|
Brothers' Ardjanov |
|
درج مطالب این وبلاگ در روزنامه کیهان و ابرار و خبرگزاری فارس و رجانیوز حرام است! |
حکم
الشرعیه 09/4653: بر طبق استفتاء احدی از تازه وبگردان مؤمن و همیشه در وب و حمایت
جمیع علماء شجاع، مدیر و مدبر بلاگفا و پرشیانلاگ و مافیهم؛ زین پس جمع مُکسّر
وبلاگ را "وَبالیگ" مستعمل و بکار ببرید. باشد که رضایت اما عصر و نماینده
بر حق ایشان فراهم گردد. حکم
الشرعیه 4897: با امعان نظر به استفتاء یکی از خواهران روحانی از صبیّۀ بلاگفاییون، در خصوص دخول به وبلاگ
برادران و قس علی هذا بالعکس؛ در جهت توسعه اهداف مبین انقلاب فرهنگی و گسترش
شریعت علوی بدین وسیله به ای نحو کان ما نحن فیه، الیوم ورود به وبلاگ خواهران
مومنه و فاضله در حکم محاربه با آغاامام زمان بوده و موجبات جاری شدن حدود شرعی با
99 روز تحجیر(فیلترینگ) وبلاگ فرد عاصی و ذانب فراهم میگردد. تشخیص
حدود و صغور دخول بر عهده اینسپِختار و کوردینیتور سایت معنون خواهد بود. التَبصُره
فی حکم الشرعیه 4897: در صورت عدم استطلاع از جنسیت بلاگر و دخول فی الفوره؛ بر
کاربران مومن و کاربرات مومنه جهت حفظ شئونات شرعی و بلاخص آنانکه فیِ قلوبهمُ
الغَش هست؛ واجب کفایی است که چفیه سفیدی بر مانیتورات و پارچه تمیز و سبزرنگ روی
موسجات خود قرار داده تا موجبات تداخل نامکرم بالگرون مومن و مومنه و وهن دین
کریمه فراهم نگردد. در آتی احکام ثانویه دخول به وبالیگ خواهران و برادران از بیت
الشرع انفورماتیک در دارالمومنین قم اصدار خواهد شد.
تموم نشد ها؟ 2 پست پائین رو هم قربونت بخونین ....
+ بیان شده در Mon 12 Jan 2009ساعت 19:29 از برادران ارجانف |
سوار خواهد آمد ... سوار خواهد آمد سرای رفت و رو کن کلوچه در سبد نه .. شراب در سبو کن ز شستشوی باران؛ صفای گل فزونتر کنار چشمه بنشین؛ نشاط شستشو کن سوار خواهد آمد ... سوار خواهد آمد جلیقه زری را ز جامه دان در آور گرش رسیده زخمی؛ به چیرگی رفو کن ز پول زر به گردن ببند طوقی اما به سیم تو نیارزد؛ قیاس با گلو کن ز هفت رنگ شایان؛ یکی پری بیارا ز چارقد نمایان؛ تو زلف از دو سو کن ز گوشه خموشی؛ سه تار کهنه برکش سرودی از جوانی ز پرده جستجو کن چه بود آن ترانه؟ چه بود آن ترانه؟ ولی به یادم آمد: ز دستم، گلی بگیر و بو کن سوار خواهد آمد ... سوار خواهد آمد سکوت سهمگین را از سرا بتاران بخوان! برقص آری ... بخوان! برقص آری بخند و های و هو کن سوار چون درآید بر آستان خانه گلی بچین و با دل، نثار پای او کن سوار خواهد آمد ... سوار خواهد آمد خواننده: مرضیه(اشرف السادات مرتضایی)
+ بیان شده در Fri 26 Dec 2008ساعت 17:15 از برادران ارجانف |
بخوان
به نام گل سرخ در سراسر شب که
باغها همه بیدار و بارور گردند. بخوان،
دوباره بخوان تا کبوتران سپید به
آشیانه خونین دوباره برگردند.
Sing; Sing for the rose at whole night Until the gardens, all become alive and prolife Sing; sing repeat till white pigeons Come back to their bloody nest
+ بیان شده در Fri 26 Dec 2008ساعت 16:14 از برادران ارجانف |
چون دادِ عادلان به جهان در، بقا نکرد روانِ سیف فرغانی شاعر متعهد و شهید ایرانی همواره شاد باد.
بيدادِ ظالمانِ شما نيز بگذرد.
در مملکت چو غرّشِ شيران گذشت و رفت؛
اين عوعوِ سگانِ شما نيز بگذرد.
آن کس که اسب داشت؛ غبارش فرو نشست؛
گَردِ سُمِ خرانِ شما نيز بگذرد.
+ بیان شده در Wed 24 Dec 2008ساعت 16:45 از برادران ارجانف |
هم مرگ ، برجهانِ شمانيزبگذرد
هم رونقِ زمانِ شمانيزبگذرد
وين بومِ محنت ازپي تاکندخراب
بردولت آشيان شمانيزبگذرد
بادِخزانِ نکبتِ ايّام ناگهان
برباغ وبوستانِ شمانيزبگذرد
آبِ اجل که هست گلوگيرِخاص وعام
برحلق وبردهانِ شمانيزبگذرد
اي تيغ تان چونيزه براي ستم دراز
اين تيزيِ سنانِ شمانيزبگذرد
چون دادِعادلان به جهان در ، بقانکرد
بيدادِظالمانِ شمانيزبگذرد
درمملکت چوغرّشِ شيران گذشت ورفت
اين عوعوِ سگانِ شمانيزبگذرد
آن کس که اسب داشت،غبارش فرونشست
گَردِسُمِ خرانِ شنانيزبگذرد
بادي که درزمانه بَسي شمع ها بِکُشت
هم برچراغدانِ شمانيزبگذرد
زين کاروانسراي،بَسي کاروان گذشت
ناچار،کاروانِ شمانيزبگذرد
اين نوبت ازکَسان،به شماناکَسان رسيد
نوبت زِ ناکَسانِ شمانيزبگذرد
بيش ازدوروزبودازآنِ دِگرکَسان
بعدازدوروزازآنِ شمانيزبگذرد
برتيرِ جورتان،زِ تحمل سپرکنيم
تاسختيِ کمانِ شمانيزبگذرد
درباغِ دولتِ دِگران بودمدتي
اين[گل] زِگلستانِ شمانيزبگذرد
اي تو رَمِه سپرده به چوپانِ گرگ طبع
اين گرگيِ شبانِ شمانيزبگذرد
اي دوستان خواهم[که] به نيکي دعاي سيف
يک روزبرزبانِ شمانيزبگذرد
(سيفِ فرغاني - شاعر قرن هفتم)
+ بیان شده در Tue 23 Dec 2008ساعت 20:19 از برادران ارجانف |
و اما در حکایات و روایات آمده است که
مردی کاهل و تنبل دنبال کار نمیرفت. زنش روزی به او گفت: خدا ضامن رزق و
روزی است، تو از خانه بیرون برو، خدا میرساند. مرد کاهل رفت و تمام روز
را در این سوی و آن سوی پرسه زد اما چیزی بهدست نیاورد. شب، از خجالت به
خانه بازنگشت. به صحرا رفت و بالای درختی خوابید. صبحدم درویشی آمد و کنار
چشمۀ آبی که در زیر همان درخت قرار داشت نشست.
چند پیکرۀ کوچک از گل ساخت و در برابر خود نهاد و یک یک بهمحاکمه
کشید. اولی را گفت ای شیطان لعین، چرا به آدم سجده نکردی و بدتر از آن،
چرا آدم و حوا را فریفتی و موجب تبعیدشان به کرۀ خاکی شدی و چرا اکنون هم
دست از فتنه و فریب برنمیداری؟ پس، وجودت مایۀ شرّ و فساد است. این بگفت
و با منتشا (چماق درویشان) محکم بر سر او کوفت و به عمرش خاتمه داد.
بعد، مجسمۀ دیگری به پیش کشید و مخاطبش قرار داد که ای موسی، تو چنین
و چنان کردی، اگر چنان نمیکردی چنین نمیشد و او را نیز به مرگ محکوم
کرد. بههمین ترتیب، سایر انبیاء و اولیاء حتی یزید و معاویه را یکی پس از
دیگری مورد سؤال قرار داد و محکوم کرد و کشت تا نماند مگر مجسمۀ خدا.
اتهامات خدا را برشمرد که تو بودی شیطنت را در نهاد شیطان نهادی، تو بودی
فرعون و نمرود و یزید و معاویه را خلق کردی و به جان انبیاء و اولیاء
انداختی. پس تو هم مسبّب فساد و مستوجب مرگی. منتشای خود را بلند کرد که
بر سر خدا بکوبد، مرد کاهل از بالای درخت با صدای مهیبی گفت «مزن که عالم
خراب خواهد شد»!
درویش پنداشت که صدای آسمانی است. زهرهاش چاک شد و افتاد و جان سپرد. مرد
کاهل از درخت به زیر آمد، در کشکول درویش مبلغی زر و سیم یافت. همه را
برداشت و به خانه آمد و پیش زنش گذاشت.
زن گفت: ای مرد، به تو نگفتم که خدا روزیرسان است؟
مرد گفت: عبث نرسانده است، جانش را نجات دادم!!
این هم شعری از عین القضات همدانی که سر خود را با این زبان سرخ به جرم ارتداد بر باد داد! شما هم مراقب باشین.
ولیکن کس نمیآرد چخیدن
همی آرند ترکان را ز بلغار
ز بهر پردۀ مردم دریدن
لب و دندان آن خوبان چون ماه
بدین خوبی نبایست آفریدن
که از بهر لب و دندان ایشان
به دندان، لب همی باید گزیدن
+ بیان شده در Mon 10 Nov 2008ساعت 11:41 از برادران ارجانف |
ما در بلاگ برادران ارجانف در صدد هستیم در کنار معرفی ارجان به همگان به معرفی برون برای ارجانیان هم اقدام کنیم. در همین راه ابتدا خواستیم شعری از آرش یا اشکان رو بیاریم ولی بعد پشیمون شدیم و دیدیم بهترین شاعر در غربت کسی نیست جز گلچین گیلانی که همه ما دانش آموزان ایران با شعر زیبای "باز باران" او خیلی خاطره های داریم وای آیا می دونستین که اون ترانه رو به ما کامل درس ندادند؟ پس هنوز ما دانش آموزان دبستان ایران هستیم. ابتدا معرفی آن عزیز روانشاد بعد شعر پرخاطره او:
دکتر مجد الدین میر فخرایی بانام شعری « گلچین گیلانی » به سال 1287
خورشیدی در شهر رشت پا به این دنیا نهاد. تا کلاس ششم ابتدایی در رشت درس
خواند. پس از گرفتن گواهی نامه ششم دبستان به تهران آمد. در دوره متوسطه
در مدارس « سیروس » و « دارالفنون » به تحصیل پرداخت و در دارالفنون نزد
معلمان بزرگی هم چون « وحید دستگردی » و«عباس اقبال آشتیانی » درس ها
آموخت. برای تحصیلات دانشگاهی به « دارالمعلمین عالی » رفت و رشته ادبیات
و علوم تربیتی فارغ التحصیل شد.در سال 1312 خورشیدی در آزمون اعزام به
خارج دانشجویان پذیرفته و از راه روسیه به اروپا رفت. مدتی در فرانسه و
بعد به انگلیس رفت که موفق شد در رشته پزشکی عمومی و تخصص در بیماری های
سرزمین های گرمسیری مدارک خود را دریافت کند و به شکل رسمی در آنجا کار
کرد. درلندن مقام مشاور پزشکی سفارت خانه ایران شد و به ایرانیان که برای
درمان می آمدند خیلی کمک نمود. این مرد آزاده در 29 آذر 1351 خورشیدی در
لندن درگذشت. او همیشه آرزوی رفتن به خانه و ایران رو داشت برا همین در شعری در غربت آورده:
در خواهم زد چو مرد بیگانه
خواهی پرسید: کیست پشت در
خواهم پرسید: کیست در خانه
یک روز دوباره خانه خواهم رفت.
و حالا ترانه کامل "باز باران" و یادی هم از همشهریان غربت نشین خودتون هم داشته باشین:
با ترانه
با گهرهای فراوان
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
رودها را فتاده ... شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
اسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان ميزدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی انها سنگ ریزه
سرخ و سبزو زرد و آبی
با دو پای کودکانه میدویدم همچو آهو
میپریدم از سر جو
دور میگشتم ز خانه
میپراندم سنگ ریزه
تا دهد بر اب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
میشکستم کردخاله
میکشانیدم به پایین
شاخه های بید مشکی
دست من میگشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
میشنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
هر چه میدیدم آنجا
بود دلکش بود زیبا
شاد بودم میسرودم
روز ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
با همه سبزی و خوبی
گو چه میبودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخها میزد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه از کناره با شتابی
چرخ میزد بی شماره
گیسوی سیمین ما را
شانه میزد دست باران
بادها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
به چه زیبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی پندهای اسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا
-- گلچین گیلانی/لندن 1940-مجله سخن
+ بیان شده در Sat 8 Nov 2008ساعت 22:12 از برادران ارجانف |
.. .
بی شک از آن شهر کهنه و خفته؛ همگان
برده اند ز یاد مرا... دگر
چه توان گفت ز جنون... ز
فراموشی یادها و خاطره هایش ...
فلکه دختر ... بشیر نذیر و مارون شبهای
باغ ملی و تنگاره هایش برده
است ز یاد مرا آن شهر. اما
من همه روز بر این ساحل هند ... به
سوی آن دور دست خفته در آغوش بیدهای بلند گریه
میکنم ... سجده می کنم ... که چرا مرا در آن سراپرده حریر و آشناییهای
قدیمی راهی نیست... برویم
بستند درگه آمدنهای همیشگی ام ... تا
کی من بر این شهر مردمان دیگر بر
این ساحل هند نظاره گر باشم...؟؟؟ غروب
و آمدنهای خورشید. شلاقهای
باران گرم استوایی ... بدین سرزمین نمور و سبز و افسرده سیل
اشکهای مرا ماند. به
آخرین تبسمهای سرخ رنگ خورشید در
افقهای گرم و خونی رنگ می
سپارم دست و دل و نفسهای آرامم و میدانم که
کنون در آن شهر کهنه و خفته مردمانش
دگر بیدارند؛ و آغاز
آمدن خورشید را در صبحی دیگر اما
کنون غروب امیدها و آشنایی هایی من دگرباره
جشن میگیرند ... به
دیدار هم می روند و به شادی و امید رفتن سیاهی زان شهر شنبه
ها چون مادران خود به
دیدار هم خواهند رفت ... اشکان- کوآلا-مارچ 2008
+ بیان شده در Mon 18 Aug 2008ساعت 11:50 از برادران ارجانف |
این شعر همون طور که از تاریخش پیداست به روزی برمی گرده که خوزستان و ایران رو ترک کردم و نمی دونستم که برا همیشه بوده:
جاده
از چه اين دل افسونگر به نامرادي عالمم خواند؟
از چه اين زمانه دون...
رها سازد مرا ز ياران؟
از چه اين عهد پابرجا نماند دگر دمي مرا بر جان؟
از چه اين دهر سيه هر دمم به سرايي خواند؟
هر دمم اين آغوش به سينه و لبي باشد؟
واي از اين در به در گشتن!
واي از اين تا كي در سراي دگر خفتن؟!
هر دمي لبي و آغوشي!
ز سرايي و دياري بودن
زين نخلهاي سر بريده مرگ .. آخر دگرباره كوچ بايد كردن
زين شهر خفته بر كنار رود جوشان
بار دگر سفر شايد رفتن!
به كدامين سوي بايد رفت؟
اين بار خودم هم نمي دانم!!
Ashkan – Ahwaz
20/10/1381
+ بیان شده در Sun 29 Jun 2008ساعت 12:49 از برادران ارجانف |
پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمیتوانی روی شانهی من آشیانه بسازی.»
پرنده گفت: «من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم. اما گاهی پرندهها و آدمها را اشتباه میگیرم.»
انسان خندید و به نظرش این خندهدارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید.
پرنده گفـت: «نمیدانی، تو آسمان چهقدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید.
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: «غیراز تو، پرندههای دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش میشود.»
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانههای کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت میآید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟»
انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
+ بیان شده در Wed 18 Jun 2008ساعت 0:18 از برادران ارجانف |
یادش بخیر اون شهر و وای از زمونه بی عهد و پیمون... و بدتر وای از این خشکسالی و بی برکتی سفره دهقان ... خداوندا! بپایاد ارجان را از دروغ و دشمنی ... از خشکسالی... دگر از آن شهر كهنه و قديمي و آباد رخ كشيده سرسبزي ... بهار و شور و فرياد دگر رسيده بر كرانه هاي آن سرزمين بيابان و شنزار مرگ و مرداب باد آخر رسيده دگر سايه سكوت نشسته غبار آرامش مرگوار زمستاني بي داد چرا ندانستي قدر آن زمانه خوش چرا نفهميدي هجوم هجرت ناشاد اي سرزمين من دگر بخوان نغمه باران اي سرزمين دگر بگو و برآ فرياد فرياد فسوس و نداي اي واي كزين سرزمين رفته دگر اشكان از ياد
+ بیان شده در Sun 8 Jun 2008ساعت 22:19 از برادران ارجانف |
این هم در ادامه آن روزهای وحشت بود تقدیم به دوست آن شبهای من دانیال عزیز چه شبهايي كه گذشت بر ما چه روزهاي انتظار به آمدن سياهي شب... كوي وحشت ... هجوم شيطان در آغوش هم شبهاي پرغم كف زنان ... پاي كوبان در امتداد آن خيابان مستور از آغوش سبز چنارهاي در هم در اين شبهاي هجوم سياهي در اين شهر خاكستري بي حامي ... خانه و بسترمان خون آلود خون ز دست سيه نيرنگهاي پير جاري در اين كوي غريبان بي خوابي چه شبها كه گذشت بر ما چه روزهاي پر التهاب صبح بي خبر برون رفتن ز پستوها و برزنهاي به دور از چشمان سوار بر سنگ دستهاي آهنين بي پرسش در اين روزهاي خاكستري و شبهاي سرمه اي رنگ با آسمان بدون رخساره ماه شرم آلود شرم از كثافت مردان اين شهر خواب آلود با مردان ديوانه و مدهوش همه در پي ناني و ضربه پتكي بر آني در اين شبهاي كوي وحشت همه در انتظار رفتن خويشيم نه آسان ... همه پر تشويشيم...!! Ashkan – Tehran- 27/3/1382
. در بیت آخر حالا هم واقعاْ همه رفتیم از اونجا از ایران از زندگی و جامعه ای که چقدر دوستش داشتیم اون شکلی که می خواستیمش و بسازیمش ولی همه اش شد یه بازی برا یکی و یکسری که میخواستن منجی بشه و برا ساختاری که کار او براش ویتامین B Complex بود. داد زد و قشنگ حرف زد ولی براش هوار کشیدن حالا کجاست رفته پیش اونهایی که میگفت باید ادب بشن بیچاره حتی اونجا بیرون از مزرعه هم از ترس ناپلئون جرات نداره حرف بزه...!!
+ بیان شده در Sat 24 May 2008ساعت 19:58 از برادران ارجانف |
آن شب كوي كجا بودي ببيني بستر خونين كجا بودي ببيني چشم پر غم را كجايي تو اي يارا ... خداوندا... ببيني ظلم ظالم را ولي جاهل .. پرحامي كجا بودي ببيني سرسراي علم در آتش كجا بودي ببيني دشنه ها بر تن حريم خانه ها بي در به كوي بي حريممان كجا روزن؟ نمانده ديگر اينجا هيچ اش از بستر كجا بودي ببيني اين شبهاي پر آذر كجا بودي بدين روز و شب اخگر كجا بودي ببيني روزها شادند ... شبها يار شيطانند! كجايي تو اي يارا؟ ... خداوندا؟ مگر تو يار آنهايي؟ Ashkan- Tehran 27 / 3/ 1382
+ بیان شده در Wed 21 May 2008ساعت 23:28 از برادران ارجانف |
هر شب با خیال خوش تو به خواب خواهم رفت در آغوش گرم و بوسه های آتشین خورشیدت. شهر من دلداده ای غمگین، گرم دور و رویایی ز فرزندان کنون گم شده در جنگل انبوه فراموشی در این سرزمین سبز مالایی. شهر من چو پری نشسته بر ساحل تا بر آغوش کشد مردان گریخته و بیمارش و فریبد با چشمهای پرشرر و هوسبارش. مردمان به دور مانده در غربت در اندیشه هر شب که چیست عاقبت ... زندگی ... هوس و این دل غافل؟ هر شب به رویای مردان شهر من زنان دگر سان و زیبایند، هوسبار و عشقهاشان آتشین. هر شب به رویای زنان به غربت رفته آن شهر با مردان سپیدرو و درشت چشم و ملتهب از خواهش همبسترند و میان بازوان زورآوردشان عاشقانه ناله های دوری از عشق سرزمین خود را می خوانند. شب گذشته ولی کنون در شهر پرعطش من هنوز مردان و زنان در بسترند اشک می ریزند برای من ... تو و ما که با این صبح آمده از راه رویای شبانه مان باز هم رنگ می بازد و آمدن روزی در این جنگل و سحرگه بوسه های شهر مرا میخواند. Ashkan April.27.2008
+ بیان شده در Fri 16 May 2008ساعت 0:26 از برادران ارجانف |