازه که به زبان فارسی تسلط داشت ، به زبان عربی نیز مسلط بود.
دیگر خصوصیت اش این بود ،که برعکس سایر معلمین ، اصلاأ کروات نمی زد ،و یکی از شخصیت های جبهه ملی بود و به
زنده یاد دکتر مصدق ارادت داشت.
اما مرحوم مرتب ، به من اشاره کرد و گفت : با تو کار دارم ، تو
بمان ؟ ترس در دلم نشت . با خود گفتم ، حتمأ اینبار ، می خواهد پوست از کله ام
بکند؟ این بار ناخواسته اشک از چشمانم جاری شد . همه همکلاسی هایم از کلاس بیرون
رفته بودند. ، آقای مرتب ، به طرف من آمد و پرسید : این کلمات را کی به تو یاد
داده است ؟ کجا این کلمات را خوانده ای ؟ در حالت غم و اندوه ، گفتم آقا پریشب در
مسجد بودم ، آخوند این کلمات را می گفت و هی تکرار می کرد : اگر حشفه داخل کشفه بشود ، چه انزال رخ بدهد
، یا رخ ندهد غسل واجب است ؟ من این کلمات را از پدرم پرسیدم ، پدرم نمی دانست ،
این پدرم بود که گفت چرا از معلم فارسی ات نمی پرسی ؟هنوز جمله ام تمام نشده بود ، دیدم قیافه آقای مرتب عوض شد .
حالت مهربانی و در عین حال تاًسف در قیافه اش ظاهر شد . پرسید چند سال داری؟ گفتم
:14 سال ام هنوز تمام نکرده ام. برگشت گفت
هان فهمیدم . این بار به سئوالات ام جواب داد .
گفت: در زبان عربی ، بخش انتهائی آلت
تناسلی مرد را حشفه ،و بخش ورودی آلت تناسلی زن را ، کشفه می گویند،و بدون قطع سخن
اش ، اضافه کرد: وقت مفت داری به مسجد می روی ؟ از این آخوندها تو چی میخواهی یاد
بگیری ؟ تو مدرسه می آئی که این جا یک چیزی یاد بگیری ،و بعدأ با عقل خودت سبک
سنگین بکنی و بفهمی . چند هفته بعد ،
مرحوم مرتب ،نامه ای بمن داد ،که به پدرم بدهم . آن مرد در نامه ایکه به پدرم نوشته بود ، با تمام
بزرگواری و متانت از پدرم معذرت خواسته
بود ،که بی گناه ، طفلی را تنبیه کرده بود ،و بعلاوه اشاره کرده بود ،که درس
مدرسه برای آموختن ، فقه کافی است ، لزومی ندارد که فرزندتان تحت تاثیر این آخوند ها قرار بگیرد و از درس و مدرسه
باز ماند. سالها گذشت، من و همسرم به دلیل وابستگی به سازمان مجاهدیم خلق ارجان و ایران
را سال 1352ترک کردیم، مرحوم مرتب، مرد فرهیخته ، باسواد شنیدم در بهبهان از این
دنیا رفت و ما هر سال برای او در فرانسه
خاطراتشو مرور میکنیم.
بعد از خداحافظی از این همشهری در تبعید و همسرشون با اجازه از ایشون متن سخناشو توی بلاگمون اوردیم. البته دعوت هم کرد بریم فرانسه ولی فعلا این دکترا رو بچسبین تموم بشه ... تا خدا چی بخواد ...
+ بیان شده در Mon 12 Jan 2009ساعت 19:21 از برادران ارجانف |
چکیده: رشد سریع جمعیت سالمندی(4/2%) در مقایسه با رشد نسبی جمعیت
کشور(2/1%) نشان دهنده با اهمیت و مساله زا شدن مسائل سالمندی و لزوم
انجام مطالعات سالمندی در ایران است. در این میان با رشد کم توانی جسمی
اجتماعی در افراد سالمند، این مقوله در پیوند با مشارکت اجتماعی و
پیوندهای جامعوی در آنها اهمیت شایانی دارد. این بررسی به روش توصیفی
اکتشافی با کمک آزمون سنجش سطح مشارکت طبق شاخصهای مشارکت اجتماعی میلبرات
به مطالعه مشارکت اجتماعی سالمندان خوزستانی در شهرهای منتخب اهواز،
آبادان، ماهشهر، دزفول و بهبهان در سال 1386 می پردازد. به روش نمونه گیری
تصادفی ساده، خوشه ای و در دسترس تعداد 324 فرد سالمند انتخاب شدند. یافته
های بررسی با آزمون فرضیات سیزده گانه بررسی نشان دهنده پایین بودن مشارکت
اجتماعی سالمندان خوزستانی(24 از 100) است. مطالعه سایر متغیرهای بررسی
نشان داد که همسو با متغیرهای افزایش تحصیلات، شهرنشینی، هم سکنی بودن با
فرزندان، جنسیت زنانه، رشد رفاه مادی، بیماری مزمن بویژه بیماری تنفسی،
بیگانگی اجتماعی، هزینه مشارکت، کاهش منافع مشارکت و رشد درآمد فرزندان؛
مشارکت اجتماعی سالمندان خوزستانی کاهش می یابد. (در انجام این کار پژوهشی چندتن از دانشجویان بهبهانی همکاری خوبی از طریق انجام مصاحبه و اجرای پرسشنامه و ارسال اینترنتی اطلاعات و دیتای انها برای دانشگاه پوترا داشته اند؛ از این عزیزان گمنام ممنونیم. نتایج این بررسی و جزئیات آن در کنفرانس ملی سالمندی مالزی و سمینار بین المللی آقیانوسیه، شرق آسیا و آمریکای لاتین پذیرفته شد و در کنفرانس جهانی علوم سالمندی پاریس ارائه خواهد شد.) در مجموعه عوامل اثرگذار بالا چرا هنوز متغیر جنسیت از عوامل مهم تعیین کننده مشارکت در ایرانیان است؟ واقعا نمیتوان فقط به محدودیت های جسمی پزشکی سالمندان اشاره کرد به
عنوان مانعی مهم در عدم مشارکت سالمندان.عوامل اجتماعی دیگر مهم تر است.
+ بیان شده در Sat 20 Dec 2008ساعت 14:16 از برادران ارجانف |
الف: یک زمانی یه آقایی با نام مرحوم دکتر شریعتی توی یکی از
کتاباش در یک گفتگو در معرفی قشر فهیم روحانیت بعد از سوال جواب بسیار که مثلا این
آقا کیه؟ بنا است؟ معماره؟ مهندسه؟ دکتره؟ ماماست؟ شهرسازه؟ پزشکه؟ استاد دانشگاهه؟
فیلسوفه؟ نانواست؟ خیاطه؟ و .... در جواب هم پاسخگو پشت سر هم میگه: نه! ولی اینها
رو همه میدونه. در پایان حوصله طرف سر میره میگه: پس این آقا چکاره است؟ در جواب میگن: آقا روحانی است؟!!؟ بله عزیزان؛
ما برادران ارجانف اگه خط و نشون نمی کشیم که مثلا چرا کانال آب خروار هنوز روبازه
و سرپوشیده نیست و چرا در ارجان با رشد 3.1% سالمندی جمعیت اش به فکر سالمندا
نیستند و خانه سالمندی نداره؟ و چرا موتورسیکلت توی بهبهان زیاده؟ چون این ویژگی
قشر متوسط خرده بورژوازی و یک جامعه جوان است یا رفتارهای لمپن پرولتاریایی است که
تازه از سفره انقلاب 1979 و فروش همشهری خود به خانی رسیدند و هنوز رفتار لمپنی
خودشون رو روا می دارند و رها نکرده اند؟ و هزاران چرای دیگه که هر چند دور از
ارجان بودن (12 سال برای اشکان و 4 سال برای آرش و 1 سال برای هومن) باعث نمیشه ما
اونا رو فراموش کنیم. ولی از این چند سال (بدون ادعای فضل تا به کسی بر نخوره) توی
دانشگاه بودن و رفتار آکادمیک داشتن از اساتید فرزانه مون یاد گرفتیم که ما آخوند
نیستیم تا از قمر و آسمون و رفتن انوشه به ماه شروع کنیم و به آبخروار و دره
گرمابه ختم کنیم و آسمون ریسمون کنیم و امر و عتاب کنیم و اینو مباح بدونم و اونو
فلان و بهمان رو .... مگه ما معماری و طراحی شهری خوندیم که بیایم در مورد آب
خروار دیپلماسی ملاحسنی وار بدیم و کار رو خرابتر کنیم؟ و یا اصلا مگر ما متخصص
ترافیک و حمل و نقل هستیم که بگیم فلان کار کنند و بهمان کار نکنند؟ بله در مالزی یا
اصلا در همین شهر سردانگ از ایالت سلانگور تعداد موتورهاش اگه بیشتر از کل استان
خوزستان نباشه کمتر نیست ولی ما تا حالا بعد از 4 سال یک بار یک خانم یا آقا رو
بدون کلاه کاسکت ندیدیم. در حالی که از لحاظ گرما مساوی هوای ارجانه و از لحاظ درصد
رطوبت نیازی نیست بگیم که اینجا یه منطقه استوایی با 80% رطوبت در تمام طول روز و
سال با بارندگی متوسط 2 روز در هر عصر. بیان هر مطلبی رو به عالم اون وامی گذاریم
و معتقدیم هر کسی باید به قدر دانشش سخن بگه تا مبادا سوءتفاهمی و غرض ورزی ای
حادث نشه. البته سر در لاک غفلت بردن و چون کبک سر در برف هم نه فقط نامناسبه که
خیانته و جبن هستش که کم هم نیستند بلاگهای مدعی انجمن و علم و تیر و ترکه و داغ و
دشنه و گرد تخته سیاه در مورد بهبهان و ارجان که برخی کارشون فقط خیانت به ارجان
هیچ چیز دیگری نیست و برخی دیگر که از دیار وحی آمده اند و نماینده اعراب گذرکرده
از اینجایند. بلاگ برادران ارجانف نیز به مدد این فضای دور افتاده از فیلترینگ و
دسترسی به سایتها و بلاگهای گوناگون همانطور که در لوگوی خود نیز آورده وظیفه خود
را آشنا سازی جوانان به دور مانده از گذشته خود و عمری به گوششون دانش دون خوانده؛
می داند. پس هر کسی در حد توان و آگاهی خود برای تعالی ارجان و تازه فراتر ایران
بیاندیشد مناسب تره. خواهشا با ایدئولوژی آخوندیسم هم پیش نرویم که حلال همه
مشکلات هستیم و امر و عتاب کنیم برای همدیگه. در هر امری از صاحب نظرش کمک بخوایم
و استراتژی ملاحسنی گونه هم ندیم. فکر نکنیم که مثلا در بلاد کفر و الحاد و
استکبار جهانی که هر لحظه دنبال و دعاگوی نابود اش هستیم؛ رشد یافتگی اش و توسعه
اش مدیون دخالتهای شهروندان و حس تعهد آنها به شهرشون و دیارشون هست فقط. نه خیر
اونا عارشون نمیاد و نیومده اگه بگند در اینجا از فلان متخصص و اندیشمند و مشاور
طلب راهنمایی کنیم. دیگه چه ربطی داره که اون اقا یا خانم مسلمونه ؟ بهائیه؟
زرتشتیه؟ سیاهه یا سفیده؟ خدا کنه ما شهروندان ارجانی و ایران عزیزمون به این
مرتبه روزی برسیم. راز توسعه فقط اقتصادی کشورهای یه شبه ای مثه امثال مالزی و
کویت (که سن پدر و مادر ما از اونا بیشتره) در اینه که بهترین مشاوران مجرب در هر
زمینه ای را به خدمت خریدند. آیا میدونستین که یک از مشاورین معمار و معجزه گر رشد
و تعالی مالزی مستر مهاتیر محمد چه کسی هست؟ آقایی ایرانی و بازرگان که بعد از
انقلاب 1979 از ایران فراری اش دادند چون بهائی بود؟!؟!؟ به نظر شما مسخره نیست؟ هیچ
وقت یادمون نمیره که مرحوم عموی پدرم که 112 سال را در همون شهر ارجان عمر از خدا
گرفت همیشه میزد پشت دستش و میخندید و می گفت: اخوند میخاد بشینه رو تخت طاووس؟
بله ما مخالف هر گونه بر هم ریختن اساس و بنیان بوده و هستیم. ما مخالف ارتش آزادی
بخش بیگانه و چشم آبی ها هستیم. ما مخالف
نسخه پیچیدن برای هر دردی و دوایی هستیم که علمش رو نداریم. هر چند ما از هیچ گونه
جناحی و فرقه ای و حزبی حمایت نمی کنیم و نخواهیم کرد ولی آیا تا حالا پرسیده اید
چرا جوانان ارجانی و فرهیخته بهبهانی بیشترین اعضاء حزبهای باسواد و رشد یافته ای
مثه حزب توده خوزستان و سازمان مجاهدین خلق و در دسته افسران حزب توده و جبهه ملی
مذهبی و هم اینک نیز برخی هم اندیشه با جناحهای برابری و دموکراسی گرفته تا دفاع از حقوق زنان هستند؟ ولی انها
کجا رفتند؟ بگذریم که سخن بسیار است و شب دراز است و قلندر بیدار؟؟!؟ ب: در مورد بحث دوم که رها کنیم آریوبرزن و یوتاب و ... اینو
باید گفت که زمانی که ویلفردو پارتو کتاب دموکراسی در امریکا رو نوشت کسی فکر نمی
کرد که در کتابش بیش از 90 % به تاریخ دموکراسی خواهی؛ برابری خواهی؛ سکولاریسم و
آزادی بیان و مذهب در پیشینه مردان و زنان ان سرزمین استناد شده تا مثلا فلان
میزان اندوخته طلا و رشد اقتصادی و پهنای سرزمینی. زمانی که اکثر اندیشمندان توسعه
و سرمایه اجتماعی از رشد و تکامل یک جامعه مانند سوئیس و اسکاندیناویا و ... سخن
می گند یک نگاهشون به گذشته ان جامعه است که مردمان آن سرزمین وارث و میراثدار چه
کسانی هستند؟ آیا نطفه برابری خواهی و آزادی و دگراندیشی در تاریخ ان سرزمین نهفته
و رشد یافته یا تماما دورانی از خشک مقدسی انکیزاسیونی و جباریت نگاه یک سویه و
بیان" این سخن خدا است و ساکت شو" را داشته اند؟ پس همانطور که در اکثر
کامنتها و در لوگوی خود هم اورده ایم از تمامی جوانان ارجانی می خوایم که بخوانید
بخوانید بخوانید بخوانید بخوانید تاریخ سرزمین مادری و پدری خودتون. بله خودتون
بخونید نه اینکه ملا حسنی و امامزاده عرب براتون بخونه یا چشم آبیها براتون
بنویسند. سخن دراز شد و باز هم میخوایم که مقاله خوب اسماعیل نوری اعلاء به نام "کوروش
و عصبانیت کمونیستی" را در ادامه مطلب حتما بخونین و به دیگران هم بگین تا
بخونند. البته درج مقاله ایشون به معنای تائید کامل سخن این بزرگوار نیست ولی رد هم نمی کنیم.
دنباله سخن اینجاست.
+ بیان شده در Mon 3 Nov 2008ساعت 10:15 از برادران ارجانف |
دوستان و همشهریان عزیز ارجانی...
نام محقق: ال. اف. مرتون
سال تحقیق: 1961
حوزه مطالعه: دشت ارجان و بهبهان
موضوع: پراکندگی گونه خاص ملخ مراکشی در بهبهان
لینک کل مقاله:
http://ispi-lit.cirad.fr/text/ALB37d.htm
دنباله سخن اینجاست.
+ بیان شده در Thu 30 Oct 2008ساعت 12:51 از برادران ارجانف |
دنباله سخن اینجاست.
+ بیان شده در Sun 26 Oct 2008ساعت 17:7 از برادران ارجانف |
آیا باید به زنان حامله اجازه داد تا درباره سرنوشت جنین خود تصمیم بگیرند؟ بحث های اخلاقی و قانونی درباره سقط جنین، تنها منحصر به جوامعی مانند ایران نیست. در جوامع غربی هم، بحث های داغ و تند و تیز بین موافقان و مخالفان سقط جنین پایانی ندارد.
این بحث های داغ در جدل های سیاسی، از اردوی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا گرفته تا جلسات پارلمان بریتانیا، جدی گرفته می شود و موافقان و مخالفان سقط جنین، با دلائل سیاسی، مذهبی، اقتصادی، انسانی و جنسیتی در برابر یکدیگر صف می بندند.
به تازگی جمعی از نمایندگان پارلمان بریتانیا، طرحی را برای اصلاح قوانین ناظر بر سقط جنین در این کشور تهیه کرده اند. در حال حاضر زنانی که در بریتانیا قصد سقط جنین دارند، باید با ارائه گواهی دو پزشک، ثابت کنند که حاملگی باعث می شود که با خطرات جسمی و روانی مواجه شوند. اما 85 متخصص برجسته حقوق و اخلاق پزشکی با امضاء نامه ای گفته اند که زنان نباید قانونا نیازمند مجوز دو پزشک برای سقط جنین باشند. در ایران هم، قانون برای سقط جنین شرایط دشواری را در نظر گرفته است. سقط جنین، فقط پیش از چهار ماهگی، با گواهی سه پزشک درباره خطرات احتمالی برای مادر یا جنین، تایید پزشکی قانونی و رضایت زن و شوهر، مجاز است.
شما در این مورد چه فکر می کنید؟ آیا فکر می کنید که شرایط و مقررات مربوط به سقط جنین در ایران نیز باید تغییر کند؟ آیا زنان باید حق داشته باشند که با آزادی بیشتری درباره سرنوشت جنین تصمیم بگیرند؟ آیا شما سقط جنین کرده اید؟ تجربه شما چگونه بوده است؟
به نقل از :
http://newsforums.bbc.co.uk/ws/fa/thread.jspa?forumID=7397
+ بیان شده در Mon 20 Oct 2008ساعت 13:15 از برادران ارجانف |
آشنایی با رخدادهای تاریخ معاصر ایران هدف دیگر وب بلاگ برادران ارجانف است. لذا قضاوت نهایی را در درستی و نادرستی مطالب بر عهده شما می گذاریم. اما فراموش نکنید که مطالعه راستین وقایع تاریخی بدون غرض ورزی و تنگ نظری مقدور خواهد بود. این روایت ادامه دارد.... نقش روحانيون در جنبشها
وقيامهای مردمی به خصوص در ۲۰۰ سال اخير کشورمان چشمگير بوده و تاريخ ما خواهی نخواهی با اين قشر
دينی پيوند خورده است. نقش روحانيون را نه ميتوان به کلی منکر شد و نه ميتوان و نه
بايد اغراق آميز جلوه داد، اما متاسفانه همانگونه که سالهاست شاهديم سيمای حکومتی
با نگاهی مغرضانه به تحريف تاريخ پرداخته و با تنگ نظری سعی در بزرگ جلوه دادن آيت
الله کاشانی نموده است.آنچه در اين سلسله مقالات می آيد بيان و واکاوی نقش آيت
الله کاشانی در جنبش ملی شدن صنعت نفت و بخصوص از واقعه ۳۰ تير۱۳۳۱ به بعد ميباشد. اميد که با ديدن مستندات، مستدلات و گفته ها خود به
قضاوت نشينيم و پاسخ گوييم که چرا نام مصدق بعد از گذشت نيم قرن روز بروز پر فروغ
تر و نورانی تر ميگردد و حکايت آيت الله کاشانی به آنجا ميرسد که پسرش بايد دوران
او را توجيه (وتحريف!) کرده و حقيقت را وارونه جلوه دهد.(۱) بطور کلی ميتوان روحانيت
را در آن برهه زمانی بر حسب نگرش و مواضع در سه دسته جای داد. دسته اول که رهبری
آنها را آيت الله بروجردی (مرجع بزرگ شيعيان و ساکن در قم) در اختيار داشتند،در
مسائل سياسی روزبا احتياط فراوان برخورد می کردند و مصلحت نمی دانستند روحانيت
وارد نزاعهای سياسی شوند، ترجيح می دادند به کادرسازی و تحکيم بنيان های سازمانی و
فکری حوزه بپردازند(۲) با اين نگرش با حکومت مصدق کاری نداشتند و چون در ظاهر محمدرضا شاه
اسلام و تشيع را برپای ميداشت و حوزه های علميه را آزاد گذاشته بود، با او نيز
مخالفتی نميکردند. آيت الله بروجردی بعد از کودتا و بازگشت شاه به ايران به او
تلگرافی فرستاد و ورود او راخير مقدم گفت و بعد از سقوط هواپيمای برادر شاه، آيت
الله به شاه توصيه کردند: "چون شما متعلق به شيعه هستيد برای حفظ تشيع، در
مسافرت از سوار شدن بر هواپيما خودداری کنيد، مبادا جانتان به خطر بيافتد!".(۳) دسته دوم روحانيون مبارزی بودند که تا آخرين لحظه با مصدق ايستادند و
حتی بعد از کودتا هم پشت او را خالی نکردند. آيت الله سيد رضا زنجانی، آيت الله
طالقانی، آيت الله محلاتی، آيت الله سيد جعفر غروی... از اين دسته بودند. و دسته آخر گروهی بودند
که نه تنها شاه را ستايش ميکردند که مصدق را هم ميکوبيدند. اين آيت الله ها دست به
دست هم دادند تا دولت مصدق سرنگون شود تا آنجا که توطئه ی ناکام قتل مصدق در ۹ اسفند را طرح ريختند. اينها طوری وانمود کردند که
حزب توده تحت حمايت مصدق ميخواهد بر ملت سوار شود وکمونيسم را رواج دهد. آيت الله
طالقانی در خاطراتش درباره اينان اينگونه تعريف ميکند: "در منزل آيت الله
بهبهانی که از علمای درباری بود تنی چند از نويسندگان هم نشسته بودند. نويسندگان
با جوهر قرمز به امضای جعلی حزب توده برای تمام علما و ائمه جمعه کشور با پست نامه
نوشتند که محتوای آن اين بود: "ما بزودی شما را با
شالهای سرتان بالای تير های چراغ برق بدار خواهيم زد.امضا.حزب توده"(۴) اما آيت الله کاشانی راه
هيچ کدام از اين ۳ دسته را پيش نگرفت، ابتدا با نهضت پيش آمد و سپس
تدريجا از نهضت و اهدافش فاصله گرفت و بالاخره همچون هم ردايش(شيخ فضل الله) به
نهضت پشت کرد. در اينجا نه ميخواهيم نقش او را بی اهميت جلوه دهيم که همگان
ميدانند که نقش او در بسيج مردمی در سی تير پر ارزش است ونه ميخواهيم اغراق را
پيشه کنيم و وانمود کنيم که نقش او در قيام سی تيرحرف اول را زده که همگان ميدانند
نقش حزب زحمتکشان، توده و نيروی سوم در هماهنگی، بسيج و کشاندن مردم به خيابانها
غير قابل انکار است. آنچه دراينجا ميايد سخنانش بعد از ۳۰تير ۱۳۳۱ است و همچنين ذکر ماجراهايی که حقيقت را معلوم ميکند...برای چشمانی
که کور نباشند... آيت
ا... کاشانی سيد ابوالقاسم کاشانی در
سال ۱۲۶۰ خورشيدی متولد شد، بعد از گرفتن حکم اجتهاد به
خاطر مخالفتش با اشغال بين النهرين توسط انگليسی ها اسم و رسمی پيدا کرد. در جنگ
جهانی اول در مبارزه عليه استعمار فعال بود و جايزه ای برای کسی که او را دستگير
کند در نظر گرفته شد؛ در سال ۱۲۹۹ موفق به فرار و ورود به تهران شد. در مبارزات ضد جمهوری خواهی به
همراه مدرس شرکت کرد(۵) سپس در بهمن ۱۳۲۷ به اتهام هواداری از آلمان در جنگ جهانی و همچنين دست داشتن در سو
قصد به جان شاه دستگير و به لبنان تبعيد شد. با آزادتر شدن فضای جامعه در اوايل
سال۱۳۲۹ به ايران بازگشت. در روز ورود او به ايران مصدق
ملت را به استقبال از او دعوت کرد و شخصا به فرودگاه رفت.(۶) در جريان استعفای مصدق در سی تير اعلام کرد که
«اگر لازم شود کفن پوش راه می افتد» و مردم را به حضور در خيابان ها تشويق و تهييج
کرد. او تا قبل از سی تير به حق نقش خود را به عنوان يکی از دو رهبر جنبش ضد
استعماری به خوبی ايفا کرد. اما...
+ بیان شده در Thu 16 Oct 2008ساعت 23:14 از برادران ارجانف |
نماينده چند زنه شماره يك: حميدرضا حاجي بابائي حميدرضا
حاجي بابائي نماينده همدان است. او به عنوان عضو هيات رئيسه و كارپرداز
اداري مجلس نقش پر رنگي در مجلس ايفا ميكند. حاجي بابائي از مجلس پنجم تا
امروز به طور مستمر نماينده همدانيها بوده، او پيش از آنكه نماينده شود
مدتها دبير ديني و قرآن و مدتي هم در دهه 70 مديركل اموزش و پرورش اين شهر
بود. جالب اينجا است كه او در دوران نمايندگي ناگهان به لقب “آقاي دكتر”
مفتخر شده و در انتخابات اخير خود را داراي دكتراي علوم قرآني و حديث و
عضو هيات علمي دانشگاه معرفي كرده است. احتمالا يكي از نشانههاي دو تا
شدن تنبان براي مقامات جمهوري اسلامي اضافه شدن همين عنوان “آقاي دكتر”
پيش از اسمشان است. حاجي
بابائي اصالتا اهل شهر كوچكي نزديك همدان به نام مريانج است. او در سالهاي
جواني با زني از همشهريان خود ازدواج كرده كه هم اكنون در شهر همدان ساكن
است. اما پس از حضور در مجلس و طي كردن پلكانهاي ترقي ديگر آن زن روستائي
در شان “آقاي دكتر” نبوده و به همين دليل دختر جواني را به عقد خود
درآورده كه اكنون در خانهاي در تهران ساكن است. احتمالا حاجي بابائي براي
رعايت عدالت ميان زنان خود ناچار است در طول هفته مسير تهران و همدان را
مدام طي كند. نماينده چند زنه شماره دو: محمد كريم عابدي محمد
كريم عابدي نماينده فردوس، طبس و سرايان در مجلس هشتم سه زن عقدي دائم
دارد. اين جناب كه متولد سال 1328 در روستاي پيرحاجات فردوس است سوابق
جالبي دارد: اخذ مهندسي پرواز(FE)،هوانوردي و تربيت استاد(MOI)و اخذ مدرك
مديريت اطلاعات و راهبردي (استراتژيك و ژئوپولتيك) با رتبه عالي از
دانشگاههاي معتبر داخل و خارج كشور، عضو هيئتعالي بررسي تهاجمآمريكا
به طبس، سرپرست طرح بازسازي شهر زلزله زده طبس، رياست هيئتسواركاري
استانكرمان، مشاور عاليو بازرس ويژه وزارتدفاع، ديپلماتعالي
رتبهايران در كشور چين، قائممقام شركتپشتيباني نوسازي
هليكوپترهايايران، عضو شوراي مركزي جانبازان، رئيس هيئتمديره چندين شركت
و مؤسسه توليديصنعتي و مدير چندينپروژه (كنترل كيفيت و فرهنگ سازماني) و
اصلاح ساختارهاي سازماني و … چنين
شخصيت منحصر به فردي كه اين همه توانائيها و قابليتهاي متنوع دارد طبعا
نمي تواند تنها با يك زن ارضا شود(مگر نگاه آقايان به زن چيزي جز خدمتكار
و وسيله ارضاي شهوت است؟) او در يكي از سخنرانيهاي دوران تبليغات
انتخاباتي خود گفته بود از آنجا كه توانسته بين سه زن خود به عدالت عمل
كند مي تواند نمايندگي سه شهر فردوس و طبس و سرايان را هم به عدالت انجام
دهد. نماينده چند زنه (واقعا چند زن؟) شماره سه: سلمان خدادادي حاج
سلمان خدادادي كه از مجلس هفتم به بعد ناگهان تبديل به دكتر خدادادي شد از
سال 75 تا كنون به طور مستمر نماينده بناب و ملكان در مجلس شوراي اسلامي
بوده است. او كه متولد 1341 است در دهه 60 فرمانده سپاه ملكان بود در زمان
وزارت اطلاعات فلاحيان به عنوان معاون مديركل و مديركل اطلاعات در
استانهاي آذربايجان شرقي و اردبيل منصوب شد و در انتخابات مجلس پنجم از
حوزه بناب و ملكان وارد مجلس شد. پرونده
خدادادي به مراتب سياه تر از نمايندگان چند زنه است. او در روز اول خرداد
۸۷ همزمان با پايان عمر مجلس هفتم از سوي دادگاهي در تهران احضار و پس از
بازپرسي به اتهام فساد اخلاقي و ارتباط نامشروع بازداشت شد. قرار بازداشت
او پس از مواجهه حضوري با دو زن كه از او شكايت كرده بودند صادر شد. اما
در 7 خرداد با وثيقه 150 ميليوني آزاد و بلافاصله در مجلس حاضر شد و سوگند
نمايندگي خورد. اما
موضوع شكايتها چيست؟ حاج سلمان دو شاكي دارد. شاكي اول خانمي است كه در
دفتر او مشغول به كار بوده. گويا در يكي از روزهاي ماه رمضان نماينده
اصولگراي مجلس با منشي خود تماس گرفته و از او مي خواهد با توجه به اينكه
براي افطار مهمان دارد براي كمك به او تا پس از افطار در دفتر بماند. زمان
افطار مي شود و خبري از مهمان نمي شود. ناگهان زن تنها، حاج سلمان را با
لباس زير در مقابل خود مي بيند و قبل از آنكه بتواند فرار كند خدادادي به
او تجاوز كرده و پس از تهديد و ترساندن رهايش مي كند. زن بينوا تصميم به
شكايت مي گيرد. شاكي
ديگر دختر ۲۲ ساله اي است كه مدتي پيش براي ملاقات با نماينده تبريز در
محل ملاقاتهاي عمومي مجلس حاضر مي شود. اما به دليل آنكه هيچ كدام از
نمايندگان تبريز در آن موقع در مجلس نبوده اند دختر جوان به خدادادي كه
نماينده يكي از شهرهاي آذربايجان شرقي است مراجعه كرده و نامه خود را به
او مي دهد تا به دست يكي از نمايندگان تبريز رسانده شود. خدادادي كه در
دفتر خود تنها بوده پس از چند شوخي زننده و اشاره به زيبائي دختر شروع به
ناز و نوازش او مي كند. دختر جوان كه جا خورده ناگهان خود را در آغوش حاج
سلمان مي بيند و در حاليكه به شدت عصبي و پريشان شده از اتاق او فرار مي
كند. تصادفا دختر ۲۲ ساله در سرسراي مجلس با سر و رويي پريشان با فاطمه
رهبر نماينده تهران در مجلس هفتم روبرو شده و ماجرا را براي او شرح مي دهد
و با نظر او به حراست مجلس مراجعه كرده و موضوع را مطرح مي كند. اين دختر
جوان هم اكنون هم با حمايت جدي فاطمه رهبر پيگير پرونده است. اعتبارنامه
خدادادي با مخالفت فاطمه آليا به كميسيون تحقيق ارسال اما نهايتا با تاييد
نمايندگان تصويب شد. به نظر مي رسد او با استفاده از ظرفيتهاي قانوني پيش
بيني شده در لايحه حمايت خانواده از اين پس با مشكلات كمتري براي ارضاي
خود روبرو خواهد شد. نماينده چند زنه شماره چهار: حاجي محمد موحد!! برخي
دوستان اطلاعاتي در مورد حاجي محمد موحد نماينده برخی از مردم بهبهان در مجلس هشتم داده
بودند. او كه در دورههاي چهارم تا هفتم (يعني 16 سال) از كهكيليويه
نماينده مجلس بوده در دوره هشتم از بهبهان كانديدا شد و توانست به مجلس
هشتم هم راه پيدا كند. انتخاب او در بهبهان با حرف و حديث فراوان همراه
بود تا جائي كه اعلام پيروزي او منجر به درگيري و دخالت نيروي انتظامي شد.
اعتبارنامه او هم بر اساس گزارشهائي كه بازرسي شوراي نگهبان به مجلس داده
بود ابتدا با مشكل روبرو شد اما پس از پادرمياني برخي مقامات تائيد شد. پيگيريهاي
من اين اطلاعات را تائيد كرد. حضرت حجت الاسلام حاجي سيد محمد موحد دست كم
دو زن دارد. اين آخوند 56 ساله هيچ گونه تحصيلت حوزوي يا غير حوزوي معتبري
نداشته و در دهه اول انقلاب دادستان خوزستان، فارس و چهارمحال بختياري
بوده و از سال 69 وارد مجلس شده است. جالب اينجا است از هر كسي در مورد
حاجي موحد سوال كردم اولين جملهاي كه گفت منبري و بيسواد بودن حاج آقا
بود. حاجي آقا از
زن اولش خانم ح.ر سه پسر و دو دختر دارد. زن دوم او خانم ص.ب متولد 1361
است يعني سي سال كوچكتر از آقا و هنگام ازدواج فقط بيست سال داشته و دو
پسر براي حاجي محمد آورده است. نماينده چند زنه شماره پنج: عباسعلي نورا عباسعلي نورا نماينده مردم زابل در مجالس پنجم و هشتم بوده است. او در برج يوسف ميانكنگي در سال ۱۳۳۲ متولد
شده و ديپلم خود را در زابل و ليسانس رياضي را از دانشگاه اصفهان گرفته
است. دكتراي او هم مانند بقيه مقامات با بورسيه دولتي از دانشگاههاي
انگلستان بوده و اكنون عضو هيات علمي دانشگاه ازاد است. البته در دوران پس
از نمايندگي مجلس پنجم همواره از مديران دانشگاه آزاد بوده است. او در
دوران جنگ عضو سپاه بوده و مدتي هم در عملياتهاي برون مرزي در پاكستان
فعاليت داشته است. عباسعلي نورا دو همسر دارد كه همسر اول دختر حاج حسين
دهمرده يكي از بزرگان منطقه زابل است. در حاليكه همسر اول ده سال كوچكتر
از دكتر نورا است اما زن دوم كه اخيرا به عقد او درآمده دختري بيست و چند
ساله و احتمالا از دانشجويان او است. منبع : وبلاگ شلوارهاي نازك احساس در خانه ملت [ وبلاگ زهرا پاليزدار
+ بیان شده در Wed 15 Oct 2008ساعت 18:39 از برادران ارجانف |
اميدوارم
با خواندن اين گفتوگو از منظر روشنگري پاسخي منطقي ارائه كنند. به هر حال
جنگ هشت ساله با نزديك به يك ميليون كشته و مجروح ارزش اين سئوال و جواب
ولو تكراري را دارد. يك،
به اين دليل كه بنيصدر به عنوان منتخب مردم روي آن خطوط و روي راهنماي
انقلاب ايران طي اين دوران طولاني ايستاده؛ نتيجه اينكه افكار عمومي حالا
دو طرف را تجربه كرده است. از
سويي برخوردهاي شديدي هم جريان دارد. در واقع برابر اطلاعاتي كه ما داريم
در خود سپاه سه جريان عمده وجود دارد؛ يكي جريان مربوط به افسراني معروف
به افسران صف يعني آنهايي كه در عمليات جنگي شركت ميداشتند، دستهاي
ديگر معروف به افسران اطلاعاتي و دسته سوم اداري، آنهايي كه فرصت را براي
ثروت اندوزيهاي بزرگ و چنگ انداختن بر قوه اجراييه و قوه مقننه مغتنم
شمردند. اين
سه دسته با هم برخورد دارند. آنها كه خود را صفي ميدانند، رهبري آقاي
خامنهاي را فاجعهآميز ميدانند. به دليل آنكه وي در ارتش و سپاه به
دنبال همين اطلاعاتيها و دفتريها و سپردن كارها به دست اينها بوده است.
در
نتيجه به نظر من نيروهاي مسلح ما وضعيت مناسبي ندارند. از جمله همين آقاي
جعفري كه از ديد برخي از آن صفيها او لايق فرماندهي سپاه كه نيست هيچ،
لايق فرماندهي يك لشكر سپاه هم نيست. اين
برخوردها در درون، طبيعتن محلي ايجاد كرده، براي اينكه در جدا كردن صفها
فرصتها مغتنم شمرده بشوند. دليل سوم اينكه در جنگ هشت ساله قطعن خيانتي
شده است. به لحاظ اينكه اولن از شروع جنگ ميتوانست جلوگيري بشود كه
دستها و عواملي مانع شدند كه جلوگيري شود. ثانين،
جنگ در خرداد ۶۰ با توجه به پيشنهاد هيات كشورهاي عضو كنفرانس عدم تعهد و
نيز پيشنهاد كنفرانس اسلامي كه سران هشت كشور به ايران آورده بودند،
ميتوانست تمام بشود. ما پيشنهاد عدم تعهد را به لحاظ اينكه از ديد ما يك
پيروزي مسلم بود، قبول كرديم. آقاي
خميني و شوراي دفاع هم با تغييراتي كه البته در آن داده شد، با آن پيشنهاد
موافقت كردند. آن هيات قرار بود جواب عراق را در ۲۴ خرداد به ايران
بياورد. اما از دفتر آقاي رجايي تلفن شد به وزير خارجه كوبا كه سرپرست آن
هيات بود با اين عنوان كه «در ايران فعل و انفعالاتي درجريان است و شما
فعلن نياييد». فعل و انفعالات هم، همان كودتاي خرداد ۶۰ بود. آنها هم نه
آن وقت و نه بعد آمدند. در
نتيجه جنگ هشت سال ادامه يافت و اين ادامه، براساس آنچه آلن كلارك، وزير
دفاع خانم تاچر در دادگاه فروش اسلحه غيرقانوني به ايران و عراق، يعني
«ايران گيت انگليسي» گفت: همه دانستند كه جنگ زير سر كي بوده كه هشت سال
ادامه يافت. او
گفت: جنگ به سود انگلستان و غرب بود و اسباب ايجاد و ادامه آن را ما فراهم
كرديم. به لحاظ سندي كه در آمريكا بعد پيدا شد و روبرت پاري منتشر كرد،
يعني نامه محرمانه اولين وزير خارجه آقاي ريگان الكساندر هيگ، حمله به
ايران با حمايت مستقيم آمريكا انجام گرفته بود، مسلم است كه ايجاد آن را
از طريق عراق بود. اما
جنگ را كي ادامه داد؟ براي اينكه آقاي صدام در خرداد ۶۰ حاضر به متاركه
بود. حتا كشورهاي خليج فارس حاضر بودند غرامت هم بدهند. آنها ۲۵ ميليارد
غرامت پيشنهاد ميكردند و ما ۵۰ ميليارد مطالبه ميكرديم. از آن به بعد
هفت سال ديگر جنگ ادامه پيدا كرد و با جام زهر تمام شد. پس خيانتي به اين
ملت شده است و يك نسل ايراني قرباني شده. خب حال اگر بنيصدر نكرده، چه
كسي اين خيانت را كرده است؟ وقتي
سران هشت كشور مسلمان به ايران آمدند، در جلسه مشترك گفتوگو در ستاد ارتش
ايران، آقاي خامنهاي حاضر بود، آقاي رجايي هم بود و به احتمال زياد؛ الان
در ذهنم نيست، آقاي هاشمي رفسنجاني هم حاضر بود. آنها گفتند كه كاري كه
ارتش ايران كرد «حماسه نبود؛ معجزه بود» ارتش
را اين آقايان متلاشي كرده بودند. اينكه آقاي هاشمي رفسنجاني ميگويد،
اگر عقل ميداشتيم آن روز اصلن جنگي رخ نميداد، همين مساله است. آن روز
عقل آنها در گرو اين بود كه چگونه قدرت را تصرف كنند و طرح انحلال ارتش را
به شوراي انقلاب آوردند. چون
در آنجا با مقاومت من، موفق نشدند اين طرح را بگذرانند. از طريق دادگاه
انقلاب اين كار را به اجرا گذاشتند و آقاي خميني هم، حالا بگويم از آنها
حمايت كرد، ممكن است يك مقدار مبالغه باشد، اما اينكه دربرابر كوشش آنها
براي متلاشي كردن ارتش حاضر نبود يك واكنش جدي نشان بدهد، اين يك واقعيت
است. به
اين ترتيب ملاحظه ميكنيد كه اين بحث اخير كه واكنشي در جامعه ايجاد كرد.
اين ماجرا آقاي شريعتمداري را نگران كرده، چون يك نسل ايراني قرباني شده و
مردم بيش از حد حساس هستند و حق هم با مردم است كه بايد حساس باشند. شما
اشاره كرديد كه با تاييد آقاي خميني، طرح صلحي كه كشورها با رهبري كوبا
مطرح كرده بودند، پذيرفته شد. اما با نظر ديگر دوستان در دولت روند صلح
متوقف شد. با تاكيدي كه شما ميكنيد آيا آقاي خميني در طول آن هشت سال با
ادامه جنگ مخالف بودند؟ نخير،
موافق بودند. يكي از همان مسائل مهم اين است. اينها خيلي راحت
ميتوانستند اين كودتا را ده روز عقب بيندازند، آسمان به زمين نميآمد.
لازم نبود به هيات بيطرف بگويند شما نياييد، چرا كه فعل و انفعال در كار
است. جنگ تمام ميشد خود من هم اصلن گفته بودم ميروم و استعفا ميدهم و
احتياج به كودتا هم نبود. استعفاي
من هم نزد آقاي خميني بود. راحت ميتوانست منتشر كند و هيچكدام از اين
بازيها لازم نبود. اگر اين بازيها را كردند، دليلي جز اين نداشت كه
ميخواستند جنگ را ادامه بدهند. چرا ميخواستند جنگ را ادامه بدهند؟ آيا
فقط به اين دليل كه دل آمريكا و انگليس را بدست بياورند؟ نه! مساله
اين نيست كه اينها ميخواستند در مقام نوكري انگليس و آمريكا و مقداري هم
اسراييل اصرار به ادامه جنگ داشتهباشند، خير. ميل اينها به ادامه جنگ
تطابق كرده بود با منافع آمريكا و انگليس. پس هدف آنها چه بود؟ استقرار
استبداد. اينها
ميدانستند كه در آن اوضاع و احوال دوران اول انقلاب و اينكه ملتي در
تنها انتخابات آزاد سراسر كشوري يك نفر را به عنوان رييس جمهور انتخاب
كرده؛ استقرار استبداد كار آساني نيست. جنگ به آنها اين امكان را ميداد.
دليل ديگري هم داشت اين بود كه ميتوانستند جابهجايي بوجود بياورند. در
جنگ ارتش فرسوده بشود و سپاه نيروي اول بشود كه در عمل هم اينطور شد. اما
امروز كساني در همان سپاه كه در آن جنگ شركت داشتند و بعد از جنگ هم به
اصطلاح در بخش عمليات بودند و معروف به «افسران صف» هستند از خود ميپرسند
در آن عمري كه گذاشتند و نتيجهاي كه گرفتند، آيا خلل، اشكال و نارسايي
نيست؟ جوابي كه ميدهند ميبينند كه نه هست و به خود حق ميدهند. چون
بسياري از آنها در راه وطن و باورهايشان كشته شدند. آنها هم كه ماندند
امروز وضعيت كشور را كه غرق فساد است و كساني مثل احمدينژاد بر
سرنوشتشان حاكم است، ميبينند و از خود ميپرسند چه كسي در اين ميان سبب
شد كه جنگ هشت سال با اين نتايج ادامه پيدا كند. آقاي
شمخاني در مقدمه كتابشان در مورد عمليات هويزه اشارهاي به شما كردهاند.
من ميخواهم نقبي به اين عمليات بزنيم. شما معتقد بوديد كه ارتش با چهل
درصد نيرويش بيشتر نميتواند در جنگ حاضر بشود اما از ارتش حمايت كرديد.
اول سئوال اين است كه آيا در آن زمان براي شما دفاع از ارتش در تقابل با
سپاه بوده و نكته دوم اينكه دليل شكست ايران در عمليات هويزه چه بود؟ حالا
آقاي شمخاني و صفوي در عين حال كه گفتند بنيصدر خائن نبود، يك مقدار دروغ
هم بافتهاند كه ميگويند طرحهاي بنيصدر نارسا بود و به شكست
ميانجاميد. اولن بنيصدر نظامي نبود. دروغ بدون تناقض نميشود. تناقض اين
دروغ هم آشكار است. بنيصدر نظامي نبود تا طرح نظامي بدهد. كار رييس جمهور
هم اين نيست كه طرح نظامي بنويسد و بدهد دست نظاميها بگويد برويد اجرا
كنيد. كار او اين بود كه بهترين فرصت را براي ارتش ايجاد كند تا ارتش
بتواند با بيشترين كارايي از وطن دفاع كند. اين كار رييس جمهور بود. طرحهاي
نظامي را نظاميها طراحي ميكردند و به اجرا ميگذاشتند. آيا حالا اين
طرحها نارسا بود؟ ياسر عرفات را من فرستادم آنجا (عراق) و گفتم به او
(صدام حسين) بگو كه آقا اين جنگ حماقت است، شما چرا ميخواهيد دنيا را به
تماشاي حماقت بياوريد. الان شما جنگ را شروع ميكنيد و بعد ديگر تمام كردن
آن دست شما نخواهد بود. عرفات
برگشت و گفت صدام مثل طاووس راست نشست و گفت چهار روز تا يك هفته كار
ايران تمام است. چهار روز كه نشد، يك هفته هم نشد و ماه اول كه سر رفت، از
ماه دوم ابتكار عمليات افتاد دست نيروهاي ما؛ البته به يمن يك فداكاريهاي
عظيم. شما تصور كنيد كه خلبانهاي ما بعضيهايشان در ماه پنجاه (سورتي)
پرواز ميكردند. (ارتش
در هويزه) از جهت مهمات با امكانات محدود براي عمليات نقشه طراحي كرده
بود. عمليات را هم با موفقيت تا ظهر انجام داد، يعني تا دو بعدازظهر. در
دو بعدازظهر، ارتش عراق به اصطلاح پاتك زد. براي مقابله با حمله متقابل
بايد امكانات وجود ميداشت. يعني ما بايد آنچه را كه از دست ميرفت
جايگزين ميكرديم كه نداشتيم. مهمات بايد به موقع ميرسيد كه نميرسيد. از
طرفي فشار دشمن زياد بود. با تمام توان فشار آورده بود و ما در آن منطقه
قواي لازم براي مقابله با اين فشار را نداشتيم. با اين همه، دليل چهارمي
هم وجود داشت، يك عده از همين پاسدارها بدون اطلاع و هماهنگي رفته بودند
جلو و غنائم جمع كنند. تانك و زره پوش و هرچه از دشمن مانده بود، چون در
ساعت ۲ بعدازظهر كه آنها (عراقيها) شكست خورده بودند (به عقب) رفته
بودند. (با اين شرايط پاسدارها) وسط واقع شده و از موانع بودند. اينها
عواملي بود كه وقتي عراق پاتك زد آن قوايي كه در جلو بودند، فرار كردند.
طوري كه ما اصلا فكر ميكرديم همه چيز تمام شد. نتيجه من سوار جيپ شدم و
به اتفاق يك سرهنگ ارتشي كه گريهاش را هم نميتوانست نگه دارد، آمديم به
سرعت جلوي قوايي كه از جبهه برميگشتند و من خطاب به آنها گفتم كه شما
ميخواهيد ايران از بين برود؟ پس بهتر است كه اول از روي جنازه من رد
بشويد و بعد برويد هرجايي كه ميخوايد برويد. آنها
هم به حال گريه افتادند و برگشتند به جبهه. اين برگشتن به ما امكان داد كه
جبهه را تثبيت كنيم و مقداري هم از آنچه بدست گرفته بوديم را نگه داريم.
تا كرانه كرخه كور كه پيشروي كرده بوديم را هم حفظ كرده بوديم. (به دليل
برخورد سپاه در آن زمان) من ناگزير شدم تلگراف كنم به آقاي خميني كه با
ارتشي كه وضعيت آن معلوم است، چگونه دارد با يك نيروي مجهز ميجنگد و يك
عده كارشان شده روحيه اينها را خراب كنند... اگر اينها براي خاطر من اين
دعواها را راه مياندازند و روحيهها را خراب ميكنند، من استعفا ميكنم
كه خيالشان راحت شود. توجه
ميدهم شما را كه آقاي رجايي در مدرسه سپهسالار گفته بود ما آن پيروزي را
كه با اين ارتش باشد را نميخواهيم. خراب كردن روحيه از يك ناحيه و دو
ناحيه نبود. اين بار ديگر آقاي خميني به صدا درآمد، خيلي اعتراض سختي كرد
كه دهانهايتان را ببنديد، قلمهايتان را بشكنيد، اينقدر روحيهها را
خراب نكنيد و به اصطلاح يك مقدار روحيه ارتش را تقويت كرد. به نقل از سایت ایرانیان یو کی دات کام
سيد ابوالحسن
بنيصدر، اقتصاددان و سياستمدار ايراني است كه در بهمنماه سال ۵۸ به
عنوان نخستين رييس جمهور ايران انتخاب شد و در آخرين روز از خرداد ماه
۱۳۶۰ به دليلي كه «عدم كفايت سياسي» اعلام شد، توسط مجلس شوراي اسلامي از
مقام خود عزل شد. او
در روزهاي ابتدايي جنگ ايران و عراق طي نامهاي رسمي به آيتالله خميني
اعتراض خودش را در مورد اينكه برخي وزيران بيكفايت، تهديدي بزرگتر از
تجاوز عراق به خاك كشور براي امنيت محسوب ميشوند، ابراز كرد. اين
نامه و مخالفتهاي بنيصدر در گروگانگيري اعضاي سفارت آمريكا در تهران،
خشم مجلس وقت را برانگيخت و در تاريخ ۳۱ خرداد ماه ۱۳۶۰ مجلس شوراي اسلامي
بر عدم كفايت او راي داد. خرداد
ماه امسال بعد از اين كه دو فرمانده نظامي سپاه در اظهاراتي اعلام كردند
كه بنيصدر خائن نبود. به بهانه سالگرد عزل نخستين رييس جمهوري ايران سراغ
ابوالحسن بنيصدر رفتم. شايد
لازم باشد اشاره كنم كه دوست داشتم پيش از آنكه سراغ او بروم با اين دو
فرمانده كه مورد حمله روزنامه كيهان نيز قرار گرفتند، صحبت ميكردم و يا
شايد حتا سراغ كساني كه بر خيانت او اصرار ميورزيدند. اما باورم بر اين
بود كه به هزار و يك علت نخواهند پذيرفت.
+ بیان شده در Tue 14 Oct 2008ساعت 18:38 از برادران ارجانف |
این روزها شاهد بروز یک فاجعه زیست محیطی قرن در جنوب غرب ایران بویژه خوزستان هستیم. ما از دور از طریق سایت ناسا و گوگل ارت این بلا و مصیبت رو می بینیم. واقعا چه دلیل عمده ای برای این فاجعه مرگبار وجود دارد.؟؟!! کافیه که به معاهده سنتو ۱۹۶۰ نگاهی کنین. همون معاهده ای که اوایل انقلاب تحت تاثیر تبلیغات منفی شوروی در ایران در سال ۱۹۷۹ (اوایل انقلاب) به عنوان عهدنامه وابستگی به آمریکا لقب گرفته و فریاد الغای اون رو سردادند و بطور یکجانبه از این معاهده خارج شدند. در این معاهده یکی از مفاد اون اشاره به کمکهای مالی کشورهای شرق این عهدنامه یعنی ایران-عراق به کشور سعودیه در انجام مالچ پاشی بروی صحاری شمالی شبه جزیره سعودیه برای جلوگیری از هجوم گرد و خاکها و توفانها به مناطق شرقی بود. اما حالا انگار همه چیز فراموش شده است. فقط تنها چیزی که از اون تصمیم نابخردانه سال ۱۹۷۹ رژیم جمهوری اسلامی باقی مونده میراث گرد و خاک و فاجعه زیست محیطیه...؟؟!!! البته اگه این گرد و خاک به فضای مناطق مرکزی و شمالی ایران مخصوصا تهران برسه حتما در این باره تصمیم گیری خواهد شد. ولی در این راه رشته کوه بلند زاگروس مانعی بزرگ و طبیعی در ورود توفانهای صحاری شمالی سعودیه به منطقه شرقی هلال خصیب مثه ایران و عراق و ان سوی کوهها یعنی اصفهان-تهران-یزد-کرمان-شیراز-مشهد و مازندران است. پس دعا کنیم که این توفان مهیب به اونجا هم برسه...؟؟!!!![]()
![]()
+ بیان شده در Sat 5 Jul 2008ساعت 21:26 از برادران ارجانف |
با سلام به دوستان عزیز و جان.... این عنوان شاید غلط انداز باشه ولی واقعیت داره. آره مواظب خودتون باشین. فکر نکنین که دچار توهم گزند و آسیب یا پارانویا گرفتیم. آخه امروز مثه هر هفته مشغول چک کردن بازدیدکنندگان از بلاگمون بودیم از طریق سایت Sitmeter.com که یه منطقه جغرافیایی و فرد یا افراد بازدید کننده جالب بود برامون. مشخصات اون همونطور که این موتور جستجو به ما داد به قرار مکان یابی زیر (به ادامه مطلب یه سر بزن.) است. انگار گروهی به اسم Al Sabah Universal Group مربوط به Armed Forces Europe, Middle East, & Canada هستن که در USA و شهری به اسم APO حالا چقدر این اطلاعات درسته خدا میدونه ....اگه باور نمی کنین ما چند مثال از بازدیدکننده های دیگه میزنیم ببینید درست میگیم یا نه ؟ بلاگ مادام نسترن به اسم پرنده آزاد در آذربایجان شرقی و موقعیت جغرافیایی ایشون هم با طول و عرضِ Lat/Long: 37.4269,478175 در شهری به اسم سبز(شهر جدیدیه ما نمی دونیم؟!!؟) از ویندوز XP با اکسپلورر اینترنت ورژن 6.0 :1.3 و ISP شما هم اندیشه سبز خاور نام داره که تاریخ 28 آوریل 2008 از ساعت 12:13:16 تا Apr 28 2008 12:17:23 pm به مدت 4 دقیقه و 7 ثانیه از بلاگ ما دیدن کردین. همین طور بلاگ فریاد بهبهان در شهر بهبهان با موقعیت جغرافیایی طول و عرضِ 30.5983, 50.245: Lat/Long قرار داره که باید موقعیت جغرافیایی ارجان باشه. IP شما شرکت ارجان نت بهبهان و ویندوز XP با Internet Explorer 6.0 با تشکر فراوان از شما فریاد بهبهان که 38 دقیقه و 7 ثانیه از May 10 2008 8:17:47 pm تا ساعت May 10 2008 8:55:54 pm از بلاگ ما با واسطه سایت Behbahanweb.com دیدن کردین. البته بعضی هم بودن که بی نام و نشون اومدن و رفتن مثه www.behniaz.com که نه مکانش معلوم بود و نه موقعیت جغرافیایی شون ولی از شرکت IP : 64.62.138.# (Hawkridge Tech) و ISP از Hurricane Electric خدمات داشتن. ولی بعضی ها هم اصلا هیچ مشخصه رو Sitemeter.com ازشون ثبت نکرده بجز اینکه در موقعیت زمانی Time Zone: UTC+7:00 هستن و به نظر یه جایی حوالی بانکوک/جاکارتا/ کراسنویارسک روسیه میشه!!؟؟؟ میتونین تو تایم Zone کامپیوتر خودتون هم چک کنین که TZ:+7:00 کجاست؟ عجیبه؟؟!! و 5 بارهم ما رو مورد عنایت قرار دادن و رفتن!!!؟؟؟ شنیده بودم که بعضی از سازمانهای جاسوسی اطلاعاتی سرک میکشن تو بلاگهای فردی خصوصی ولی حالا اینها جالبن . شرکت جهانی الصباح گروپ در ایالات متحده حالا مال القاعده است یا رد گم کنی مال CIA - موساد شاید هم وزارت اطلاعات ایران(واواک)؟؟؟ خدا میدونه!! شاید هم یه شرکت تجاری خصوصیه و همه این حرفا الکی باشه....؟؟!! باز هم خدا می دونه... شهر APO کجا میشه و نیروهای نظامی Armed Forces Europe, Middle East, & Canada کارشون چیه این رو هم خدا میدونه!!! از مادام نسترن و مستر فریاد بهبهان عذر میخوام و ازشون می خوام اگه این مطالب درسته ما را تا حدودی به موتور جستجوی Site meter مطمئن کنن. حالا اینها هر چی میخواد باشه ولی شرط احتیاط بجای خود باقی است و بایستی مراقب بود. آخه از قدیم گفتن: بچه ها مواظب باشید....!!
دنباله سخن اینجاست.
+ بیان شده در Sun 11 May 2008ساعت 22:30 از برادران ارجانف |
عجب حرف قشنگی زنده ویلفردو پارتو در ۷۰ سال پیش که: "حکومت بر جامعه خفتگان چه آسان است."
به اطلاع دوستان همراه می رساند اینجانب(اشکان یکی از برادران ارجانف) قبل از ترک ایران دو سال پیش 2006/1384 در خرداد ماه (48 ماه و 3 روز) دو نسخه کتاب تدوین شده و نهایی آماده برای کسب مجوز چاپ، تحویل وزارت فرهنگ و اداره چاپ و نشر کتب دادم که تا این تاریخ (2008.11.5/ 1387.2.21) هیچ گونه مجوزی صادر نکرده اند و حتی نظری هم نداده اند. حالا سوال من اینه که چطور میشه جبران خسارت معنوی در تاخیر در چاپ کتابها رو صورت داد؟ از کدام مرجع و دادگاه قضایی، دانشگاهی، علمی، انسانی، حقوق بشری، اسلامی و غیراسلامی، خدایی، اللهی میشه عرض دعوا نمود؟ و تازه از دوستی اهل علم حقوق و قضاء شنیدم که میگه در ایران هیچ دادگاهی به ادعای خسارت معنوی به این شکل ترتیب اثر نمیده چون قانون مدنی و کیفری ایران در این باره سکوت کرده!!؟؟ حالا کیه که این سکوت رو و درب این حصار رو بشکنه؟؟ بعد از 48 ماه و 3 روز انتظار دلم برای هموطنان و جوانانی مثه خودم میسوزه که با این ندانم کاریها در تاخیر چاپ کتب دانشگاهی و علمی از یک طرف از علوم جهان روز محروم میشن و یا بعد از چند سال و اندی که مجوز چاپ دادن اون وقت تازه از چه علوم کهنه و قدیمی برخوردار میشن؟؟!! این سخن من در مورد عدم یا تاخیر در چاپ تمام کتب دانشگاهی بطور کلی است نه فقط کتابهای من... ادعای فضل و هنر هم ندارم ولی از خسارتی که به من و مراکز دانشگاهی ایران وارد شده گله مندم ... دو کتاب با موضوع: 1. آسیب شناسی اجتماعی خوزستان؛ تالیف و 2. جامعه شناسی زندان؛ ترجمه 2003 هستند. دلیل و گناه این همه تاخیر رو هم حواله میکنم به آقا امام زمانشون. جالب اینه که در حال حاضر در نیمه نگارش کتابی هستم با عنوان: روسپیگری در ایران و جهان، نگاهی انتقادی. با این اوضاع می دونین به چه نتیجه ای رسیدم؟ نوشتن کتاب به زبان فارسی جز خسارت مادی و معنوی برای صاحب اثر هیچ نتیجه ای در بر نداره. شاید بگین چرا و به چه دلیل؟ اول اینکه اوضاع نشر کتب فارسی در ایران رو در بالا براتون تشریح کردم؛ دوم اینکه در خارج از کشور یا همون بلاد کفر ناشرین خارجی به دلیل صرفه اقتصادی که موجه هم هست حاضر به چاپ کتب فارسی نیستند.(حالا مسائل فنی در چاپ و قلم و زینک به کنار!!) پس یه راه می ماند و اون هم نگارش کتاب به زبانی است که حداقل ازش استقبال بشه و از دو سال پیش تصمیم گرفتم که هم کتاب قبلی رو و هم کتاب روسپیگری رو به زبان انگلیسی نوشته و منتشر کنم و تازه جالب اینه که با دفتر نمایندگی دو ناشر فعال مثه Sage Publication و Elsevier Press هم در ابتدا صحبت کردم و مخصوصا از موضوع کتاب روسپیگری در ایران خوششون اومده و اعلام آمادگی کردن؟؟!!! جالب تر اینه که چند تا از هم کلاسی های من (دانشجوهای PhD و اساتید مقیم خارج از ایران) ساکن مالزی هم به همین نتیجه رسیدن و در سایر کشورها هم خدا میدونه.... کاری که افرادی مثه دکتر شیرین عبادی و زیبا کلام و بشیریه و سایرین چند ساله که انجام دادن و انجام میدن ... !!؟؟ و حالا سوال مهمتر من از اون دانشجوها، جوونا و کتاب خونای عزیز اینه که: میدونین با این رویه چقدر از بهره علم و دانش محروم میشیم؟ و چقدر بلاد کفر زودتر از شما از علم شما باخبر میشه چون به زبان همونها نوشته شده؟ آره .. وای..! کشور ما چقدر ضرر میکنه !!!! و جوونا و دانشجوهامون همین طور ... عجب روزگار غریبی است عزیز جان....
+ بیان شده در Sun 11 May 2008ساعت 15:50 از برادران ارجانف |